200 baris pertama.
روستای «کاراین» در نوشهر-ترکیه،
در بین مردم به «روستای سرطان» معروف است.
طبق تحقیقات مختلف، علت ابتلای ساکنان روستای کاراین
به بیماری سرطان، خاک منطقه است.
بستن نوزادان تازه متولد شده با خاک روستا
باعث شیوع بیماری سرطان شده است.
کمیته تحقیقات سرطان که در مجلس ملی کبیر ترکیه تشکیل شد،
مطابق گزارشات پارلمان، تصمیم به جابجایی روستا گرفت!
این فیلم در روستای کاراین-ترکیه،
محل وقوع حوادث، ضبط شده است.
بابا؟
بابا؟
بابا؟
بابا؟
بابا، کجایی؟
این چهره تو نیست
از این به بعد تو مال مایی
پدرت اینجا نیست
تو خودت هستی
این تکه شیشه رو بگیر
خودتو ببر
اگه به حرفم گوش کنی
پدرت میاد
بیا، ببر
بیا، ببر. خودتو ببر
ببر! ببر!
هاله؟
هاله؟ هاله؟
اسامی برخی از شخصیتهای این فیلم
به دلیل الزامات قانونی تغییر یافتهاند.
همش اصرار میکرد که میخواد بره مغازه باباش تا سگو ناز کنه.
از یه طرف منم میخواستم آخرین اخبار رو ازت بشنوم.
کار خوبی کردی.
خب، بگو.
خبر خوشی چیزی هست؟
خب، خواهر ابرو، اینجوری یهویی میپرسید... یه کم خجالت میکشم.
ای بابا، خجالت کشیدن نداره که!
اگه دست سلیم باشه هیچی نمیگه.
وای، اونم حرف نمیزنه، تو هم حرف نمیزنی.
انگار من اصلاً شما دو تا رو به هم معرفی نکردم!
فردا دقیقاً سه ماهمون میشه. میگه یه سورپرایز برام داره.
خب آزرا،
ما به این رفتارهای رمانتیک برادر کوچیکم عادت نداریم.
سلیم هنوز با فوت مادرم پارسال کنار نیومده.
اونا با مادرم زندگی میکردند.
مرگش هممون رو تحت تاثیر قرار داد البته.
سلیم الان کمکم داره بهتر میشه.
به خاطر همین، وقتی چنین خبرهای خوبی از تو میشنوم خیلی خوشحال میشم.
واسه همینم یه کم کنجکاو شدم.
وگرنه اینجوری نیست که بخوام تو هر کاری فضولی کنم.
آزرا؟
آزرا، خوبی؟
اوه! ببخشید خانم ابرو، خوابم برده بود.
نه بابا، من ازت دلخور نیستم.
ولی یه کم نگران شدم وقتی صداتو نشنیدم.
از صبح سرم سنگینه واسه همین فکر کنم.
برو داخل، یه کم استراحت کن.
نه، نه، خوبم.
چیزی که میخواستم بگم اینه که...
هفته دیگه من برای ۳-۴ روز میرم موغلا.
تو هم با من بیا.
چجوری بیام خانم ابرو؟
نمیتونم به آقای عارف بگم "میتونم با همسرتون برم تعطیلات؟"
و تازه کارم رو اینجا شروع کردم.
ای بابا، چه اهمیتی داره؟ من با عارف حرف میزنم.
و اونم از تو خوشش میاد.
نه، لطفاً حرف نزنید. واقعاً بیادبی به نظر میاد.
سلیم؟
سلام عزیزم، چطوری؟
خوبم. خواهر ابرو اومده بود داشتیم حرف میزدیم.
حتماً اومده بود خبر بگیره.
سلام برسون.
باشه، حتماً.
شما هم سلام برسونید. اونم به شما سلام میرسونه.
فردا همدیگه رو میبینیم، نه؟ یادت نرفته؟
نه عزیزم. چرا باید یادم بره؟
باشه، تا اون موقع!
باشه، بعداً بهت زنگ میزنم. فعلاً.
خداحافظ.
اینقدر در موردش حرف زدیم، طبیعیه که زنگ بزنه.
در مورد قرار فردا زنگ زد.
اوه چه خوب آزرا! خیلی خوشحالم!
اوه صبر کن. قبل از اینکه بری یه فال قهوه بگیرم، بعد میریم.
من از خودم خوشم نمیاد.
موهایم را دوست ندارم.
چشمهایم را دوست ندارم. از صورتم خوشم نمیآید.
انگار اینها موها، چشمها و صورت یک نفر دیگر است.
این مال من نیست.
تو خیلی زیبایی.
آنها حسودند.
دیروز به مادرم گفتم که خواب پدرم را دیدم ولی
انگار مرا باور نکرد.
