Les 200 premières lignes.
تازه از تولد سه سالگی دخترم ایمی گذشته بود.
دوید سمتم، دستاشو دور پاهام حلقه کرد،
سرش رو بالا گرفت و گفت.
"بابا، من چهار هزار ساله که دوستت دارم!"
زل زدم به صورت کوچولوش.
یه حس خوشحالی عمیق، تمام وجودمو گرفت.
برایان ال. وایس.
توشیکو...
توشیکو!
میخوای بشینی پشت فرمون؟
گواهینامهتو گرفتی دیگه، نه؟
فردا دیگه باید رانندگی کنی.
من دارم هتل رو ول میکنم.
تو هم باید همین کارو بکنی
وقتی یه کم پول جمع کردی.
اون یارو عجیبه.
داستان از مینتارو موچیزوکی.
چیزی شده؟
میشه لطفاً اینو یه بار دیگه چک کنی؟
من میرم یه زنگ بزنم.
هتل سمفونیا...
پساندازت؟ رفته؟
نه، نرفته.
یه خبر خوب از بورس داشتم، واسه همین برات سرمایهگذاری کردم.
نمیتونی همینطوری پسانداز کسی رو برداری...
الو؟
الو؟
هِی، تو!
پول، لطفا.
پول، لطفا.
پول، لطفا.
نوشته و کارگردانی: کاتسوهیتو ایشی.
مرد پوست کوسه و دختر باسن هلو
دو سال بعد.
بابام از گروه تبهکارا اومد بیرون، ولی نتونست مواد رو ترک کنه.
با یه شغل معمولی، پول بیشتری داشت که مواد بخره.
از ما قایمش میکرد، ولی همیشه نشئه بود.
دو بار دستگیر شد، ولی پول وثیقه رو داشت.
من و مامانم و داداشم همیشه میگفتیم...
"چرا یه مدت تو زندون نمیمونی؟"
همش بستنی میخورد.
میدونی، اون چیز سفیدا...
مث برفک یخچال؟
آره، همون چیزایی که توش از اون یخهای سفت بود.
یخچال ما پر از اونا بود.
یعنی تابلو بود، نه؟
من وقتی راهنمایی بودم، تو سالن چسب بو میکردم
که پلیس ریخت سرمون. من دویدم بالا
که وسایلمو تو کمد قایم کنم.
ولی وقتی در کمدو باز کردم، کلی کیسه پودر سفید
از جایی که بابام قایم کرده بود، ریخت بیرون.
خیلی بهم سخت گذشت.
وقتی بابام لو رفت، تو روزنامه بود.
تو مدرسه، یکی مقاله رو تو روزنامه دیواری چسبونده بود.
مردم مسخرم میکردن، در حالی که من کاری نکرده بودم.
بزرگترا هم. نه فقط بچهها...
؟ بزرگترا مسخرهت میکردن؟
میرفتیم خونه کسی، من نمیتونستم برم تو.
پدر و مادرشون میگفتن: «میدونی بابات چیکار کرده؟»
منم میگفتم: «من که کاری نکردم الاغ! خودت میدونی بچهت چسب بو میکنه؟»
وقتی اون رو توی روزنامهها میبینم، یاد بچهها میفتم...
اونان که ضربه میخورن.
اگه بچه بیاد خونه ما، فکر میکنه آبمیوهش زدهست.
آخه تو آب پرتقال که اسپید نمیریزن!
وقتی بچه بودم، فکر میکردم یه خالکوبی
وقتی بزرگ شدی پشتت در میاد.
واقعاً باورم بود!
چیکار میکنی، توشیکو؟ خواب موندی؟
آره. ببخشید.
تا دیروقت داشتم کتاب میخوندم...
بله.
ببخشید. الان میام.
چی؟
هیچی.
دیدیش، مگه نه؟
خب که چی؟
هیچی.
لعابیه.
لعابیه؟
پوسترهای تبلیغاتی اینجوری.
بهشون میگن «پوسترهای لعابی».
شما جمعشون میکنید؟
مگه چیه؟ - هیچی، اصلاً!
عالیه.
به نظرم خیلی قشنگن.
باید بیای اینجا تهِ دهات پیداشون کنی.
