Les 200 premières lignes.
حدود یک سال میگذره ...از زمانی که خونه ام رو در شرق ترک کردم
و با مردی که عاشقش بودم به غرب سفر کردم
...من به آیندم امیدوار بودم
سرشار از امید و آرزو
...چشمانمان همواره در پی چیزی یا کسی بودند
چنانکه زندگی به باور من سرتاسر چنین است
راستش، هرکی اونموقع بهم میگفت ...قراره تو چنین شرایطی باشم
بهشون میگفتم دیوونن
من به خودم و جایی که داشتم میرفتم ...مطمئن بودم
لجباز و پر غرور
میدونستم دارم چکار میکنم
یا شایدم فکر میکردم میدونم
"بچه بازی در نیار "مارتی برگرد اینجا
نه. نه تا وقتی که تو قبول کنی که من درست میگم و راه از این طرفه
ما داریم راه درست رو میریم- داریم میریم شمال-
آقای "گراهام" گفت برید به شمال
اون گفت برید شمال غرب
به نظرت عجیب نیست هنوز به بالای اونجایی که میخوایم نرسیدیم؟
درست، اگه بخاطر سنگینی کتابا نبود که .سرعتمون رو کم کنه تا الان رسیده بودیم اونجا
اون کتابا وقتی اونجا قراره ساکن بشیم برای سواد و فرهنگمون لازم میشه
خیلی بده که نمیشه هیچی از اون فرهنگ رو بخوریم
...اگه اون 90 کیلو گندم و برنجی
که بخاطر کم کردن وزن کالسکه ...نمینداختیم بیرون
خیلی خوشمزه تر از این 90 کیلو کتابی که .الان داریم میبودن
هیچکدوم از این اتفاقا نمیافتاد ...اگه تو بهم نمیگفتی بیام اینجا
وسط نا کجا آباد "آرون کلاریج"
هر دومون خوب میدونیم تو تا کاری رو نخوای انجام نمیدی
برای یک بار تو زندگیت .منطقی باش
...من خستم
...درمونده و خسته از کثیفی
...و از کیلومتر ها رفتن به نا کجا آباد
و لایه های خاک ...روی پوستم
.پاهام درد گرفتن، کمرم درد گرفته
.من که دیگه عمرا تو اون کالسکه بشینم
مارتی
دارم میبینم
دقیقا همونجوری که تصور میکردم
میبینی؟ .درست اونجا
.یه کلبه، با پرده های پنجره هاش
و اونجا یه انبار و طویله
و یه باغچه که خودمون غذامون رو .ازش در بیاریم
...اون درختا که برای تاب ساختن
برای بچه هایی که درست شکل مامانشونن
.اشکالی هم نداره شبیه باباشون باشن
ما تونستیم
."بالاخره تونستیم "مارتی
خیلی حس خوبیه مگه نه؟
یک جای عالی برای رشد خانوادمون
...این زمین رو برای بچه هامون آباد میکنیم
تا از فرصت های بی انتهای اینجا .نهایت استفاده رو ببرن
ما تا وقتی با هم باشیم .هر کاری از دستمون بر میاد
...بهم قول بده
...اگه یه وقت اوضاع سخت شد
این لحظه رو به یاد همدیگه بیاریم، باشه؟
.قول میدم
!!!لعنتی
مارتی
یکی از اسبا فرار کرده
.وای نه آرون اون یکی اسب رو برمیدارم- .تا برم دنبالش
.خیلی نباید دور شده باشه .احتمالا تو مسیر انتهای رود باشه
.منم باهات میام
.لازم نیست .من تا قبل از صبحانه با اسب برمیگردم
یه عالمه پنکیک برام درست کن .که حسابی گشنم میشه
پیدات کردم
مارتی
.خانوم کلاریج .بِن
.بِن گراهام"، مادام" .چند روز پیش دیدمتون
حدود یک ساعت پیش پیداش کردم
.خانوم کلاریج
یکم آب میخواین؟ خانوم؟
خانوم کلاریج؟
خب، فکر کنم یکم زمان ...نیاز دارین
...که بهش فکر کنین
.همسرم شوهرتون رو میبینه
کشیش فردا داره میره
فردا صبح اول وقت میتونم ...برش گردونم اینجا
.تا یکم باهاش حرف بزنید
ما حالمون خوبه
ما حالمون خوبه
ما حالمون خوبه
ما حالمون خوبه
ما حالمون خوبه
ما حالمون خوبه
سلام
خانوم کلاریج
مارتی؟
منم
"سارا گراهام" همسر بِن
چند روز پیش منو دیدین
...مارتی
.وقتشه
لازمه که مراسم .خاکسپاری شوهرت رو شروع کنیم
.نمیخوایم بدون تو شروع کنیم
.من نیمتونم این کارو کنم
.باید بتونی
...من
...ازتون سپاسگزارم .چند لحظه، لطفا
منتظرت می مونیم
"آرون کلاریج" .به غرب آمد تا در جستجوی رویایش برود
مرگ ناگهانی اون به این معنی است که سفرش هم به پایان یافته
