Therese

Therese (Thérèse Desqueyroux)

Unduh Subtitle Farsi Persian

Informasi rilis

Therese Desqueyroux 1962 HDTV 1080p
Komentar oleh Pishgum

Tag

HDTV
hdtv
1080
HD
Diterbitkan pada: 2023-12-11
Unduhan: 48
Tuna Rungu: No

Pratinjau subtitle Farsi Persian

200 baris pertama.

‫شصت و دومین ترجمه گروه پيشگام ‫"ترجمه‌ي فيلم‌ها به انتخاب شما"

‫پدرت اینجاست.

‫پرونده بسته شد.

‫فردا اعلامیه‌ی رسمیش رو بهم میدن.

‫- داستان جدیدی درست نمیشه؟ ‫- نگران نباش. دیگه تموم شد.

‫بعد از شهادت دامادم دیگه همه‌چی حل شد.

‫خب می‌دونی دیگه لاروک ‫شهادت قربانی و این حرف‌ها....

‫قربانی نبود.

‫منظورم قربانی بی‌مبالاتی خودشه خانم.

‫باید حتماً نظر خودتون رو ‫توی روزنامه‌ی یکشنبه بیان کنین.

‫نه. چیزی برای گفتن وجود نداره.

‫حالا که پرونده بهم خورده ‫دیگه همه‌چیز مشخصه.

‫خدا رو شکر که تونستیم ‫مطالب روزنامه‌ها رو کنترل کنیم.

‫اون داستان درباره‌ی دخترها...

‫سکوت، کتمان، این‌ها بهترین چیزاند.

‫من هرکاری که لازم باشه انجام میدم ‫هر بهایی هم که داشته باشه

‫اما محض خاطر خانواده هم که شده ‫باید همه‌ش رو لاپوشونی کنیم.

‫دیگه وقتشه.

‫تو به قدر کافی به این خانواده آسیب زدی.

‫آزاد! چی بیشتر از این می‌تونم بخوام؟

‫اولین حرفی که برنارد میزنه چیه؟ ‫کسی که شهادتش من رو نجات داد.

‫با اعتراف به چی باید شروع کنم؟

‫دیگران چجوری از پسش برمیان؟ ‫اونایی که گناه خودشون رو می‌دونن؟

‫من هیچوقت نمی‌خواستم جرمی ‫که بهش متهم شدم رو مرتکب بشم

‫هیچوقت نمی‌دونستم به ‫کدوم سمت دارم هدایت میشم

‫به دست اون نیروی ‫مجنونی که در درون من

‫و بیرونم وجود داشت.

‫باید برگردم عقب تا برسم به زمان نوجوونی؟

‫آنا....

‫باید اول در مورد اون به برنارد بگم.

‫تا بتونه همه‌چیز رو از اول ببینه.

‫ولی همه‌چیز واقعاً از کی شروع شد؟

‫آرژولوز* انگار در انتهای زمین قرار داره. ‫(روستایی در فرانسه)

‫بعد از آرژولوز و تا اقیانوس ‫هیچ چیزی نیست به جز

‫هشتاد کیلومتر مدام مرداب و تالاب ‫با درخت‌های کاج سوزنی

‫و زمین.

‫برنارد دسکیرو خونه‌ی کناری ‫ما رو از پدرش به ارث برده بود.

‫به محض شروع شدن تعطیلات

‫من روزهای طولانی‌ام رو اینجا می‌گذروندم.

‫تحت مراقبت زنی پیر و ناشنوا

‫عمه کلارا.

‫من از اون بازی که آنا ‫همیشه می‌کرد، متنفر بودم.

‫معصوم و بی‌گناه بودم.

‫اما همونجا می‌موندم.

‫چون که از حضورش سیر نشده بودم.

‫دیگه هیچوقت اونقدر شاد بودم؟

‫اونقدر بی‌غل و غش؟

‫من پاک بودم. مثل یه فرشته.

‫اما یه فرشته‌ی سرشار از اشتیاق.

‫برای پاک بودن مثل آنا ‫که توی صومعه بزرگ شده بود

‫من نه به اون همه روبان ‫احتیاج داشتم و نه اون همه پرهیز

‫خلوص اون تا حد زیادی از روی نادونی بود.

‫خانم‌های صومعه‌ی "ساکره‌کور" ‫هزار مدل مانع و حجاب

‫بین دخترهای اونجا با واقعیت قرار می‌دادند.

‫فردا هم میای؟

‫نه بابا، هر روز که نه.

‫دست آخر مریض میشم.

‫خب هیچ باید و نبایدی در کار ‫نیست، فقط کاری رو بکن که دلت میگه.

