Sense and Sensibility

Sense and Sensibility

Unduh Subtitle Farsi Persian

Musim 1

Informasi rilis

Sense And Sensibility 2008 S01E03 720p WEB-DL HEVC x265 BONE
Komentar oleh Apameh
🟡 آپامه زمانی | ترجمه اصلاح شده 🟡

Tag

webdl
زیرنویس
فارسی
Diterbitkan pada: 2024-10-19
Unduhan: 43
Tuna Rungu: No

Pratinjau subtitle Farsi Persian

200 baris pertama.

‫نیتت نسبت به ماریان دشوود چیه؟

‫و به چه حقی اینو ازم می‌پرسید؟

‫همه چیز در رفتار اونا نشون می‌ده که ‫به صورت خصوصی نامزد کردن،

‫پس چرا علنیش نمی‌کنن؟

‫عمه‌ام از امتیاز ثروتش استفاده کرده

‫و منو به لندن فرستاده.

‫کی برمی‌گردی؟ ‫ماریان می‌خواد بدونه.

‫ویلوبی!

‫نمی‌تونستم از فکرم بیرون کنم که ‫ چرا ادوارد نیومده ما رو ببینه،

‫پس تصمیم گرفتم بهش نامه بنویسم ‫و مستقیم دعوتش کنم.

‫لطفاً بذار خودش هر وقت که خواست بیاد.

برای چی ‫اومده اینجا اگه نمی‌خواد بهت پیشنهاد ازدواج بده؟

‫نمی‌دونم.

‫ با آقای رابرت فرس آشنایید؟

‫نه، با برادر بزرگترش.

‫آقای... ادوارد فرس؟

‫ما نامزدیم.

‫ما به یک مهمانی شبانه دعوت شدیم.

‫نگاه کن، اون اینجاست.

‫به خاطر خدا بگو چی شده؟

‫منو ببخشید.

‫اجازه بدید.

‫ترجمه و زیرنویس: ‫آپامه زمانی

‫«عقل و احساس» اثر جین آستین ‫(حس و حساسیت)

‫قسمت سوم

‫برید سر علامت‌هاتون وایسید.

‫ماریان، خیلی زوده. ‫برگرد به تخت. سرما می‌خوری.

‫ زود تموم می‌شه.

‫- ماریان، می‌تونم بپرسم...؟ ‫- نه، الینور! هیچی نپرس!

‫به زودی همه چیز رو می‌فهمی.

‫اوه، دیشب چقدر شلوغ بود.

‫تعجبی نداره که زود رفتی، ‫من خودم نزدیک بود غش کنم!

‫شارلوت عزیز نباید اونجا میومد، ‫اونم اینقدر نزدیک به زایمانش،

‫ولی اصرار داشت بره.

‫اون عاشق مهمونی‌های شبانه‌ست.

‫آقای پالمر گفت ترجیح می‌ده ‫توی سیاه‌چال کلکته باشه!

‫حالا، از آقای «و» چه خبر؟

‫درباره‌ت چی فکر می‌کنه؟ ‫یه هفته صبر می‌کنی تا ببینیش

‫و بعد هم قبل از اینکه دو کلمه ‫ باهاش حرف بزنی، می‌ری خونه؟

‫بیا، یکی از این شاه‌ماهی‌های ترش رو امتحان کن.

‫نه، ممنون خانم.

‫خب، بگم آشپز برات ‫ یه تیکه گوشت کباب کنه؟

‫دختر خوب و بزرگی مثل تو ‫هیچی نمی‌خوره؟

‫- آها، پست اومد. ‫- دو تا نامه برای شما، خانم،

‫و... یکی هم برای خانم ماریان دشوود.

‫امیدوارم مورد مقبولتون باشه، خانم!

‫اوه، عزیزم. امیدوارم ‫بیش از این منتظرش نذاره،

‫چون خیلی ناراحت‌کننده‌ست که می‌بینم ‫اونقدر رنگ‌پریده و ضعیف به نظر میاد.

‫امیدوارم بین اون و آقای «و» مشکلی نباشه؟

‫فقط یه دعوای عاشقانه کوچیک؟

‫ماریان و آقای ویلوبی عاشق هم نیستن، خانم.

‫پس ماه هم از پنیر تازه ساخته شده. ‫(تو گفتی و من باور کردم)

‫بیخیال، خانم الینور، ‫موهام رو تو آسیاب سفید نکردم...

‫صادقانه می‌گم خانم، اشتباه می‌کنید.

‫اگه اجازه بدید، می‌رم پیشش.

‫اوه، الینور، از همه چیز بدتره...

‫بدتر از چیزی که تصور می‌کردم. ‫انگار اصلاً نمی‌شناختمش.

‫«خانم محترم، ‫بنده خیلی نگران این هستم

‫که رفتار دیشب من به گونه‌ای بوده است

‫که مورد پسند شما واقع نشده باشد.

