Les 200 premières lignes.
چاقوهای بلند رو تیز کنین
چاقوهای بلند رو تیز کنین
چاقوهای بلند رو روی سنگفرش تیز کنین
تا بهتر فرو برن
تا بهتر فرو برن
تا بهتر توی شکم یه یهودی فرو برن
وقتی بچه بودیم، بدون هیچ فکری این آهنگها رو میخوندیم
وحشتناک نیست؟
من یک بار با اسکادرانم از بالای بوخنوالد رد شدم
عمداً در ارتفاع پایین پرواز کردیم
تا بتونیم داخل اردوگاه رو ببینیم
و از خودمون پرسیدیم
«توی بوخنوالد چه خبره؟»
و چیزهایی شنیدیم که باورتون نمیشد
با باجناقم در مرخصی بودم
بهم گفت که خودش شاهد بوده
آلمانیهایی از یگانهای مختلف
یهودیها رو توی گودالهای بزرگ تیرباران میکردن و خاکشون میکردن
عکسها رو بهمون نشون داد
گفتم: «این واقعاً آلمانه؟»
اینجا یه شهر کوچک حومهنشینه
این مکان بهم حس تهاجم و خشم میده. نمیدونم چرا
حال پدرت چطوره؟
خوبه. حالش از من بهتره
«سرشماری حزب نازی.»
اینجا نوشته «نشان خون.»
نشان خون. یا خط خورده؟
نشان خون چیه؟ نمیدونم
«در ۳۰ ژانویه ۱۹۳۶، عضو نیروی ضربت اساس شدم.»
«در ۱۰ ژانویه ۱۹۴۰، اعزام شدم
به مدرسه افسری اساس در داخائو.»
«با نتایج نسبتاً خوبی قبول شدم.»
«در اول مارس ۱۹۴۰، به درجه استواریکمی اساس رسیدم.»
یه جورایی بیرحمانه به نظر میاد
اولین باره که این رو میبینی؟
آره، هیچکدوم از اینها رو نمیدونستم
حتی نمیدونستم که به داخائو اعزام شده بوده
ما اینطوری بزرگ شدیم: «بچهها فقط وقتی حرف میزنن که ازشون سوال بشه.»
«اونها اجازه ندارن سوال بپرسن.»
نشان خون چیه؟
حمام خون؟ نشان خون
یک نشان افتخار سیاسی بود
برای شرکت در شورش ۱۹۲۳ مونیخ
تو هم توی اون شرکت داشتی؟ نه
اون موقع فقط نُه سالت بوده
و کی در «فلدهرنهاله» سوگند یاد کردی؟
۱۹۳۵ سال
ناقوسها در سراسر آلمان به صدا دراومدن
سخته تصور کنی که بعد از به قدرت رسیدن هیتلر
ناقوسها در همهجای آلمان به صدا دراومدن
مادرم به هیتلر رای داد
پدرم هم سال ۱۹۳۲ به هیتلر رای داد
به خاطر بیکاری و تورم
برادر بزرگترم
سال ۱۹۳۲ دیگه یه نازی متعصب بود
سال ۱۹۳۲، اون ۱۱ سالش بود
یادمه چطور پنجهبوکسِ خاردارش رو بهم نشون داد
«امروز میریم مقر کمونیستها رو داغون کنیم.»
و از شهروندهای «اینستربورگ» که از مغازههای یهودی خرید میکردن عکس میگرفت
و بعد این عکسها رو در شهرداری اینستربورگ به نمایش میگذاشتن
عکسِ مردمی که از مغازههای یهودی خرید میکردن
سال ۱۹۳۳، در شش سالگی به دبستان محلی رفتم
معلم، یکی از مامورهای حزب در محل بود
اون ما رو طبق دکترین نازی بزرگ کرد
صبحها باید بلند میشدیم و میگفتیم: «هایل هیتلر.»
اون عملاً من رو برخلاف میل والدینم، یه نازی بار آورد
من به معلمم بیشتر از اونها اعتماد داشتم
معلممون
کنترل شدیدی روی ما داشت
این کارت عضویت من در سازمان جوانان هیتلریه
در ده سالگی به بخش «یونگفولک» پیوستم
و این رو گرفتم
اول می ۱۹۳۷ عضو شدم
قبل از اینکه حتی ده سالم بشه
اصلاً نمیتونستم صبر کنم
وقتی ده، دوازده سالته، چی میخوای؟
میخوای عضو یه گروه باشی و از خونه بزنی بیرون
میتونستیم ورزش کنیم
اجازه داشتیم در زمین ورزشهای دریایی تنیس بازی کنیم
اجازه داشتیم از استخر استفاده کنیم
اجازه داشتیم روی چمنهای پارک بازی کنیم
قبل از اون، همهچیز ممنوع بود
مادرم در «فرائونشافت» فعال بود
اون سازمان زنان بود
وقتی بچه بودم، یکشنبهها که پیادهروی میرفتیم
پدرم همیشه یونیفرمش رو میپوشید
و بعد میرفتیم پیادهروی
مادرم اصلاً از این کار خوشش نمیاومد
زنها یونیفرم نداشتن
اما پدرم اصرار داشت که مادرم نشان «فرائونشافت» رو روی کتش بزنه
تا همه بتونن ببینن
که اونها حامی ایدئولوژی نازی هستن
من هم دوست داشتم واردش بشم
اما پدرم میگفت نه
۱۹۳۳ و در تابستان
بالاخره اجازه دادن
و برای تولدم یه پیراهن قهوهای
و شلوار مشکی گرفتم
اون موقع در «اشتندال» بودیم، وقتی رفتیم دیدن پدربزرگ و مادربزرگم
یونیفرم رو از یه مغازه یهودی خریدن
کارهایی میکردیم که ازشون لذت میبردیم
اما اون حس کمرنگ شد
و وقتی بالاتر رفتیم
و در ۱۴ سالگی وارد «جوانان هیتلری» شدیم
شرکت در برنامهها اجباری بود
من در واحد مخابرات بودم
که در اونجا در سن ۱۵ یا ۱۶ سالگی به عنوان اپراتور بیسیم آموزش میدیدیم
رهبرم به ارتش اعزام شد
و بعد ناگهان من شدم رهبر جوانان هیتلری
اونها فکر میکردن من یه جورایی دخترونه رفتار میکنم
من رهبر مناسبی برای جوانان هیتلری نبودم
بعدازظهرها بوکس تمرین میکردیم
اجازه نداشتیم متوقف بشیم تا وقتی که خون راه بیفته
آخر هفته رهبر با من صحبت کرد
گفت: «تو جربزه رهبر جوانان هیتلری بودن رو نداری.»