میدونم.
تو هم سرگرمی داری، نه؟
آره!
اگه یکی از اینا رو دیدی، وایسا.
پوسترها...
داری بهم میخندی... - نه، آقا!
فکر میکنی هر جایی پیدا میشن، نه؟
مگه نه؟!
نه.
فکر کنم مادربزرگم شاید یکی داشته باشه.
چه جوریش؟
یه پوستر «اومورا کن» برای «اورونامین سی».
شما... - ببخشید!
بابت چی عذرخواهی میکنی؟ - هیچی.
حدود ده مدلش رو میشناسم.
پوسترهای اومورا کُن...
از اون خوباشن؟
این یکی معمولیه.
اونایی که روشون "خفاش طلایی" یا "حمله شماره یک!" داره، کمیابن.
کمیاب...
کمیاب.
توشیکو، کجا داری میری؟
اداره پست.
بگو "دارم میرم اداره پست."
دارم میرم اداره پست، عمو.
نه "عمو"...
مدیر.
اون پسره که اینو پرت کرد کجاست؟
انگار رفته.
دو تا دختر اونجا بودن... - دختر؟
فقط به همین چیزا فکر میکنی؟
چرا آقای تانوکی زودتر رفت؟
خب من چه میدونم.
فقط بزن بهش، سوریمچی.
بمیری! بمیری!
سوریمچی... داره فرار میکنه.
اینجا یخ زدیم!
این بخاری لعنتی کار نمیکنه؟
تو سردت نیست؟
اون تلفن اونه...
چه خبره؟
توشیکو.
هنوز اداره پستی؟
چی شده؟ کجایی؟
بیخیالم شو!
راهشو بستم...
هتل سیمفونیا مِیل.
حالت خوبه؟
پوستر.
بیارش.
چرا صبر نکردی؟
تو اینجا چی کار میکنی؟
پیرمرده گفت اگه کاری ندارم، بیام.
پس یه کاری بکن! خب؟
منو نادیده نگیر!
و... هِیلا!
تانی اینجاست...
ببخشید...
تو هنوز اینجایی؟
اِم... میتونم از دستشویی استفاده کنم؟
بفرمایید.
ساوادا هستم...
بوی گند میدی. برو گمشو از اینجا.
بوی گند میدی! گم شو!
نه. وایسا!
وای، چقدر شانس آوردم!
این یه جیپ عالیه!
عالیه. خیلی خوبه.
واقعاً عالیه.
بیا دیگه، آقای تانوکی زودتر رفته. بازم عصبانی میشه.
خب که چی؟ من این جیپ رو دوست دارم.
فقط بیا.
بعداً میتونی سوارش بشی. بریم!
چه خوب...
خیلی خوبه.
تانیسان، بیا دیگه.
این عالیه!
داریم میریم، بیا تانیسان!
بریم! - خوبه.
اون پسره رو مخمه.
چی کار میشه کرد؟ پسر رئیسه.
پس ما چرا اینجاییم؟
بیمه. برای اینکه اگه بهمون نیاز داشتن.
بیمه؟!
به سامِهادا هیچی یاد ندادی؟!
ببخشید...
میتسورو... - چیه؟
نباید اونجوری حرف بزنی.
چه جوری؟
آدما رو فقط به خاطر اینکه بوی گند میدن نباید بگی عقب بمونن.
برو به جهنم. - خودت برو به جهنم!
سوریمچی...
ببخشید.
چیزی حس میکنی؟
آره.
شامپو، نرمکننده و یه زن که دوره پریودشه.
تو اونجایی؟
قفله.
اینو اینجا نگه دار...
نه، اینجا.
اینجا؟
داری چی کار میکنی؟
تو داری چی کار میکنی؟
میتسورو میگه باید از زمین بو بیاد.
خب، اون که اونجا زیر زمین نیست!
فکر کنم نه.
پس داری چی کار میکنی؟
نه، تو داری چی کار میکنی؟ - اونجا.
بیسیمت رو روشن کن.
راه بیفت.
خب؟
هی! - چی؟!
اون زنه! - چش شده؟
اینجا چه اتفاقی افتاده؟
No comments yet. Be the first to leave one.