200 baris pertama.
تيــم ترجــمــه .:: قــقــنـوس ::. .تـقـديـم مـي کـنــد
....::::هادي عليزاده و مهدي عليزاده::::.... تـيـم تـرجـمـه قـقـنـوس
الان ساعت یه ربع به یازدهه
انگار بدنت هنوز توی خوابه
و تنفس منظم داری
یه سال پیش چندتا اتفاق عجیب غریب رخ داد
در زندگی شخصیم که باعث شد تلاش کنم
تا دنیای ماوراءالطبیعه رو درک کنم
اگه یک پروندهی خوب برای پولترگایست گیر بیاری
به انجمن تحقیقات روانشناسی گفتم
بذار من داشته باشمش
بعد یه روز اونا باهام تماس گرفتند
اصلا نفهمیدم کی وارد اون خونه شدم
چقدر قراره درگیرش باشم
اما یه حس قوی داشتم
که ما جلسه نسبتا سختی پیش رو داریم
آزمایش می کنیم ؛ یک ؛ دو ؛ سه ؛ چهار
یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده
یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده
الان ساعت ۷:۵۵ ئه
و من یکم بیشتر از نیم ساعته که به اتاق ۲۸۴ رسیدم
دارم اینو تو آشپزخونه ضبط میکنم
خانم هاجسون حالا قراره از وقایعی برام بگید
که جمعه شب اینجا اتفاق افتاد
بیلی ؛ اینجا ؛ اینجا
بیلی این مال منه؟
آره شکر لازم نیست ؛ برو آره
همه چیز از اتاق خواب پشتی شروع شد
...میتونستم صدای خش خش رو بشنوم
صدای خش خش خفیفی اومد انگار یه حرکت توی خواب بود
حرکت سنگینی نبود اما حس کردم چیزی اونجاست
اما من با چشمان بسته دراز کشیدم تا جنت بیدار بشه
اول از همه، فکر کردم موش یا موش صحرایی یا چیزی شبیه به اونه
بیرون اومدم و کنار چارچوب در وایسادم
و یک کمد کشودار به سمت در حرکت میکرد
و من در اون زمان اونجا وایساده بودم
و واقعا مات و مبهوت شده بودم
خب، من رفتم تو و یه بار هلش دادم عقب
من در اتاق ایستادم و نگاه کردم و دیدم که داره تکون میخوره
و بعد دوباره اونو به عقب هل دادم و برای بار سوم که خواستم به عقب هلش بدم
نمیتونستم اونو حرکت بدم
بعد دوباره اونو به عقب هل دادم
و بار سوم که خواستم هلش بدم نتونستم تکونش بدم
افراد درگیر در ماجرا
خانم پگی هاجسون ۴۷ ساله است
مادر مطلقه چهار فرزند
دخترش، جانت، ۱۱ ساله بچهی نسبتاً باهوشیه
نسبتاً هیجانانگیز با قوهی تخیل قوی
اون با خواهر بزرگش مارگارت یه اتاق خواب مشترک داره
که تمایل بیش از حدی به احساساتی بودن داره
اون خیلی گریه می کنه
بیلی کوچیکترین بچه است اون باهوشه ؛ اما مشکل گفتاری داره
که درک کردنش رو برای من خیلی سخت می کنه
برادر بزرگتر، جانی در مدرسهای مخصوص کودکان مشکلدار به سر میبره
من مصمم هستم که ماوراءالطبیعه رو به شیوهای کاملاً علمی مطالعه کنم
معرفی یک ضبط صوت برای توانایی برای تحلیل رویدادها
در روشنایی سرد روز ضروریه
واقعا اولین چیزی که دیدی چی بود؟
جان بورکامب، برادر خانم هاجسون
...خدای من ؛ اولین چیزی که دیدم
معاون سرپرست حمل و نقل در بیمارستان بود
مردی فروتن و باهوش که پنج خونه اون طرفتر از خونهی هاجسونها زندگی میکنه
چیزهایی می بینی که نمیتونی توضیحشون بدی ترجیح میدی اونا رو باور نکنی
