पहली 200 पंक्तियाँ।
دیگه چی شده فی؟
میخوای برادرمُ با تیر بزنم؟
زنگ زدم بهت بگم کاترینا اومد پیش من.
و بهم گفت او بوده که اطلاعاتُ بهشون داده نه تو.
- چیکار کردی؟ - مهم نیست چیکار کردم.
مهم اینه که برای اخراج سامانتا قانع شده بودم.
اینو فردا ثابت کنی به توافق اصلی احترام میگذارم.
و دیگه مجبور نیستی ثابت کنی سامانتا مدرکی جعل کرده.
- و اگه نتونم؟ - اونوقت مجبور میشم
تنها کسی که میدونه او چیکار کرده رو ببرم تو جایگاه.
هی.
- لازم نبود بیدار بمونی. - نه نبود
ولی گفتم بعد از یه شب بیرون رفتن با مایک
شاید بتونم لبخندتُ ببینم ولی تو نمیخندی.
- نه نمیخندم - چی شد؟
به مایک گفتم فردا میبرمش تو جایگاه.
چی؟ هاروی نمیتونی اینکارو با اونا بکنی.
دانا، اگه فردا برنده نشیم
فی منو میذاره تو جایگاه.
خب یه راه دیگه پیدا کن که نخوای اینکارو بکنی.
راهش اینه. قبول کردم چون درک میکنم.
حالا اگه تو هم نمیتونی درک کنی نمیخوام با تو بحث کنم.
میرم بخوابم. - هاروی
ببین، اگه میگی این تنها راهه من باور میکنم.
قرار بود امشب استراحت کنی.
نه اینکه بدترش کنی.
دانا گوش کن.
میدونم به مایک زنگ زدی چون میدونستی بهش نیاز داشتم.
و برای چند ساعتی
به پرونده یا فردا فکر نمیکردم
یا اینکه چقدر دلتنگ مامانم شدم.
چیزی که لازم داشتم بهم دادی.
ولی وقتشه که اینو برنده بشم.
میدونی...
هیچوقت بهت نگفتم تو این چندسال
چقدر به باهم بودن فکر میکردم.
معمولا همچین شبهایی بود،
وقتی نمیدونستم اوضاع مرتب میشه یا نه.
ولی میدونستم مهم نیست فی یا تنر یا
هاردمن یا گولیات باشه.
هرکسی که هست...
کسی شانسی مقابل هاروی اسپکتر نداره.
و این سکسی ترین چیزه تو دنیاست.
- چی داری میگی؟ - دارم میگم
باید بریم اونجا
و بهترین خواب عمرتُ بهت بدیم.
عالیجناب، مدافع از مایک راس میخواد بره جایگاه.
اعتراض دارم. موکل من حق امتیاز وکیل-موکلی داره.
و مثل پرونده کرن علیه کالیفورنیا نمیخوام درمورد زمانی
که وکیلش بودی ازت سؤال بپرسم میخوام درمورد قبل از اون سؤال کنم.
پس چیزی برای اعتراف ندارم
- و کرن هم ربطی نداره. - شوخیت گرفته؟
تو در پرونده ای علیه او بودی
که به اخراجش ختم شد. - حقیقت داره آقای راس؟
- بله عالیجناب. - پس سوگند یاد کن.
اقای راس، حقیقت نداره که خانم ویلر
تو پروندۀ ورزشگاه بریک استریت
شمارو حسابی ناکار کرد؟ - برنده شد، بله.
و بعد از اینکه ناکارت کرد چه حسی داشتی؟
اعتراض دارم عالیجناب. داره تحریک میکنه.
دوباره میگم. بعد از اینکه موکلت شرکت
باارزششُ وقتی که داشتی بهش کمک میکردی، از دست داد چه حسی داشتی؟
- ناراحت بودم. - ناراحت؟
حقیقت نداره شبی که باختی
منو به جعل مدرک متهم کردی؟
- کردم، ولی ... - و وقتی رد کردم
دقیقا چی گفتی؟ - اعتراض دارم
نمیتونی از شاهد بخوای صحبت های مکالمه ای
که هفته ها پیش اتفاق افتاد رو دقیقا تکرار کنه.
اگه حافظه خوبی داشته باشه میتونه.
حافظه خوبی داری مگه نه آقای راس؟
همیشه درمورد این پز نمیدادی؟
- بله ولی... - ولی نداره
تو گفتی او مدرک جعل کرده
تو گفتی به یکی رشوه داده.
تو گفتی با تقلب موکلتُ از شرکتش بیرون کرد
حالا، شاید من حافظه خوبی نداشته باشم
ولی مطمئنم اینو یادم میاد. اشتباه گفتم؟
مهم نیست چی گفتم
من نمیتونستم ثابت کنم کسی مدرکی جعل کرده
همینطور موکل تو که موکل منو اخراج کرد.
اه اون فقط میدونست.
دقیقا مثل تو همون شبی که اومدی سرم داد زدی.
دیگه سؤالی ندارم عالیجناب.
اون شب یه چیز دیگه هم گفتم که مشخصه یادت رفته.
- اعتراض دارم، ما سؤالی... - گفتم تو خودتو گم کردی.
و تا جایی که من میدونم همینطوره.
و تا جایی که به قانون مربوط میشه
حرف اول من هنوز حقیقت داره
چون مهم نیست خانم ویلر
خط قرمزیُ رد کرده یا نه
فی ریچاردسن دلیل داشت.
و هیچ حرفی نمیتونه اینو تغییر بده.
مترجم مرتضی @Filmvill
الکس. اینجا چیکار میکنی؟
فکر کنم زیر سنگ زندگی میکنی
چون اومدم بهت بگم ما بردیم.
