पहली 200 पंक्तियाँ।
آنچه گذشت...
- این چیه؟ - یه لیست از تخلفات اخلاقی
سامانتا ویلر که در شش سال گذشته به عنوان
وکیل من مرتکب شد. - من حرفه سامانتا
رو نابود نمیکنم. - این یه پیشنهاد نیست.
یه دستوره، و اگه ازش استفاده نکنی، من استفاده میکنم و اگه بکنم الکس، مستقیم میرم سراغ کانون وکلا.
- خب چی فهمیدی؟ - هیچی.
مزخرفه. ما اطلاعاتی داریم که شرکت شما...
برام مهم نیست چی فهمیدی و اگه تو سوابقم فضولی کنی شرکت رند کالدور زین میاد با حکم ادعای خسارت
دعوای ایذائی میافتند دنبالت.
فهمیدم از برایان یه پیغام صوتی دارم.
چی گفت؟
قبل از اینکه گوش بکنم پاکش کردم.
کاترینا این عالیه.
متشکرم دانا.
تو به چارلز هو رشوه دادی که من
یه سال و نیم پیش باهاش تماس گرفتم. حالا نمیتونم شکایت کنم
چون داریم تلاش میکنیم بگیم این یارو بیگناهه.
مایک من هیچ دخالتی نکردم.
خب اگه کار تو نبوده کار اونه.
تو بهم دروغ گفتی.
من فقط یه تیکه مدرک درست کردم تا کاری که واقعاً انجام داده اثبات بشه.
تو درستش نکردی، تو جعل کردی چون نمیتونی تحمل کنی کسی رو دستت بزنه.
خب من دیگه بهت اعتماد ندارم.
ما داشتیم میباختیم و مدارکی پیدا میشه که همه چیزُ نجات میده.
- هاروی کاری نکرد. - پس کار تو بود.
و از این لحظه تو اخراجی.
الو؟
بد موقع مزاحم شدم؟
چی شده «فی»؟
زنگ زدم چون میخواستم تو اولین کسی باشی که بهش میگم سامانتا رو اخراج کردم.
چی؟
دلایلی دارم که فکر کنم او با مایک راس خطوط قرمزُ رد کرده.
دلایلی داری یا مدرک؟
مدرکی لازم ندارم، اون اعتراف کرد.
خب به نظر نمیاد به همچین چیزی اعتراف کرده باشه.
زنگ نزدم با تو بحث کنم دانا وقتی اومدم رو یه قانون تأکید کردم.
صادق باشید یا اخراجید. متأسفم ولی اونم باید میرفت.
و دقیقاً چرا به زنگ زدی و میگی؟
چون تو افتخار میکنی این شرکتُ سرپا نگه داشتی و الآن افرادت بهت نیاز دارند.
منظورت اینه که میخوای من نذارم اونا علیه تصمیم احمقانه تو کاری بکنند.
دانا، من و تو هردو میدونیم که همکارانت علیه من یه کاری خواهند کرد، و از مسیرهای قانونی نخواهد بود.
و اگه جلوشونُ نگیری، فکر نکنم این شرکت تا آخر سال دووم بیاره.
سامانتا، اینجا چیکار...
الان اخراج شدم رابرت.
نمیدونستم کجا برم.
باشه.
چرا نمیای تو بهم بگی چی شده.
خب نیومدم درمورد این اتفاق حرف بزنم اومدم درمورد اتفاقی که قراره بیافته حرف بزنم.
خب الان میتونم جوابشو بدم. هیچ اتفاقی نمیافته.
رابرت، اون کار منو گرفت. اگه فکر کردی دست رو دست میذارم...
فکر میکنم رو پرونده مایک راس یه کارهایی کردی.
درسته، شنیدم چی شده.
و حاضرم شرط ببندم که فی فهمید و جوجه هم آخر پاییز شمرده شد.
پس نمیخوای کمکم کنی؟
معلومه کمک میکنم. ولی با شناخت شرکات
اونها هرطوری شده یجوری اون زنو راهی میکنند بره. پس تو قراره سرجات بشینی
و ایمان داشته باشی اونا اینکارو بکنند.
خیلی مطمئن نیستم اونا بخوان کاری بکنند.
چرا نه؟
چون دلیل اخراجم هاروی بود.
ممنون که اومدی هاروی.
چرند نگو لوئیس
به محضی که شنیدم اومدم. چیکار میکنیم؟
بهت میگم چیکار میکنیم به سامانتا کارشو برمیگردونیم.
و همونطور که میگفتم، فی هرگز با این موافقت نمیکنه.
