200 baris pertama.
شصت و دومین ترجمه گروه پيشگام "ترجمهي فيلمها به انتخاب شما"
پدرت اینجاست.
پرونده بسته شد.
فردا اعلامیهی رسمیش رو بهم میدن.
- داستان جدیدی درست نمیشه؟ - نگران نباش. دیگه تموم شد.
بعد از شهادت دامادم دیگه همهچی حل شد.
خب میدونی دیگه لاروک شهادت قربانی و این حرفها....
قربانی نبود.
منظورم قربانی بیمبالاتی خودشه خانم.
باید حتماً نظر خودتون رو توی روزنامهی یکشنبه بیان کنین.
نه. چیزی برای گفتن وجود نداره.
حالا که پرونده بهم خورده دیگه همهچیز مشخصه.
خدا رو شکر که تونستیم مطالب روزنامهها رو کنترل کنیم.
اون داستان دربارهی دخترها...
سکوت، کتمان، اینها بهترین چیزاند.
من هرکاری که لازم باشه انجام میدم هر بهایی هم که داشته باشه
اما محض خاطر خانواده هم که شده باید همهش رو لاپوشونی کنیم.
دیگه وقتشه.
تو به قدر کافی به این خانواده آسیب زدی.
آزاد! چی بیشتر از این میتونم بخوام؟
اولین حرفی که برنارد میزنه چیه؟ کسی که شهادتش من رو نجات داد.
با اعتراف به چی باید شروع کنم؟
دیگران چجوری از پسش برمیان؟ اونایی که گناه خودشون رو میدونن؟
من هیچوقت نمیخواستم جرمی که بهش متهم شدم رو مرتکب بشم
هیچوقت نمیدونستم به کدوم سمت دارم هدایت میشم
به دست اون نیروی مجنونی که در درون من
و بیرونم وجود داشت.
باید برگردم عقب تا برسم به زمان نوجوونی؟
آنا....
باید اول در مورد اون به برنارد بگم.
تا بتونه همهچیز رو از اول ببینه.
ولی همهچیز واقعاً از کی شروع شد؟
آرژولوز* انگار در انتهای زمین قرار داره. (روستایی در فرانسه)
بعد از آرژولوز و تا اقیانوس هیچ چیزی نیست به جز
هشتاد کیلومتر مدام مرداب و تالاب با درختهای کاج سوزنی
و زمین.
برنارد دسکیرو خونهی کناری ما رو از پدرش به ارث برده بود.
به محض شروع شدن تعطیلات
من روزهای طولانیام رو اینجا میگذروندم.
تحت مراقبت زنی پیر و ناشنوا
عمه کلارا.
من از اون بازی که آنا همیشه میکرد، متنفر بودم.
معصوم و بیگناه بودم.
اما همونجا میموندم.
چون که از حضورش سیر نشده بودم.
دیگه هیچوقت اونقدر شاد بودم؟
اونقدر بیغل و غش؟
من پاک بودم. مثل یه فرشته.
اما یه فرشتهی سرشار از اشتیاق.
برای پاک بودن مثل آنا که توی صومعه بزرگ شده بود
من نه به اون همه روبان احتیاج داشتم و نه اون همه پرهیز
خلوص اون تا حد زیادی از روی نادونی بود.
خانمهای صومعهی "ساکرهکور" هزار مدل مانع و حجاب
بین دخترهای اونجا با واقعیت قرار میدادند.
فردا هم میای؟
نه بابا، هر روز که نه.
دست آخر مریض میشم.
خب هیچ باید و نبایدی در کار نیست، فقط کاری رو بکن که دلت میگه.
این رو میذاری سرجاش؟
- پرندهها رو میخوای؟ - نه، نه. واسه خودت.
خب برو دیگه پس.
- این خالیه دیگه؟ - معلومه.
چه حیف شد که تو شکار دوست نداری. خیلی حال میده.
ترز! خیلی دور نرو. میخوایم سفره بندازیم
برنارد...
برنارد...
چطور تونستم تو رو به این دنیای آشفتهی خودم راه بدم؟
تو که آدمی بودی که به شدت اهل سادگیه
نمیشه گفت که "ترز" خوشگله
اما به نظر که مهم نیست.
جذابیتهایی داره که جاش رو بگیره.
ثروتمندترین دختر منطقهست. نیازی به خوشگلی نداره.
متاسفانه همیشه یه سیگار هم گوشهی لبشه.
اما ذات خیلی درستی داره.
صادق و راستگو.
خیلی طول نمیکشه که برگردونیش به زندگی سالم.
نمیشه گفت عقدیه که توی آسمونها بسته شده
پدرش لاروک، ایرادات خودش رو داره اما خیلی ارتباطات خوبی هم داره.
چیزی که بیشتر از همه در مورد ترز من رو نگران میکنه،
هوش زیادیه که داره.
نگرانم که با ترز، برنارد تو هم شاید ...
مثلاً آنا رو در نظر بگیر
اون خیلی حساستر و ظریفتره.
ولی تو پدر آنایی، نه پدر برنارد. تعصب داری.
من بینی دو تا بچهی خودم تفاوتی نمیبینیم.
به هرحال، برنارد به زودی درسش رو توی پاریس تموم میکنه.
یادت نره که تحصیلات شوهر باید همیشه بیشتر از زنش باشه.
این حرفیه که شوهر بیچارهم قبلاً میگفت.
شوهر بیچارهات ...
الان دیگه منم.
تو اونقدر هم بیچاره نیستی.
میدونی همین زمستون چقدر پول واسه اسب خرج کردی؟
گاهی فکر میکنم نکنه ازدواج مجددم اشتباه بود.
برنارد معمولاً نامهای هم نمینویسه. به ترز منظورمه.