‫متأسفم اگر باعث ایجاد حسی شدم

‫که بیش از آنچه که حس می‌کردم بوده، ‫از شما پوزش می‌طلبم.

‫احساسات و علاقه من مدت‌هاست که ‫جای دیگه‌ای درگیراند.

‫بنا به درخواست‌، نامه‌های‌تان ‫ رو به شما برمی‌گردانم،

‫به همراه آن تکه مویی که لطف کردید ‫ و به من بخشیدید.

‫- خانم محترم، من...» ‫- نمی‌فهمم، الینور!

‫ما مثل یه روح تو یه بدن بودیم.

‫این تحقیرآمیزه.

‫ماریان،

‫اگه واقعاً اون اینطوریه، ‫خوب شد که از شرش خلاص شدی.

‫فکر کن اگه نامزدی‌تون ماه‌ها ‫ ادامه پیدا می‌کرد،

‫قبل از اینکه تصمیم بگیره تمومش کنه.

‫هیچ نامزدی در کار نبود.

‫چی؟!

‫اون به اون بدی که فکر می‌کنی نیست.

‫- ولی بهت گفت که دوستت داره؟ ‫- بله...

‫نه.

‫هیچ وقت نه با این کلمات، ‫ولی هر چیزی که گفت...

‫و انجام داد.

‫می‌دونست من دوستش دارم ‫و منو به این باور رسوند که اونم منو دوست داره.

‫- باورم می‌کنی، الینور؟ ‫- البته که باور می‌کنم.

‫شما رو با هم دیدم. هیچ‌کس نمی‌تونست ‫شک کنه که شما عاشق هم هستید.

‫اوه، الینور، باید برگردم خونه. ‫می‌تونیم فردا بریم؟

‫- فردا؟ ‫- بله.

‫فقط به خاطر ویلوبی اومدم اینجا، ‫و حالا کی به من اهمیت می‌ده؟

‫همه دوستات بهت اهمیت می‌دن، و

‫فردا رفتن غیرممکنه، ‫ما به خانم جنینگز بیشتر از این‌ها مدیونیم.

‫چند روز دیگه، ولی نمی‌تونم بیشتر ‫از این تحمل کنم تو لندن بمونم.

‫حالت چطوره، عزیزم؟

‫بیچاره،

‫خیلی حالش بده.

‫شارلوت طبقه پایینه، ‫همه جا پخش شده.

‫قراره با یه خانم گری ‫که ۵۰ هزار پوند داره ازدواج کنه.

‫خب، با تمام وجودم آرزو می‌کنم ‫که اون زن قلبش رو به درد بیاره.

‫ماریان عزیز، خودت رو جمع و جور کن.

‫خوشحالی الینور، نمی‌دونی من چی می‌کشم!

‫اوه، خانم دشوود، چه فاجعه‌ای! ‫خیلی ناراحته؟

‫خواهرم حالش خوب نیست، دوشیزه استیل، ‫و توی اتاقش مونده.

‫ولی دوستای قدیمی‌ای ‫ مثل من و لوسی رو می‌بینه.

‫ما هیچ حرفی درباره... ‫(آقای ویلوبی) نمی‌زنیم.

‫ولی این مردا چه موجودات کثیفی هستن!

‫یه دکتر دیویس بود که توی ‫ کالسکه بهم زیادی توجه می‌کرد،

‫هرچند من بهش محل نمی‌ذاشتم. ‫حالا هم بدون حرفی کذاشت و رفت،

‫پس خواهرتون تنها کسی نیست ‫که مثل یه کفش کهنه کنار گذاشته شده.

‫آن! دهنتو ببند.

‫به خواهرتون بگید توی ناراحتی‌شون ‫ باهاشون همدردی می‌کنم.

‫بعد از اینکه بی قید و شرط بهش عشق ورزیده، ‫اینطوری طرد بشه و کنار گذاشته بشه.

‫خوشبختانه،

‫ما یه مردی رو می‌شناسیم که خیلی ‫باشرف‌تر از اینه که به چنین رفتاری تن بده، مگه نه؟

‫- رفتن؟ ‫- آره.

‫ممنون.

‫به مامان نامه می‌نویسی؟

‫بله...

‫اگه بخوای، فوراً می‌فرستم.

‫اوه، سرهنگ برندون اومده.

‫نمی‌تونم ببینمش، الینور. ‫بهش بگو نمی‌تونم ببینمش.

‫خانم دشوود، ‫یه چیزی هست که باید بهتون بگم

‫که فکر می‌کنم خواهرتون باید بدونه.

‫یادتون میاد یه بار باهاتون صحبت کردم،

‫وقتی گفتم خواهرتون ماریان من رو یاد ‫ کسی می‌اندازه که قبلاً می‌شناختم؟

‫یادم میاد.

‫اون از اقوام من بود.

‫ما از بچگی با هم بزرگ شدیم.

‫بیان منظورم به شما سخته...