اگه بتونیم علیهش یه چیزی پیدا کنیم موافقت میکنه.
هاروی بخوایم کثیف بازی کنیم اون تسلیم نمیشه، اون مارو لو میده.
خب پیشنهاد میدی چطور سامانتا رو برگردونیم؟
یه گربه برای فی بگیریم؟
نمیگم یه راهی پیدا نکنیم میگم اگه پیدا کردیم میبریم به کانون
و کاری میکنیم اونو حذف کنند. - خیلی عالیه
اما اونا شرکتُ همینطوری تحویل ما نمیدن اونا یه جایگزین براش میفرستن.
خب چی؟ بدتر از فی که نمیتونه باشه.
چرت نگو.
اینجا فقط من نابودگر 2 رو دیدم؟
تو نابودگر 2 دیدی؟
باورم نمیشه نابودگر یکُ دیده باشه.
باورم نمیشه هنوز داریم حرف میزنیم ولی نقشه ای نکشیدیم.
اصلاً فی دقیقاً چیکار کرده که فکر کنیم اون اخلاق مدار نیست؟
تا جایی که من دیدم سوابقش پاکه پاکه.
خب سوابقش برام مهم نیست هرکسی یه کاری کرده. فقط باید بفهمیم چی.
موافقم. هرکاری از دستمون بربیاد میکنیم تا اونو از اینجا راهیش کنیم.
موافقم.
به هر قیمتی.
- مترجم مرتضی -T:@filmvill
میدونی وقتی به جات اون گلوله رو خوردم دلیلش این بود که فکر میکردم هوای سامانتا رو داری.
من هواشو دارم رابرت.
- همه هواشو داریم. - پس بهم بگو واسه
میخوای چیکار کنی تا برگرده.
داریم سوابق «فیُ» زیر و رو میکنیم تا وادار بشه.
خب نیت خیلی خوبیه ولی جزئیاتش چیه؟
- دارم روش کار میکنم رابرت. - نمیخوام بشنوم
که داری روش کار میکنی. میخوام بشنوم که داری انجامش میدی.
مگه اینکه واسه انجامش دلیلی نداشته باشی.
- این یعنی چی؟ - یعنی اینکه
سر سامانتا برای کاری داد زدی که خودت هزاران بار انجامش دادی.
فقط این بار علیه مایک بود!
من سرش داد زدم چون بهم دروغ گفت و دوباره هم میزنم ولی دلیل نمیشه
که بذارم فی بیافته دنبال خانوادم.
خب دوست ندارم اینو بگم هاروی ولی تنها دلیلی که فی، سامانتا رو اخراج کرد تو بودی.
درسته. کاری که دوباره انجامش میدی وسط دفتر سامانتا انجام دادی و فی هم دیدش.
رابرت نمیدونستم.
خب حالا میدونی.
و به سامانتا گفتم تو زمین و زمانُ بهم میدوزی تو برگردونیش. پس برو بالا
و این کار انجام بده.
برایان.
اینجا چیکار میکنی؟
پیغام منو نخوندی؟
دیدم ولی سرم خیلی شلوغ بود.
خیلی بد شد.
امیدوار بودم خودتو آماده کرده باشی.
آماده برای چی؟
من وکالت بنیان گذار قهوه کرتُ دست گرفتم.
ما فکر میکنیم او صاحب بخشی از شرکتیه که وقتی شرکاش بزور انداختنش بیرون چیزی بهش ندادن.
اونا کسیو بزور ننداختن بیرون برایان.
اون به اختیار رفت و در اون زمان سهم منصفانه ای هم گرفت.
اونو تیغ زدن کاترینا.
فهمیدم قضیه چیه. رو پارتی بازی حساب کردی
و فکر کردی برات یه چک میکشم تا حلش کنی.
نه اینطور نیست. اگرم اینکارو میکردی قبول نمیکردم.
مگه انتخاب با خودته؟
منظورت چیه؟
خب تو یه تعارض واضح هستی. وقتی اینجا کار میکردی وکیلشون بودی.
چرا فکر کردی پرونده رو ازت نمیگیرم؟
فکر نکردم.
اما به این نیاز دارم.
اوضاع خیلی خوب پیش نرفت وقتی یه همکار این پرونده رو برام آورد...
- نتونستی نه بگی. - نمیخواستم نه بگم.
چون رقابت با وکیلی مثل تو پیغام خوبی میفرسته.
خیلی خب برایان. پرونده رو ازت نمیگیرم،
ولی درخواستشو میکنم انتظار کمتری نداشتم.
از دیدنت خیلی خوشحال شدم کاترینا.