ولی تو که پدرت را هیچوقت ندیدی؟
از کجا فهمیدی که او پدرت بود؟
در خوابم به او "بابا" گفتم.
آره. او پدرت بود.
تو از کجا میدانی؟
من پدرت را میشناسم.
و میدانم کجاست.
کجاست؟
اگه انگشتامو ببری بهت میگم.
نمیتونم.
بیا. ببر. انگشتامو ببر.
اگه بِبُری میگم.
نگاه کن.
اونجا یه قیچی هست.
انگشتامو ببر.
بگو.
پدرم کجاست؟
پدرت به زودی میاد.
اما نمیتونم بهت بگم کجاست.
حال هاله خوب نیست.
دیشب زهر سیاه بالا آورد.
خانم آذرا، من دیگه میرم. اگه اتفاقی افتاد، میتونید به من زنگ بزنید.
باشه آقای عارف.
آذرا.
آذرا، ازش دور شو.
آه دخترم.
چی شده؟ چی شده؟
سرم گیج رفت. افتادم.
بیا، بیا. یه هوایی بخور.
گواهی میدهم که هیچ معبودی جز الله نیست.
و گواهی میدهم که محمد پیامبر اوست.
ای پروردگار انسانها، این بیماری را از انسان دور کن.
شفا بده. تو شفا دهنده هستی. شفایی جز شفای تو نیست.
ای بخشنده، شفا بده و چیزی باقی نگذار. ای بخشنده.
خیلی ممنون خواهر فاطمه. دعاهات خوب جواب داد.
دخترم، چشم بد بزرگی بهت خورده.
برات یه دعای شفا میخونم و چیزی باقی نمیمونه.
امشب قبل از خواب دعا کن. فردا برات مراسم سنگ مار رو انجام میدم.
باشه، خواهر.
هاله؟
هاله عزیزم؟
چی شده؟ چرا گریه میکنی؟
هاله، چرا درو قفل کردی؟ درو باز کن عزیزم.
نمیخوام باز کنم خاله.
چی شده؟
میخواد تنها باشه. ولش کن، هر وقت خودش خواست میاد بیرون.
دیشب خواب دیده. برای همینه که بداخلاقه.
وای خدا.
مادرم؟ حالت چطوره؟
ظاهر ساکها رو بست.
و رفت.
پدر تو خوابهاش اومد.
ساکها رو بست... و رفت، برید.
نمیدونست، در.
ازش عصبانیه. ناراحته.
زهر سیاه بالا آورد. قربانی کرده.
باشه مامان.
باشه.
خواهر، هاله چیزی خورده؟
نه، ولی اصرار نکن.
چی شده؟ مادرم؟
آذرا، تو برو. من آرومش میکنم.
هاله عزیزم؟
عزیزم؟
بیا، بیا یه گپ بزنیم.
بیا، بگو چرا خالهات ناراحته.
بیا دیگه.
گفتم "من با عارف صحبت میکنم، اونم تو رو دوست داره".
اون گفت: "آه خواهر، این کارو نکن. حتماً خودخواهی به نظر میرسه."
اون دختر خیلی باشخصیتیه.
یکم هم خجالتیه.
فردا سه سالشون میشه.
سلیم گفت: "برات یه سوپرایز دارم."
وقتی فال قهوه گرفتم، دهنشو لو داد.
این اولین رابطه جدیشه.
آذرا دختر خوبیه.
شاید عروس ما بشه.
امیدوارم عارف.
خوشحالم که سلیم یکم حالش بهتر شده.
من نمیخوام!
انگار یکی صدا زد، شنیدی؟
نه.
وایسا برم یه نگاهی بندازم.
من نمیخوام. نمیخوام عموم و آذرا ازدواج کنن.
الیف؟
مامان. اونجا دنبال چی میگردی؟ بیا بیرون.
مامان، چی شده؟ صدام کردی؟
الیف؟ من تو دستشویی بودم.
چیزی نیست دخترم.
چی شده؟
مامان، کمرم درد میکنه.
چی شده؟
با کمرت چیکار کردی؟
نمیدونم مامان.
باشه، چیزی نیست.
کرم، پسرم.
بخز، پسر بخت برگشته من.
آفرین پسرم.
سعی کن خزیده خودتو بالا بکشی.
خودتو بکش بالا، پسر عزیزِ بخت برگشته من.
سلیم.
چون برادرت معلول به دنیا اومد... هیچوقت نتونست راه بره.
روزی که فوت کرد رو یادت میاد؟
تو پنج سالت بود هنوز.
وقتی فوت کرد خیلی خوشحال بودی.
گفته بودی: "من اصلا برادرمو دوست ندارم، مامان."
یادت میاد سلیم؟
یادت میاد پسرم؟ یادت میاد سلیم؟
No comments yet. Be the first to leave one.