عادت می کنی که بگی واقعا اونا رو ندیدم
اما خودت میدونی که دیدی
پسرش، پاول، ۱۲ ساله است
پسری پر جنب و جوشه
تو اولین کسی هستی که باهاش حرف زدم
قبلا هیچوقت دربارش حرف نزدم
شب یکشنبه بود
پگی پایین اومد و به بابام گفت ...که سروصدای زیادی شنیده ؛ از اول
و مشخص بود که واقعا ترسیده
نمیدونم چرا اما با بابام به خونه اونا رفتیم
هوا تاریک بود
ما به طبقه بالا رفتیم و یک کمد لباس بزرگ از جنس بلوط اونجا بود
و اون به وسط اتاق منتقل شده بود
احساس وحشت کردم
و حالا ؛ اصلا اون میتونست کمد رو حرکت بده؟
امکان نداره ؛ نه امکان نداره؟
که اینطور
اولین چیزی که از اون فهمیدم که تماس تلفنی بود
به میز خبرها اومد
من اوایل دهه بیست سالگی بودم
از تاریکی وحشت داشتم
اگه لحظه ای دربارش فکر نمی کردم باید یه مایل می دویدم
آره ؛ این داره اونو برمیگردونه
خونه
خیلی سال پیش بود اما عجیب بود
این خیلی عجبیه
حدود ساعت دوازده شب به خونه رسیدیم
این خانواده با همسایه ها همسایه دیوار به دیوار بودند
از در آشپزخونه وارد شدم
اینجاست
خانواده یکی یکی اومدند
همینطور که داشتند رد می شدند همه اونا اینجا وایسادند
من خبرنگار دیلی میرور، داگ بنس، رو یادم میاد
کت و شلوار و کراوات پوشیده، دستش توی جیبش بود
و آخرین نفر جانت بود
و من اینجام، آماده بودم
...و بعد همینطور که جانت رو به داخل می بردند
فقط باور نکردنی بود
فقط ناگهان چیزی شروع به چرخیدن توی اتاق کرد
خاطره ای از اون دو دختر هست که جیغ می زنند
اونا کاملا وحشت کرده بودند
فقط هرج و مرج بود
آجرهای لگو تیلهها شروع به پرواز در اطراف خانه کردند
یکی از اونا به سرم خورد
هیچکس دستش رو تکون نداد
هیچکس نمیتونست اون تیکه لگو ها رو ببینه که به زمین می خوردند
منظورم اینه که این نوع نیرو
و سرعت و تاثیری که نیاز داشت رو کسی نمی دید
حالا ؛ نمیشه یه گوشه با دوربین وایساد
همه افراد توی این اتاق رو زیر نظر داشتم و می بینم که اونا این کارو نمی کنند
فکر کنم پنج شنبه بود تلفن زنگ میخوره
دیلی میرور بود
یک روح خبیث در انفیلد
من در اون زمان منشی افتخاری
از انجمن تحقیقات روانی اس.پی.آر بودم
ما قبلاً حداقل هفتهای یک بار چنین تماسهایی داشتیم
بعضی وقتها، دو بار در روز هم پیش میومد
کی رو میتونستیم بفرستیم؟
موریس گروسه
حالا این یه فکریه
میدونید ، موریس عضو نسبتاً جدیدی از انجمن بود
و راستش رو بخواید ؛ اون حسابی دردسرساز بود
اون همیشه ما رو با این موضوع که چیزهایی که به وضوح اتفاق میفتند
به درستی بررسی نمیشند یه رسواییه و ما رو سرزنش می کرد
اون صبر نداشت ؛ می خواست یه کاری بکنه
اون می خواست در تحقیقات شرکت کنه
حیوانات
فقط یک مرغ عشق و دو ماهی قرمز توی خونه بود
این مرغ عشق متعلق به یک پیرزن بود که فوت کرده بود
و این پدیده ها یکم بعد از ورود این پرنده به خونه شروع شد
شاهدان شامل همسایههای دیوار به دیوار
که سه روز میشد سروصدا شنیده بودند
این صدا در ساعت ۸:۳۰ ثبت شده
...اسمت
پگی ناتینگهام
