पहली 200 पंक्तियाँ।
...آنچه در "مردگان متحرک" گذشت
تسلیحات مناسبی دارید اما تدارکاتتون ضعیفه
من از جایی میام که خیلی شبیه به اینجاست
شاید بتونیم به هم کمک کنیم
ایشون گرگوریه
من رئیسم
کریگ هنوز پیششونه
نیگان اینکارو کرده؟
..گفتن اگه این پیغام رو بهت برسونم
بهمون برش میگردونن
شما به ما آذوقه میدید
ما کریگ رو نجات میدیم
و حساب نیگان و گروهش رو میرسیم
قبوله
باید هر چی در مورد اردوگاه نیگان میدونی، بهمون بگی
باید باهامون بیای
قراره یه جنگ باشه
پیروز میشیم باید پیروز بشیم
- سلام، کارول - توبین
برات یه مقدار شیرینی آوردم
نه، ممنون بچهها گرسنهترن
به همه میرسه یه عالمه میوهی بلوط جمع کردم
- اینا که صورتیه - چغندر هم داره
- چغندر؟ - کار شکر رو میکنه
زیاد از چغندر خوشم نمیاد
کافیه یه گاز بزنی و چرت و پرت نگی
این بهترین شیرینی چغندر و بلوطیه که تو عمرم خوردم
مسخرهم میکنی؟
نه
جدی گفتم
خوشمزهست
برگشتن
الیویا رو خبر کن
باید چیزایی که آوردیم لیست کنیم
بهش بگو انبار منتظرشیم
- غذا آوردید؟ - آره
واسه یه ماهمون کفایت میکنه
تا یه ساعت دیگه میخوام همه تو کلیسا جمع بشن
چی شده؟
در موردش صحبت میکنیم
ریک، چی شده؟
باید بجنگیم
زمان زیادی گذشته
چند هفتهست
- از چی؟ - از آخرین باری که با هم حرف زدیم
به حرفای تو اون سلول میگی صحبت کردن؟
چرا به ریک نگفتی؟
تارا، روزیتا، یوجین؟
- چرا نگفتن...؟ - من بهشون گفتم موضوع درز نکنه
چرا؟
میشه بیخیالش بشیم و ازش عبور کنیم؟
مجبور نیستی چنین باری رو به دوش بکشی
چی رو به دوش بکشم؟
تو میدونی من چیکار کردم
و نمیخوای به کسی بگی
انگار تو هم چنینکاری کردی
نه، اینطور نیست
فقط برو
متـــــرجم : نیـــــما نعـــــیمی :: Dark Assassin ::
میتونیم با افراد هیلتاپ همکاری کنیم
مگی باهاشون قول و قراری گذاشته
...اونا بهمون آذوقه
تخممرغ، کره و سبزیجات تازه میدن
ولی اینا رو الکی بهمون نمیدن
..این گروه ناجیها
نزدیک بود ساشا، دریل و آبراهام رو تو جاده بکشن
...دیر یا زود مثل اون گروه گرگها
..و مثل مسیح
پیدامون میکنن
و یک یا چند نفرمون رو میکشن
و بعد سعی میکنن ما رو نوکر خودشون کنن
و ما سعی میکنیم جلوشون رو بگیریم
اما اون موقع ..طی چنین جنگی
با کمبود غذا ممکنه شکست بخوریم
..این تنها راهیه که میشه
از پیروز شدنمون مطمئن بود
و چارهای جز پیروز شدن نداریم
..با انجام این کار برای مردم هیلتاپ
شهر خودمونم نجات میدیم
و آذوقهمون رو تامین میکنیم
اما این باید یه تصمیم جمعی باشه
اگه کسی مخالفه وقتشه که نقطه نظرش رو بگه
مطمئنی موفق میشیم؟
که میتونیم شکستشون بدیم؟
با کارهایی که این گروه انجام داده ..و چیزای که یاد گرفتیم
..و تغییراتی که همهمون کردیم
آره، مطمئنم
پس باید همین رو به ناجیها بگیم
اونا اهل مصالحه نیستن
این مصالحه نیست
بهشون حق انتخاب میدی
راهی برای خروج از مجادله برای هر دو طرف