‫از نظر من، ما همه چیز همدیگه بودیم.

‫به اصرار پدرم، اون با برادر بزرگترم ‫ ازدواج کرد. ولی...

‫برادرم هیچ علاقه‌ای بهش نداشت...

‫و خوش‌گذرونی‌اش اون گونه که باید، نبودن.

‫ هند شرقی بودم، ‫وقتی شنیدم که طلاق گرفتن.

‫وقتی برگشتم انگلستان، ‫همه جا دنبالش گشتم.

‫بالاخره پیداش کردم ‫توی یه بیمارستان فقرا...

‫در حال مرگ.

‫و یه بچه داشت...

‫یه دختر کوچولو، سه ساله،

‫که تحت سرپرستی من قرار گرفت.

‫الان چند سالشه؟

‫فقط ۱۵ سالشه.

‫دست بر قضا، از روی بی احتیاطی

‫بهش اجازه دادم به بث بره تا ‫پیش خانواده یکی از دوستام بمونه.

‫فوریه گذشته،

‫به طور ناگهان ناپدید شد.

‫اولین خبری که ازش بهم رسید

‫توی نامه‌ای بود که صبح روز

‫- مهمونی‌مون به دلافورد گرفتم. ‫- پس برای همین ناغافل از اونجا رفتید.

‫اون توسط اغواگرش رها شده بود...

‫و حالا بچه‌شو به دنیا آورده.

‫شاید ربطش رو حدس زده باشید.

‫ویلوبی.

‫شما بهتر می‌دونید چطور به ماریان بگید...

‫و چقدرش رو باید بدونه.

‫خیلی متاسفم، ماریان.

‫ویلیام فاتح، ویلیام روفوس،

‫هنری اول، استفان.

‫هنری دوم، ریچارد اول، ‫و شاه جان بد.

‫چی می‌نویسی؟ ‫داری بهشون می‌گی برگردن خونه؟

‫نه، فکر می‌کنم بهتره ماریان ‫یه مدت خونه نیاد.

‫چون اگه برگرده خونه، ‫همه چی اون رو به یاد ویلوبی می‌اندازه.

‫دقیقاً. پادشاهان و ملکه‌ها.

‫ریچارد دوم...

‫ویلوبی یه آدم پسته، مگه نه، مامان؟

‫پادشاهان و ملکه‌ها، مگ.

‫اگه به جای خواهر، یه برادر بودم،

‫با ویلوبی می‌جنگیدم ‫و با شمشیرم می‌کشتمش.

‫خب، پس خوبه که نیستی،

‫چون دوست ندارم ببینم ‫به خاطر قتل اعدامت کنن.

‫کاش مرد بودم. ‫دخترها هیچ‌وقت نمی‌تونن کاری بکنن.

‫مردها می‌تونن اطراف شهر با اسب بچرخن ‫و هر کاری انجام بدن

‫و دخترها فقط می‌شینن و منتظر می‌مونن ‫تا اتفاقی بیفته.

‫آدم نگران آینده ماریان می‌شه.

‫فکر می‌کنم

‫اونقدر شیفتگی‌اش به این مرد، ‫ ویلوبی، رو علنی کرد

‫که فقط ازدواج می‌تونست محترم جلوه‌ش بده‌.

‫بیچاره ماریان.

‫خب، البته که انتظارش می‌رفت.

‫بدون شک مخارج ویلوبی بیشتر از درآمدش بود،

‫و فقط یه احمق شانس ۵۰ هزار پوند رو رد می‌کنه.

‫قبول دارم.

‫حالا ماریان به عنوان یه آدم ‫ بی‌ارزش در نظر گرفته می‌شه.

‫شاید هم همینطوره.

‫داشتم فکر می‌کردم، عزیزم،

‫شاید باید دخترای دشوود رو دعوت کنیم ‫ که یه مدت پیش ما بمونن...

‫برای یه مدت.

‫اوه. نه. جان.

‫فکر نمی‌کنم مادر توی این شرایط موافقت کنه.

‫ولی واقعاً فکر می‌کنم باید کاری بکنیم، ‫فنی...

‫حداقل برای الینور.

‫ممنون.

‫حالت خوبه؟

‫و بچه چطوره؟

‫خیلی خوب. ممنون.

‫ولی چی به سرمون میاد؟

‫خیالت راحت،

‫ازتون مراقبت می‌شه.

‫مطمئن می‌شم که هیچ‌کدوم‌تون ‫ چیزی کم نداشته باشید.

‫داشتم فکر می‌کردم...

‫چی؟

‫بگو.

‫اگه می‌تونستم یه بار دیگه ببینمش،

‫فکر کردم اگه بچه‌شو ببینه،

‫- شاید... ‫- اصلاً حرفشم هم نزن.

Sense and Sensibility subtitles in other languages

More Farsi Persian subtitles for Sense and Sensibility

Komentar

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left