لوئیس خوبه، لطفاً بهم بگو میدونی از کجا باید شروع کنیم.
میدونم. روز اول فی در اینجا.
گرچن گفت دلیل اینکه تو رادار کانون قرار گرفت بوسیله اخراج کردن شوهرش بود
بابت یه تخلف اخلاقی.
پس همینه.
اگه کسی چیزی بدونه حتماً اونه.
فقط یه مشکلیه.
اگه چیزی علیهش نگه چی؟
لوئیس، غیر ممکنه کسی سه دقیقه با اون زن زندگی کنه و
نخواد چیزی علیهش بگه.
منظورم این نبود. توافق طلاق محرمانه بود.
خب اینطور نیست که نخواد چیزی به ما بگه شاید اصلاً نتونه.
دارم همینو بهت میگم.
خب اگه چیزی که میخوایم به ما نگه اونوقت فقط باید مجبورش کنیم.
- این چیه؟ - یه دادخواست.
و تو دادخواه اصلی هستی.
میخوای از شرکت خودم شکایت کنم؟
شرکت نه، فی.
واضحه که نقطه ضعفش زنای با اراده ست.
- الکس... - بهش فکر کن.
سعی کرد حق رأیتُ بگیره گرچنُ بزور از لوئیس گرفت
و بدون مدرک سامانتا رو اخراج کرد. این یه سیره باطله و میتونیم ببریم.
برام مهم نیست فکر کردی چیکار باید بکنیم نمیخوام با یه ادله باطل سراغ یه زن دیگه برم.
تو چت شده؟ گفتیم به هر قیمت.
خب من نگفتم.
و از اونجایی که هنوز متوجه نشدی مسائل اینچنینی دلیل حضورش در اینجاست.
لعنتی، اینکه تو به توماس درمورد اون قرارداد گفتی باعث شد اون بیاد اینجا.
ببخشید دانا. نباید میگفتم.
الکس چی شده؟
فی ازم خواست جاسوسی سامانتا رو بکنم چون شک کرده بود نکنه سامانتا دقیقاً این کارو کرده باشه.
میتونستم بهش هشدار بدم ولی ندادم.
الکس.
اینکه فی حواسش به ما هست خبر جدیدی نیست. سه ثانیه بعد از اینکه اومد اینجا بهمون گفت.
سامانتا میدونست و باز هم از خط قرمز رد شد.
و بهش فکر کن، به نظرت الان چیکار میکنه؟
- احتمالاً یه کار بد - همین فکرو میکنم.
پس چطوره به جای ناراحتی از اینکه بهش هشدار ندادی میگم بری جلوشو بگیری تا اوضاعو بدتر نکنه.
ممنون که اومدی دیدنم تام.
- فکر نمیکردم بیای. - منم همینطور.
ولی فکر کردم حالا که جرأت زنگ زدن به منو داری بهتره حداقل بشنوم چی میگی.
خب، نمیتونم بگم از کارم پشیمونم.
ولی شاید یه راهی باشه که بتونیم با هم کار کنیم.
که یعنی یه چیزی لازم داری.
درسته.
و حاضرم در ازاش بهت مدیون بشم.
اول بگو ببینم چی میخوای.
یه وکیل به اسم فی ریچاردسن.
کانون وکلا آوردش تو شرکت ما و میخوام کاری کنم ردش کنند بره.
چرا فکر میکنی چیزی علیهش هست؟
هرکسی تو زندگی یه کاری کرده.
میخوای FBI زاغ سیاه کسیو چوب بزنه؟
میتونم عملیش کنم. ولی نمیخوام دوباره از سوراخ نیش بخورم.
پس این دفعه قبل ازاینکه چیزی برات بیارم
تو یه چیزی برای من بیاری.
گوین اندروز؟
میخوای موکل خودمو لو بدم؟
موکلت نه. موکل شرکتی که اخراجت کرد.
ولی هنوز حق ویژه رو دارم بخاطر چیزهایی که میدونم.
پس از امروز یه خلافی ازش جور کن.
- نمیتونم. اون دیگه بهم اعتماد نداره. - پس این ملاقات تمومه.
لعنتی. باید یه چیزی باشه...
هست. این
میخوای کمکت کنم، بهاش اینه. قابل مذاکره هم نیست.
ببخشید شمارو منتظر نگهداشتم. باید اینارو برمیداشتم...
خیلی خب، چه خبر شده؟
درمورد چی حرف میزنی؟
خب بهم گفتند شما دوتا اومدین شرایط بیمه عمرُ بررسی کنید.
No comments yet. Be the first to leave one.