«تو زیادی نرمی.»
از سن ۱۰ تا ۱۴ سالگی سازمان «یونگفولک» بود
در ۱۴ سالگی، به «جوانان هیتلری» میرفتی
برای دخترها، «یونگمِدل» و بعد «بدِام» بود
انجمن دختران آلمانی
دامن آبی، بلوز سفید و یه گره چرمی
یه دستمالگردن مثلثی بود که با اون گره محکم میشد
شبنشینیهای اجتماعی داشتیم که اونجا همدیگه رو میدیدیم
شبهایی بود که درباره نازیسم و پیشوا صحبت میکردیم
گاهی درباره بخشهایی از کتاب «نبرد من» هیتلر حرف میزدیم
ما حامی حزب نبودیم
اما یونیفرم رو دوست داشتیم
باهاشون همراه میشدیم چون برامون لذتبخش بود
پوشیدن یونیفرم و شرکت در رژهها
یا آواز خوندن و اینجور چیزها
اوه، خیلی دلنشین بود
آهنگهای کوهنوردی بودن، از اونهایی که هنوز هم میخونن
دلنشین بود
پرچم رو بالا ببر
صفها رو به هم فشرده کن
اسآ با گامهای آرام و استوار رژه میره
همرزمانی که به دست جبهه سرخ و مرتجعین کشته شدن
روحشون در صفوف ما میرژه
ما وظیفه داشتیم جلوی یک فروشگاه بزرگ یهودی نگهبانی بدیم
و ما پسربچهها، من فقط نُه سالم بود
باید جلوی این مغازه یهودی صف میکشیدیم
و بازوهامون رو در هم قفل میکردیم
اجازه نداشتیم به کسی اجازه عبور بدیم
دوستم گفت: «بیا بریم اون تو.»
«حتماً یه چیزی اونجا هست.»
«فکر کنم بشه یهودی رو از روی... تشخیص داد.»
«یهودی بو میده.»
«میتونی بوی یهودی رو حس کنی.»
بین «اسلاوِنتیتز» و «اویِست»
یه قبرستان یهودی بود
حداقل ۱۰۰ تا قبر اونجا بود
پس حتماً یه جامعه یهودی اونجا بوده
در یه مقطعی
ما در یونگفولک و جوانان هیتلری بودیم
و اونجا بود که آزار و اذیت یهودیها شروع شد
ما اغلب به قبرستان یهودیها میرفتیم
نیمهشب، در ساعت جادو، میرفتیم اونجا
یه جور امتحان شجاعت بود
یهودی
یهودیها محبوب نبودن، نه؟
این پیامدهایی داشت
چرا یهودیها محبوب نبودن؟
ظاهراً به این خاطر که اونها
اهل معامله و بند و بست بودن و بینیهای عقابی داشتن
ما خوندن رو با کتاب الفبای معمولی یاد گرفتیم
اما یه کتاب الفبا با موضوع یهودیها هم داشتیم
اشترایشر اون رو چاپ کرده بود، همونی که قوانین نژادی نورنبرگ رو هم منتشر کرده بود
و این کتاب برای هر حرف الفبا
کاریکاتوری از یه یهودی داشت
یکیشون رو دقیقاً یادمه
یه مغازه قصابی رو نشون میداد که
واقعاً چرب و کثیف بود
یه یهودی چندشآور رو نشون میداد
یکی با موهای بلند کثیف و یه کلاه پشت پیشخوان
و کنارش، یه دختر آلمانی بلوند بود
با یه پیشبند سفید
دست اون یهودی جایی بود که نباید میبود
یهودیها مقصر همهچیز بودن
ما یه روستای ۱۷۵ نفره بودیم
ما برق نداشتیم
واحد سیار فیلمسازی نازی میاومد تا به ما فیلمهایی مثل «یهودیِ سوس» رو نشون بده
اونها فیلمهای نازی رو در کوچکترین روستاها نشون میدادن
امروز نمیتونین تصور کنین چه فشاری وجود داشت
اون مادربزرگم بود
همون مادربزرگ یهودی؟ بله
این نسل یهودیه. خودشه
و این هم مادرشه
بله
برادر بزرگترم یه نازی متعصب بود
و خیلی بعدتر فهمید
که طبق سنت یهودی، پدرمون هم یه یهودی بوده
مادرِ پدرم یهودی بود
اما اون این موضوع رو علنی نکرده بود
اون رو مثل یه راز نگه داشته بود
و وقتی برادرم فهمید پدرمون یهودیه
اون میخواست از نظر نژادی خالص باشه
وقتی فهمید که طبق قوانین یهودی و نازی
پدرمون در واقع یهودیه
فرآیند بازنگری در افکارش شروع شد
توی روستای ما هیچ یهودیای نبود
No comments yet. Be the first to leave one.