.و سفری دیگر برایش شروع شده
زمستون در راهه، و هیچ درشکه ای .تا بهار به شرق نمیره
نمیدونم پول از کجا میاوردین تا به اینجا بیاین ...اما
...باید یه تصمیمی بگیری .و هرچه زودتر
...خب
امشب رو بهش فکر کن ...و
.بِن فردا میاد بهت سر میزنه
ممنونم
.عذر میخوام خانوم
...من "کلارک دیویس" هستم
.و امیدوارم غم آخرتون باشه
.من براتون یه پیشنهاد دارم
میدونم زمان و مکان مناسبی نیست
اما فکر میکنم اگه ...با هم ازدواج کنیم
.باعث میشه مشکلات هر دومون حل بشه
...تو به یه سقف بالای سرت نیاز داری
...و نیاز هات که برآورده بشن
و "میسی" من، خب .اونم صاحب مادر میشه
...میدونم دیوونگی بنظر میاد
...و وقت مناسبی نیست
اما باید بدونی ...کشیش فردا داره از اینجا میره
...و تا بهار هم بر نمیگرده
.من این رو فقط برای دخترم میخوام
....دارم فکر میکنم
.که اون به دست یک زن تو زندگیش نیاز داره
...میدونم بهترین راه حل نیست
اما تا وقتی که درشکه ها موقع بهار ...که برمیگردن شرق
.من پول سفرت رو میدم تا بتونی برگردی به خونت
کمکم میکنی برم خونم؟
.اگه تو بخوای
من شما رو تنها میذارم تا بهش فکر کنید .خانوم
.پس منم مجبور شدم برم دنبالشون ...یه چیز دیگه !هی
.خواستم جداشون کنم- !هی! هی
میسی
.بیا اینجا
.اون اول شروع کرد بابا
تو، بلند شو بلند شو
کلینت میگه قراره یه مامان جدید داشته باشم .داره بهم دروغ میگه
راست میگه، کلینت؟- .نه، آقا-
اون اول بدون هیچ دلیلی .تلنگر زدم به دماغم
دروغگویی .اینم دلیلش
هی، چه خبره؟
.معذرت خواهی کن
ببخشید
متاسفم
مگه بهت نگفتم با دخترا دعوا نکنی؟
.من با هیچ دختری دعوا نمیکنم .فقط میسی بود
برو داخل بدو
طوری نیست - بیا میسی -
بیا یکم راه بریم
وای خدا .من نمیخوام اینکارو کنم
من فقط میخوام برم خونه - حالا گوش بده ببین چی میگم -
تو این قسمت از کشور ...جایی نیست
که بخوای با گریه کردن .وقتت رو تلف کنی
.الان تو زندگیت نیازهایی داری
به یه سقف نیاز داری که .موقع زمستون بالا سرت باشه
.داری سر همین معامله میکنی
امروز گرد هم آمدیم ...تا با نام خدا
این مرد و این زن را .به هم پیوند دهیم
.لطفا دست همدیگر رو بگیرید
کلارک دیویس"، آیا شما "مارتی کلاریج" را" بعنوان همسر قانونی خود قبول دارید؟
بله
و شما ..."مارتی کلاریج"
کلارک دیویس" را بعنوان همسر خود قبول دارید؟"
.فقط بگو بله
بله
پس من شما را .زن و شوهر اعلام میکنم
رفیق، بیا اینجا
.من چمدونت رو میارم
.اینم اتاق خواب اشتراکی تو و میسی
.من وسایلمو میبرم به چارطاق
صبح بخیر
برات یکم گوشت نگه داشتم ...من
من زیادی آشپزی نمیکنم .اما معمولا خوب از آب در میاد
تا حالا کسی رو ندیده بودم تا این موقع بخوابه
فکر کردم مردی
میسی
برو تو درشکه منتظرم باش تا بیام
دارم میرم چیزایی که لازم دارم بخرم
میسی رو هم با خودم میبرم
.تا شام برنمیگردیم
خانوم
.دوباره خوابیده که -
.بیا بریم شاممون رو بخوریم
بابا، حالش خوبه؟
نه
.اما خوب میشه
بیا
و این بچه عزیز را ...در زمان غم و اندوهش تسلا ببخش
و به این غذا برکت ببخش، و ما بخاطر .روز خوبی که در پیش داریم ازت متشکریم
آمین
یه عالمه لباسای قشنگ داری
یه عالمه چیزای فانتزی داری که خیلی ...بدرد بخور نیستن اصلا
.دیروز درشکتون رو اوردیم اینجا توی انبار
با اون همه کتاب میخوای چکار کنی؟
میخواستم ببینم هیچی غذا دارین که فاسد شده باشه .موقعی که داشتم وسایلت رو برمیداشتم
قرار بود به محض اینکه مکانمون مشخص بشه .لوازمات رو بخریم
.معلومه کتابا خیلی برات مهمن
.ببینم میتونیم تو کلبه جایی براشون پیدا کنم
.نمیدونم واقعا تو چه انتظاری از من داری
No comments yet. Be the first to leave one.