Pamela, A Love Story

Pamela, A Love Story

Télécharger le sous-titre en Farsi Persian

Informations sur la version

Pamela a love story 2023 1080p WEB H264-BIGDOC
Un commentaire de Pishgum

Tags

web
1080
webrip
x264
720p
720
BRip
Web-DL
web-dl
WEB-DL
x265
HD
TS
YTS
Publié le: 2024-04-14
Téléchargements: 47
Malentendants: No

Aperçu des sous-titres Farsi Persian

Les 200 premières lignes.

نود و یکمين ترجمه گروه پيشگام ترجمه‌ي فيلم‌ها به "انتخاب" و "همياري" شما

‫اینجا چی دارم؟

‫خدایا! ترسیدم. ‫امیدوارم لخت نباشه.

‫عزیزم! دارم از تو فیلم می‌گیرم.

‫من عاشق پاملای خودم ‫هستم.

‫پاملای خودت؟

‫نمی‌دونستم که این همه نوار، ‫اینجا دارم.

‫نه، می‌بینی...

‫پام باورنکردنی.

‫عزیزم!

‫این عالیه.

‫خدای من!

‫عزیزم! داری با سیگارت، ‫روزمون رو خراب می‌کنی.

‫- باشه. ‫- ترکت می‌کنم...

‫توهم داری با نفست ‫خرابش می‌کنی.

‫نفسم؟

‫خدایا! حتی دیدنش هم دیوانگیه.

‫چه خبره؟

‫نمی‌دونم.

‫این یارو رو ببین.

‫خدای من!

‫پاملا! قبلاً هم گفتم و باز هم می‌گم.

‫تمام عمرم، منتظر بودم تا زنی ‫به زیبایی تو رو ملاقات کنم.

‫فقط می‌خواستم همون شوالیه با اسب سفیدش ‫باشم.

‫و حالا اینجا هستم.

‫فرشته من! دستم رو بگیر.

‫دوباره با من ازدواج می‌کنی؟

‫آره.

‫خداحافظ!

‫خداحافظ بچه‌ها.

‫امشب، یک ژوئن...

‫با شنیدن لحن صدام می‌فهمم که ‫اونموقع خوشحال بودم.

‫وقتی اون فیلم‌ها رو دیدم، ‫خیلی احساساتی شدم چون فکر می‌کردم...

‫که خودشه، ‫همون زمانی‌که واقعاً عاشق بودم.

‫حالا، حس می‌کنم که ‫انگار دنبال یه چیزی هستم.

‫عزیزم! خیلی زیبا شدی.

‫و واقعا نمی‌دونم که بعدش کجا می‌خواستم ‫برم. بی‌قرارم.

‫دنبال احساسی هستم که نمی‌تونم پیداش کنم.

‫لطفا به پاملا اندرسون خوش آمد بگین!

‫پاملا اندرسون، الهه‌ی جنسی نسل حاضر...

‫هالیوود و بامشل.

‫ابر ستاره بین المللی از نقشش در بی واچ...

‫احتمالا معروف ترین بلوند ‫روی کره زمینه.

‫فرقی نمی‌کنه که با لباس قرمز نجات غریق ‫در شن‌های مالیبو مسابقه بده،

‫یا عکس روی جلد مجله پلی‌بوی.

‫پاملا اندرسون هستم، خانم مجله فوریه 1990.

‫شما توی پلی‌بوی و بی‌واچ ظاهر شدین.

‫و در مجموع، توی مرکز دید هستین، ‫در موردش نگران هستی؟

‫- نه. ‫- کاملا منصفانه‌ست، پس ادامه می‌دیم.

‫تامی! پاملا! برگردین.

‫پاملا، چهار روز پس از آشنایی با گروه ‫ماتلی کرو، با تامی لی ازدواج کرد.

‫فکر می‌کنید چرا روزنامه‌ها و مجله‌ها ‫اینقدر به...

‫رابطه‌ی جنسی یا زندگی عشقی شما، ‫گیر دادن؟

‫شاید اون نوار ربطی بهش داشته باشه.

‫اون نوار جنسی رسوایی‌آور، ‫از خونه‌ی اون‌ها دزدیده شده.

‫تا حالا چند بار ازدواج کردی؟ ‫چهار بار؟

‫یه مرد کافی نیست.

‫اگه اونها هرکدوم از این شایعات ‫رو شنیده باشن،

‫پس تصویر کاملی از اینکه من کی ‫هستم رو به دست آوردن.