‫این رو می‌ذاری سرجاش؟

‫- پرنده‌ها رو میخوای؟ ‫- نه، نه. واسه خودت.

‫خب برو دیگه پس.

‫- این خالیه دیگه؟ ‫- معلومه.

‫چه حیف شد که تو شکار ‫دوست نداری. خیلی حال میده.

‫ترز! خیلی دور نرو. ‫میخوایم سفره بندازیم

‫برنارد...

‫برنارد...

‫چطور تونستم تو رو به این ‫دنیای آشفته‌ی خودم راه بدم؟

‫تو که آدمی بودی که به شدت اهل سادگیه

‫نمیشه گفت که "ترز" خوشگله

‫اما به نظر که مهم نیست.

‫جذابیت‌هایی داره که جاش رو بگیره.

‫ثروتمندترین دختر منطقه‌ست. ‫نیازی به خوشگلی نداره.

‫متاسفانه همیشه یه ‫سیگار هم گوشه‌ی لبشه.

‫اما ذات خیلی درستی داره.

‫صادق و راستگو.

‫خیلی طول نمی‌کشه که ‫برگردونیش به زندگی سالم.

‫نمیشه گفت عقدیه که ‫توی آسمون‌ها بسته شده

‫پدرش لاروک، ایرادات خودش رو داره ‫اما خیلی ارتباطات خوبی هم داره.

‫چیزی که بیشتر از همه در ‫مورد ترز من رو نگران می‌کنه،

‫هوش زیادیه که داره.

‫نگرانم که با ترز، برنارد تو هم شاید ...

‫مثلاً آنا رو در نظر بگیر

‫اون خیلی حساس‌تر و ظریف‌تره.

‫ولی تو پدر آنایی، نه پدر برنارد. ‫تعصب داری.

‫من بینی دو تا بچه‌ی ‫خودم تفاوتی نمی‌بینیم.

‫به هرحال، برنارد به زودی ‫درسش رو توی پاریس تموم می‌کنه.

‫یادت نره که تحصیلات شوهر ‫باید همیشه بیشتر از زنش باشه.

‫این حرفیه که شوهر بیچاره‌م قبلاً می‌گفت.

‫شوهر بیچاره‌ات ...

‫الان دیگه منم.

‫تو اونقدر هم بیچاره نیستی.

‫می‌دونی همین زمستون چقدر ‫پول واسه اسب خرج کردی؟

‫گاهی فکر میکنم نکنه ‫ازدواج مجددم اشتباه بود.

‫برنارد معمولاً نامه‌ای هم نمی‌نویسه. ‫به ترز منظورمه.

‫دیگه خیلی احساساتی میشه. مگه نه؟

‫برنارد بازم صبر می‌کنه ‫اما تو که ترز رو می‌شناسی

‫بدجوری هم برنارد رو میخواد.

‫میخواستم که باهاش ازدواج کنم. درسته.

‫شاید اولش بیشتر برای اینکه دلم ‫میخواست همسر برادر آنا بشم.

‫مثل خواهر بشیم.

‫آنا هم بود.

‫اما برای چی خجالت بکشم؟

‫2000 هکتار زمین برنارد ‫هم واسم بی‌اهمیت نبود.

‫بدون شک، مالکیت برنارد ‫بر چنین جنگل بزرگی

‫من رو وسوسه کرده بود.

‫شاید هم داشتم از حس پنهانی ‫و عمیق‌تری پیروی می‌کردم

‫که توی ازدواج نه به ‫دنبال تسلط بود و نه مالکیت

‫بلکه دنبال پناه بود.

‫مراقب ته‌سیگارهات باش ترز.

‫ممکنه آتیش بگیره و توی ‫زمین‌ها هم به زور آب پیدا شه.

‫درسته که میگن سرخس، ‫اسید پروسیک داره؟

‫اسید هیدروسیانیک، آره مثل اینکه داره.

‫اما یه مقدار خیلی خیلی کم.

‫انقدر نیست که مسموم بشی؟

‫میخوای بمیری؟

‫هنوز چندتا فکر بد اینجا هست.

‫خب نابودشون کن، برنارد

‫هیچوقت به آرامش انقدر نزدیک نبودم.

‫یا چیزی که فکر می‌کردم آرامشه.

‫مثل یه جور چرت زدن بود.

‫خواب‌آلودگی قبل از بیدار شدن.

‫اون روز طاقت‌فرسای عروسی

‫صبح همون روز بود که برای ‫اولین بار حس گمشدگی داشتم.

‫کجا داری میری؟

‫پاریس.

‫شب ازدواج‌مون...

‫وحشتناک بود.

‫خب نه...

‫نه اونجور وحشتناک.

‫وقتی توی شب به یه منظره‌ای نگاه می‌کنیم...