دیگه خیلی احساساتی میشه. مگه نه؟
برنارد بازم صبر میکنه اما تو که ترز رو میشناسی
بدجوری هم برنارد رو میخواد.
میخواستم که باهاش ازدواج کنم. درسته.
شاید اولش بیشتر برای اینکه دلم میخواست همسر برادر آنا بشم.
مثل خواهر بشیم.
آنا هم بود.
اما برای چی خجالت بکشم؟
2000 هکتار زمین برنارد هم واسم بیاهمیت نبود.
بدون شک، مالکیت برنارد بر چنین جنگل بزرگی
من رو وسوسه کرده بود.
شاید هم داشتم از حس پنهانی و عمیقتری پیروی میکردم
که توی ازدواج نه به دنبال تسلط بود و نه مالکیت
بلکه دنبال پناه بود.
مراقب تهسیگارهات باش ترز.
ممکنه آتیش بگیره و توی زمینها هم به زور آب پیدا شه.
درسته که میگن سرخس، اسید پروسیک داره؟
اسید هیدروسیانیک، آره مثل اینکه داره.
اما یه مقدار خیلی خیلی کم.
انقدر نیست که مسموم بشی؟
میخوای بمیری؟
هنوز چندتا فکر بد اینجا هست.
خب نابودشون کن، برنارد
هیچوقت به آرامش انقدر نزدیک نبودم.
یا چیزی که فکر میکردم آرامشه.
مثل یه جور چرت زدن بود.
خوابآلودگی قبل از بیدار شدن.
اون روز طاقتفرسای عروسی
صبح همون روز بود که برای اولین بار حس گمشدگی داشتم.
کجا داری میری؟
پاریس.
شب ازدواجمون...
وحشتناک بود.
خب نه...
نه اونجور وحشتناک.
وقتی توی شب به یه منظرهای نگاه میکنیم...
تصور میکنیم که توی روز چه شکلیه.
من اینجوری عشق رو کشف کردم.
خودم رو زدن به مردن.
خب...
میدونی مامان در مورد آنا چی نوشته؟
عاشق اون پسر آزودو شده.
میدونی دیگه. اون پسر ناخوشه.
به نظر جدی میاد.
تو سه تا نامه ازش داری. پس زود سر در میاریم.
میخوام به ترتیب بخونمشون.
و به تو هم نشون نمیدم.
ای بابا، تو همهچی رو پیچیده میکنی.
امیدوارم خانوادهی دگلیوم ندونن.
پسر اونا ممکنه خیلی بهم بریزه.
گفته بود تا 18 سالگی صبر میکنه.
خب پس...
تو باید باهاش حرف بزنی و سر عقل بیاریش
پدر و مادرم روی تو حساب کردن.
تو تاثیر زیادی روش داری.
درسته واقعاً.
وقتشه که برگردیم خونه.
یه تلگرام میزنم و دو تا صندلی برای قطار جنوب رزرو میکنم.
از قصد اینکار رو میکنی؟
منتظر چی هستی که نامهها رو بخونی پس؟
منتظرم که تو بری.
وقتی که دیدمش باورم نمیشد خودش باشه.
دنبال سگش میدوید و داد میزد.
من مطمئنم که اصلاً مریض نیست.
فقط خیلی محتاطه.
تو الان ببینی، نمیشناسیش.
وقتی هوا سرد بشه ژاکتش رو براش میبرم.
جای دیدبانی شکار رو یادته؟
تو جاهایی رو انتخاب کردی که من توشون شادی بینهایتی رو احساس کردم.
عزیزم من رو ببخش.
جوری دارم از خوشبختی حرف میزنم انگار که تو هیچوقت تجربهاش نکردی.
اون چنین شادی و لذتی رو تجربه کرد.
پس من چی؟ من؟
ردیفش کردم.
فردا راه میافتیم.
واسه وعدهی آخر هم گور بابای پول
میبرمت بالای برج ایفل.
چی شده؟
غذا نمیخوری؟
حیفه که غذامون بمونه
اونم با این قیمت!
داشتم به آنا کوچولو فکر میکردم.
چه بانمک. من کلاً یادم رفته بود.
چون که تو همهچی رو توی دست گرفتی دیگه.
موندم که چرا پدر و مادرت مخالف این ازدواجاند؟
خانوادهی آزودو که ثروتمندتر از دگلیومها هستن..
تو که میدونی یهودیاند.
مامان پدر آزودوها رو میشناخت.
نذاشت بچههاش رو غسل تعمید کنن.
هرچی بیشتر بهش فکر میکنم، کمتر متوجه میشم.
حتی از نقطه نظر تو.
چون میدونی که هیچکس توی بوردو قدیمیتر از
اون خانوادههای یهودی پرتغالی نیست.
آزودوها خیلی جلوتر بودن از اجداد چوپان و بدبخت ما که
لب باتلاقهاشون وایساده بودن و از تب میلرزیدند.
ترز، فقط واسه سرگرمی خودت بحث راه ننداز
همهی یهودیها خیلی خودشون رو دست بالا میگیرند.
اونها خانوادهی مریضیاند که بچههاشون هم بیمار میشن.
خب بابابزرگ تو از چی مرد؟
یا اصلاً عمه کلارا. تا حالا به اون نگاه کردی؟
خیلی زیادهروی نکن ترز.
نباید راجع به خانوادهی خودمون جوک بسازی که.
خانوادهی ما به چیزهایی که نمیدونند یا نمیبینند،اهمیتی نمیدن.
اونها استاد لاپوشونی کردن همهچیزن.
قایم کردن رازهای ناجورشون.
بدون خدمتکارها ما هم چیزی نمیدونستیم.
No comments yet. Be the first to leave one.