‫پس خوشبختانه، می‌تونم مردم رو ‫شگفت زده کنم.

‫- تو بازیگر نیستی؟ ‫- نه.

‫- چی هستی؟ ‫- هنوز نمی‌دونم.

‫- وقتی بزرگ شدی می‌خوای چیکاره بشی؟ ‫- تو بهم بگو. نمی‌دونم.

‫سلام مامان.

‫اومدم خونه.

‫هنوز توی خونه‌ای زندگی می‌کنم که ‫توش بزرگ شدم،

‫جایی که مختل کننده‌ی اعصاب و ‫دیوانه کننده‌ست،

‫درست مثل ازدواج با یه ستاره راک می‌مونه.

‫مثل اینه که به خونه‌ای برم ‫که بچگیم رو توش گذروندم...

‫باشه، دختر خوب.

‫لیدی‌اسمیت، کانادا. ‫جمعیت: 8990 نفر.

‫همیشه وقتی به مشکلی برمی‌خورم، ‫برمی‌گردم خونه.

‫و همیشه یجورایی می‌دونم که ‫وقتی می‌رم، چیکار قراره بکنم.

‫مثل یه سرم حقیقته.

‫می‌شینی وسط اون مزرعه،

‫به ستاره‌ها نگاه می‌کنی،

‫و همه‌چیز رو به یاد می‌آری.

‫خدای من.

‫این ساحل، برای فیلمبرداری مناسب نیست. ‫اینجا کالیفرنیا نیست.

‫باور کن، نمی‌شه توی این ساحل، ‫با حرکات آهسته، بدویی.

‫یکم آوریل، پدرم، من رو ‫از رختخواب بیرون می‌آورد و...

‫روی شانه‌اش می‌گذاشت، ‫و توی آب می‌انداخت.

‫مثل، دروغ اول آوریل مبارک.

‫اولین روزی بود که اجازه داشتیم ‫توی اقیانوس بریم و شنا کنیم.

‫و مجبور بودیم شنا کنیم، ‫در حالی ‌که آب، خیلی سرد بود.

‫می‌بینین که اون دیوار آجری کجاست؟ ‫خونه‌ی من اونجا بود.

‫یک کلبه خیلی کوچیک بود.

‫مامانم پیشخدمت بود و ‫توی خونه‌ی پنکیک اسمیتی کار می‌کرد.

‫اما پدرم یه قمار باز بود،

‫یه کلاه‌بردار، ‫با کلاه مسخره‌ش.

‫هرکسی با پدرم، خاطره‌ای داره، ‫پسر بدنام لیدی‌اسمیت.

‫پدرم ماشین‌های مسابقه رو دوست داشت.

‫و مامانم یه جای زخم خیلی بزرگ ‫روی پیشونیش داشت.

‫چون زمانی که من رو باردار بوده، ‫سرش به شیشه برخورد کرده.

‫و اصولا همیشه در موردش شوخی می‌کنیم که ‫علت اینکه من یکم دیوونه‌ام، همینه.

‫من عاشق جزیره هستم.

‫زندگی کنار آب.

‫مردم به شدت صمیمی هستن.

‫لیدی‌اسمیت، یه شهر کوچیک و زیباست.

‫و جزیره ونکوور، محل مناسبی برای زندگیه.

‫کارول اندرسون، ‫مادر پاملا.

‫پاملا، در 1 ژوئیه 1967 متولد شد.

‫و به محض به دنیا آمدن، تیتر اخبار شد.

‫پم، اولین نوزاد روز سلطنت بود.

‫پس برای نوزادانی که تو این روز ‫متولد می‌شدن، مدال صادر می‌شد.

‫پاملا همیشه تو فروشگاه بود.

‫به اونجا می‌رفتم و اونها می‌گفتن:

‫بری اندرسون، ‫پدر پاملا.

‫این 50 دلار، برای صورتحساب پاملاست.

‫و من می‌گم: صورتحساب! ‫چه صورتحسابی؟

‫اون می‌گه: خب! تموم شکلات‌های اینجا ‫رو خریده و...

‫گفته که بعدا پرداخت می‌کنه.

‫یکم سرکش بود، درسته.

‫فکر کنم که پدر و مادرم، وقتی‌که ‫هفده ساله بودن، ازدواج کردن.

‫و مادرم، وقتی‌که من رو حامله شد، ‫نوزده سال داشت.