...و میخوای بدونی اولین بار کی بود که
خب آره ؛ خودت همه اون سروصداها رو شنیدی
صدای تقتق به دیوارها و سقف میومد
روی زمین هم بود
بعد شوهرم اومد داخل
فقط یه صدای عجیب غریب بود که به دیوار خورد
از پله ها بالا رفتم و همینطور که از پله ها بالا می رفتم
این ضربه صدا دنبالم میومد
سه تا ضربه به دیوار حس کردم سه تا ضربهی مشخص به دیوار بود
به اتاق خواب جلویی میرم
دوباره همون اتفاق میفته
ضربه ها دنبالم میومدند
و من نمیدونستم چیه
با توجه به اینکه درگیر بازی ساختمانسازی بودم با خودم گفتم خب
یه نگاهی به خونه میندازم باید شجاع باشم
میدونی، و سعی کنم بفهمم چیه پس من همه راهها رو بررسی میکنم
نه قفل هوا و نه چیزی شبیه به اون بود
...بعد به پگی گفتم ...و اون گفت
خانم هاجسون ؛ قطعا چیز عجیبی توی خونهتون هست
گفتم بهترین کاری که میشه کرد اینه که گفتم : همه شما میاید خونه من
و من گفتم : به پلیس زنگ میزنیم
...بعد وقتی به پلیس زنگ زدیم و اونا
پلیس میگه نمی تونند کسی رو دستگیر کنند که باعث اختلال شده باشه
پس اونا نمی تونند کمک چندانی کنند
اما مامور پلیس کارولین هریس یه اظهارنامه قابل توجه داشت
درباره یک صندلی در اتاق نشیمن
باید بگم تقریبا نیم اینچ از زمین بلند شد
و دیدم که به سمت راست سر خورد حدود سه و نیم تا چهار فوت رفت
قبل از اینکه یه جا وایسه
بررسی کردم ببینم میشه یا نه
روی زمین سر بخوره
یک تیله روی زمین گذاشتم تا ببینم آیا تیله
به همون سمتی میره که صندلی رفت و این اتفاق نیفتاد
اصلا حرکت نکرد
زیر بالشتک صندلی رو از نظر سیم بررسی کردم
و اصلا هیچ توضیحی پیدا نکردم
به مدت دو هفته اشیا اونا رو وحشت زده می کرد
به طور غیرباوری در هوا حرکت می کرد و مبل هم حرکت می کرد
بدون هیچ دلیل واضحی
نمیدونم امروز صبح مقاله دیلی میرور رو خوندی یا نه
اما درباره یه داستان یه خانواده است که در ترس زندگی می کنند
برای اتفاقات عجیبی که اونا رو از خونه شون بیرون کرده
بودن در صفحه اول هر روزنامه ملی
نه تنها پرفروشترین کتاب ...در کشور بود ؛ بلکه
یجورایی شهرت بدنامی بود
ما فقط احساس می کردیم که این یه داستان خیلی مهمه
این فقط چیزی بود که هیچکدوم از ما چیزی درباره اون نمی دونستیم
قبلا همچین چیزی رو تجربه نکرده بودم
اقوام ؛ دوستان و پلیس اونو دیدند
باید بگم تقریبا نیم اینچ از زمین بلند شد
و دیدم که به سمت راست سر خورد حدود سه و نیم تا چهار فوت رفت
قبل از اینکه یه جا وایسه
وارد اتاق شدم و دیدم که لگوها داشتند پرواز می کردند
تیله ها در اتاق نشیمن پرتاب می شدند
فنجان و نعلبکی، کتاب، صندلی
همه ما فقط توی آشپزخونه وایساده بودیم
همه با هم بودیم
تخت ؛هرچی اسمشو بذاری
این ماوراءالطبیعه است
گفته میشه که این خونه پربازدیدترین خونه جنزده بریتانیاست
یک خانهی نیمه مستقل در گوشهای آرام از انفیلد
همه چیز خیلی جذابه، برای همین رزالیند موریس رو فرستادیم دنبال شکار ارواح
No comments yet. Be the first to leave one.