‫تصور می‌کنیم که توی روز چه شکلیه.

‫من اینجوری عشق رو کشف کردم.

‫خودم رو زدن به مردن.

‫خب...

‫می‌دونی مامان در مورد آنا چی نوشته؟

‫عاشق اون پسر آزودو شده.

‫می‌دونی دیگه. اون پسر ناخوشه.

‫به نظر جدی میاد.

‫تو سه تا نامه ازش داری. ‫پس زود سر در میاریم.

‫میخوام به ترتیب بخونم‌شون.

‫و به تو هم نشون نمیدم.

‫ای بابا، تو همه‌چی رو پیچیده می‌کنی.

‫امیدوارم خانواده‌ی دگلیوم ندونن.

‫پسر اونا ممکنه خیلی بهم بریزه.

‫گفته بود تا 18 سالگی صبر می‌کنه.

‫خب پس...

‫تو باید باهاش حرف بزنی و سر عقل بیاریش

‫پدر و مادرم روی تو حساب کردن.

‫تو تاثیر زیادی روش داری.

‫درسته واقعاً.

‫وقتشه که برگردیم خونه.

‫یه تلگرام می‌زنم و دو تا صندلی ‫برای قطار جنوب رزرو می‌کنم.

‫از قصد اینکار رو می‌کنی؟

‫منتظر چی هستی که ‫نامه‌ها رو بخونی پس؟

‫منتظرم که تو بری.

‫وقتی که دیدمش باورم ‫نمیشد خودش باشه.

‫دنبال سگش می‌دوید و داد می‌زد.

‫من مطمئنم که اصلاً مریض نیست.

‫فقط خیلی محتاطه.

‫تو الان ببینی، نمی‌شناسیش.

‫وقتی هوا سرد بشه ‫ژاکتش رو براش می‌برم.

‫جای دیدبانی شکار رو یادته؟

‫تو جاهایی رو انتخاب کردی که من ‫توشون شادی بی‌نهایتی رو احساس کردم.

‫عزیزم من رو ببخش.

‫جوری دارم از خوشبختی حرف می‌زنم ‫انگار که تو هیچوقت تجربه‌اش نکردی.

‫اون چنین شادی و لذتی رو تجربه کرد.

‫پس من چی؟ من؟

‫ردیفش کردم.

‫فردا راه می‌افتیم.

‫واسه وعده‌ی آخر هم ‫گور بابای پول

‫می‌برمت بالای برج ایفل.

‫چی شده؟

‫غذا نمی‌خوری؟

‫حیفه که غذامون بمونه

‫اونم با این قیمت!

‫داشتم به آنا کوچولو فکر می‌کردم.

‫چه بانمک. من کلاً یادم رفته بود.

‫چون که تو همه‌چی رو ‫توی دست گرفتی دیگه.

‫موندم که چرا پدر و مادرت ‫مخالف این ازدواج‌اند؟

‫خانواده‌ی آزودو که ‫ثروتمندتر از دگلیوم‌ها هستن..

‫تو که می‌دونی یهودی‌اند.

‫مامان پدر آزودوها رو می‌شناخت.

‫نذاشت بچه‌هاش رو غسل تعمید کنن.

‫هرچی بیشتر بهش فکر ‫می‌کنم، کمتر متوجه میشم.

‫حتی از نقطه نظر تو.

‫چون می‌دونی که هیچکس ‫توی بوردو قدیمی‌تر از

‫اون خانواده‌های یهودی پرتغالی نیست.

‫آزودوها خیلی جلوتر بودن ‫از اجداد چوپان و بدبخت ما که

‫لب باتلاق‌هاشون وایساده ‫بودن و از تب می‌لرزیدند.

‫ترز، فقط واسه سرگرمی ‫خودت بحث راه ننداز

‫همه‌ی یهودی‌ها خیلی ‫خودشون رو دست بالا می‌گیرند.

‫اون‌ها خانواده‌ی مریضی‌اند ‫که بچه‌هاشون هم بیمار میشن.

‫خب بابابزرگ تو از چی مرد؟

‫یا اصلاً عمه کلارا. تا ‫حالا به اون نگاه کردی؟

‫خیلی زیاده‌روی نکن ترز.

‫نباید راجع به خانواده‌ی ‫خودمون جوک بسازی که.

‫خانواده‌ی ما به چیزهایی که ‫نمی‌دونند یا نمی‌بینند،اهمیتی نمیدن.

‫اون‌ها استاد لاپوشونی کردن همه‌چیزن.

‫قایم کردن رازهای ناجورشون.

‫بدون خدمتکارها ما هم چیزی نمی‌دونستیم.

Therese subtitles in other languages

Komentar

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left