..اگه بخوایم با ناجیها صحبت کنیم
برگ برنده و امنیتمون رو از دست میدیم
باید قبل از اینکه اونا دست به کار بشن بهشون حمله کنیم
نمیتونیم زنده بذاریمشون
،تا وقتی که زندگی هست احتمالاتی هم هست
احتمال حملهی اونا به ما
ما مجبور به این کار نیستیم
هیچکدوممون مجبور نیستیم
..مورگان
اونا همیشه برمیگردن
حتی وقتی بمیرن هم برمیگردن
مثل گذشته جلوشون رو میگیریم
منظورم واکرها نیستن
مورگان میخواد قبلش باهاشون مذاکره کنیم
اما من فکر میکنم اشتباهه
اما تصمیمش با من نیست
با کسایی که الآن توی خونهشون هستن صحبت میکنم
با کسایی که الآن سر پستهاشون هستن صحبت میکنم
اما اینجا چه کسی موافقه که اول باهاشون مذاکره کنیم؟
..دیگه اجازه نمیدیم
اون اتفاق دوباره تکرار بشه
من که اجازه نمیدم
به نظر مشخص شد
خوب میدونیم این یعنی چی
سعی نمیکنیم ازش فرار کنیم زندگی میکنیم
و همهشون رو میکشیم
اما همهمون مجبور به کشتن نیستیم
..اما اگه کسی میخواد اینجا بمونه
باید با این موضوع کنار بیاد
یه نفر باید نگهبانی بده
من میتونم اینکارو کنم
خطری نداره
حداقل خطرش کمتره
این روزا به چه چیزایی که نمیگن کم خطر
آره
من اون قرار رو گذاشتم
،فکر من نبود اما به خاطر من وارد این قضیه شدیم
منم باید باشم
سیگار برای سلامتی ضرر داره
یه نخ دیگه داری؟
بهت نمیدم
چرا؟
چون عشقم میکشه
خیلی خب
تو هم خوابت نمیبره؟
من هیچوقت خوابم نمیبره
نگران فردا هستم
تو هم میری؟
نه
تو میری
..یه کارهایی میکنی
که منو میترسونه
چطور؟
فکر کردی چطور اون کارها رو میکنم؟
تو یه مادری؟
بودم
هنوز هستی
...حرفم
در مورد شیرینیها و لبخندهات نیست
..در مورد
..کارهای سخت و ترسناکیه
که انجام میدی
اینکه چطور از پسش برمیای
که قوی هستی
اکثر مردم اینجا به چشم یه مادر بهت نگاه میکنن
تو هم همینطوری؟
نه
برای من فرق داری
خب هنوز فردا نشده
چاقوهات رو جمع میکنی؟
قراره یه شب بیشتر طول نکشه
دارم میرم
منم میام، ولی فردا
دارم ترکت میکنم
چرا؟
پیش میاد دیگه
جدی میگی؟
من اینطوری میخوام
- چرا؟ - چرا عن قهوهایه؟
چون همینه که هست
نه، نه. بعد از تمام سختیهایی که ..کشیدیم
تا نگی چرا، نمیتونی بذاری بری
بگو
!بگو چرا
،وقتی اولین بار دیدمت
فکر میکردم آخرین زن روی زمینی
اما اینطور نیست
از اینا خوردی؟ از گلو پایین نمیره
...اینا
خیلی خشکن
توصیفش کن
یه ساختمون مستطیل شکل با ماهوارههای بزرگ روی پشت بومش
- پنجرهای هم داره؟ - چیزی یادم نمیاد
فکر کنم طوری ساختنش که فقط یه راه ورودی داشته باشه
نگهبانی بیرون داره؟
آره، حداقل دو نفر
نمیدونی کلا چند نفرن؟
نه
آخه فقط انبار آذوقهشون رو دیدم
..اونقدرام بزرگ نبود، پس
- داخلش رفتی؟ - آره
یه بار تو انبارشون بار خالی کردم
چی یادت میاد؟
نگرانی؟
نه
..نه، فقط
..دوستت دارم و میخواستم قبل از اینکه
لازم نیست جوابم رو بدی
No comments yet. Be the first to leave one.