فی قراره بره
که یعنی تو میتونی برگردی، سامانتا هم همینطور.
عالیه.
کاترینا. چرا قیافهت جوریه انگار بهت گفتم سرطان داری؟
بهت میگم چرا. هاروی با من بدرفتاری کرد.
اخراج شدم و مهمتر از همه
تا این لحظه هیچ خبری از شماها نشنیدم.
میفهمم.
اگه حقیقت بهت میگفتیم هیچکدوم از اینا اتفاق نمیافتاد.
ولی یه اشتباه بود.
و کسی اینو هنوز نگفته،
متأسفم.
و خب این میشه یه نفر الکس. و ازت ممنونم.
ولی الان مطمئن نیستم بخوام برگردم.
متشکرم.
اون چه کوفتی بود؟
کاری که مجبور بودیم انجام دادیم.
آره این چرند شاید رو بقیه جواب بده
ولی رو من جواب نمیده - رابرت...
لعنت بر شیطون، لوئیس!
قرار بود طرف اون باشید.
گوش کن، میدونم چه ظاهری داره
ولی باید به ما اعتماد کنی.
خب داره خیلی سخت میشه.
بعد از اون کاری که رو مایک کرد
سامانتا فقط میتونه پرونده
را مختومه کنه مگه اینکه بهم بگی... - چی؟ نه نمیتونه اینکارو بکنه.
خب، لوئیس، به نظر به کاری که ما میخوایم
انجام بدی اهمیت میدی. پس این بساطُ جمعش کن
وگرنه خودم درستش میکنم.
خوبه اینجایی.
تو هم هستی، ولی نه خیلی زیاد
چون کاری که خواستی انجام دادم. و اگه فکر کردی
میتونی قسر در بری... - نمیخوام قسر در برم.
ولی کاری که خواستم انجام ندادی، حداقل هنوز نه.
- درمورد چی حرف میزنی؟ - فردا صبح
تو میری تو جایگاه علیه سامانتا.
- چی گفتی؟ - گفتم میری جایگاه.
- عمرا اگه برم! - هاروی...
نه تو گفتی مجبور نبودیم ثابت کنیم
کاری کرده. - و اینم گفتم که باید برنده بشیم.
- برنده شدیم. - نه، به نظر قراره ببریم
ولی اعتبار من در خطره
و شرایطُ به احتمالات رها نمیکنم.
و اگه بخوای کنار بکشی احضارت میکنم،
به عنوان شاهد معارض میبرمت تو جایگاه و خودم سؤال میپرسم.
میدونی چیه، من معارضم.
ولی تو همونقدری که گفتم یه آدم کینه جو هستی.
و تو وانمود میکنی رابین هود هستی
وقتی تو واقعا یه تاجر زهرمار هستی.
خب، من قبول نمیکنم.
پس هرطور شده فردا میری تو جایگاه
و حقیقتُ میگی.
اینجا چیکار میکنی؟
اینجام چون وقتشه حقیقتُ بهت بگم.
این اه، چیزیه که بشه براش ویسکی بخوریم؟
فی یه معامله پیشنهاد کرد.
ببریم و اون میره.
کمک نکنیم اونوقت میافته دنبال مدرک سامانتا.
پس پرونده به درک. زنگ میزنم سامانتا
الان مختومه ش میکنیم. - این گزینه نیست.
هرگز نبوده. - چون اگه فی بفهمه ما پرونده رو بستیم...
نه تنها میمونه
ما رو از نقشه محو میکنه.
و بهتر از همه
میخواد فردا منو بذاره تو جایگاه. - چی؟
هاروی، سامانتا حقیقتُ بهت گفت.
نمیتونی بری تو جایگاه - من از هر زاویه بهش نگاه کردم.
نمیتونیم جلوشُ بگیریم.
فقط یه کار مونده انجام بدم.
لطفا بهم بگو نقشه ات این نیست که دروغ بگی.
مایک، این تنها راهه، میگم چیزی یادم نمیاد.
فی به کانون زنگ میزنه. منم به داستانم اصرار میکنم.
بعد قانعشون میکنه مدرک تورو بگیرن.
اونوقت برای چی اینکارو انجام دادیم؟
بخاطر من انجامش دادی.
این آخرشه.
اومدم اینجا بهت بگم همیشه بهت اعتماد داشتم.
نه
ما از این راه نمیریم. - نشنیدی چی گفتم؟
گفتم تمام احتمالاتُ بررسی کردم.
و وقتی یکی رو سرت اسلحه گرفته
خودت چی بهم یاد دادی؟
146 راه برای این وجود نداره.
خوبه چون فقط یکی لازم داریم.
جوابش اینه که سلاحُ پس بگیریم
و بگیریم رو سر خودش.
و دارم بهت میگم فی مثل بقیه نیست
نمیتونیم همینطوری ازش اخاذی کنیم او انعطاف بخرج نمیده.
خب، پس باید قانعش کنیم اگه مارو لو بده اونا
حرف مارو باور میکنند نه حرف اونو.
- یعنی؟ - هاروی من و تو سالها سر کلاه گذاشتیم.
فکر کنم وقت آخرین کلاه رسیده.
خیلی خب رابرت، نوشیدنی خوردیم.
من اینجام. خب چی شده؟
میدونی چی شده. دیدی امروز چی شد.
و اگه اومدی بگی اینو مختومه کنم...
میخوام بهت بگم رفتم دیدن لوئیس
و اونا بیخیال نمیشن. - پس فردا بیا.
چون اونا فقط گفته و شنیده دارن.
به این معنی نیست که نمیبازی.
سامانتا، تو کارت دیگه ای برای بازی نداری.
و مایک یه ساعت بعد از دادگاه همینو گفت.
No comments yet. Be the first to leave one.