‫خب اونها، هنوز خیلی جوون بودن.

‫و پدرم، زیاد مشروب می‌خورد.

‫و زیاد دعوا می‌کردن.

‫و زیاد از الفاظ رکیک و ‫هم‌چنین خشونت فیزیکی استفاده می‌کردن.

‫یه بار، مادرم، در حین بازی هاکی، ‫جاروبرقی می‌کشید.

‫پس پدرم جاروبرقی رو برداشت و ‫به سمت مادرم پرت کرد و...

‫و در نهایت به سمت ساحل پرت شد.

‫و ‌تونست بازی هاکی رو بدون صدای ‫جاروبرقی ببینه.

‫من فقط یه جورایی می‌دونستم که ‫کی برادرم رو بیرون ببرم...

‫فقط باید صبر می‌کردیم تا ‫فریاد زدن رو تموم کنن.

‫و بعد، وارد شیم و اونها رو کنار دیوار، ‫یا روی میز، در حال بوسیدن هم می‌دیدیم،

‫یا سریع می‌رفتن توی اتاق و ‫در رو محکم می‌بستن.

‫و ما فکر می‌کردیم که خب، خوبه، ‫انگار اوضاع بهتره.

‫اگرچه، همون انرژی رو حس می‌کردیم.

‫در نهایت، پدرم رو چندین بار ترک کردیم.

‫توی یه آپارتمان و با رفاه کامل ‫زندگی می‌کردیم.

‫شیر خشک، همه‌ی... من فقط... ‫حتی الان هم مزه‌اش رو یادمه.

‫وقتی که بابام زنگ زده بود، ‫رو یادمه.

‫اون‌موقع نامه و تلفن بود.

‫پس آدرس جایی که بودیم رو بهش دادم ‫و اون اومد و ما رو پیدا کرد...

‫و به جزیره برگشتیم.

‫بعد اونا نمی‌خواستن برگردن به لیدی‌اسمیت،

‫حدس می‌زنم چون مادرم خاطرات بد ‫خیلی زیادی داشته،

‫در نتیجه به چند تا شهر اونطرف‌تر ‫نقل مکان کردن.

‫و همون‌جا زندگی کردن.

‫اما متوجه شدم که هیچکس بچگی کاملی نداره.

‫وقتی بچه بودم، اتفاقات وحشتناکی برام افتاد.

‫یه پرستار داشتم.

‫و پدر و مادرم فکر می‌کردن ‫که اون بهترین پرستاره.

‫چون همیشه هدیه می‌خرید.

‫در حالی‌که همیشه اذیتم می‌کرد.

‫تقریبا سه یا چهار سال ازم سوءاستفاده کرد.

‫و همیشه بهم می‌گفت که به پدر و مادرم نگم.

‫سعی کردم از برادرم در برابرش محافظت کنم.

‫سعی کردم که اون رو بکشم.

‫سعی کردم با آبنبات عصایی به ‫قلبش خنجر بزنم.

‫و بعد بهش گفتم می‌خوام بمیره. ‫روز بعد توی تصادف مرد.

‫بنابراین، فکر می‌کردم که با قدرت ذهنم ‫کشتمش و این رو نتونستم به کسی بگم...

‫اما مطمئن بودم که من، این کار رو کردم. ‫آرزو کردم بمیره و اون مرد.

‫کل دوران جوونی‌ام رو با این فکر زندگی کردم.

‫وقتی همچین لحظات آسیب‌زایی اتفاق می‌افتاد، ‫فقط بدنم رو رها می‌کردم...

‫و بی‌خیال می شدم، و دنیای کوچک ‫خودم رو می‌ساختم.

‫حتی چاله‌ای به سمت چین حفر می‌کردم ‫و فکر می‌کردم که...

‫متنفرم، از این متنفرم. ‫می‌خوام از اینجا برم.

‫فقط فکر می‌کردم که باید از اون جزیره برم.

‫وقتی بزرگتر شدم، ‫اخلاقیاتی مثل پسرها داشتم.

‫با اینکه خیلی کوچیک بودم، ولی ‫ژیمناستیک ‌کار می‌کردم.

‫استعدادهام خیلی دیر شکوفا شد.

‫بعدش فهمیدم که توده‌ای روی قفسه سینم دارم،

‫و مدت طولانی‌ای فکر کردم که چطور باید ‫به مادرم بگم که بخاطر سرطان دارم می‌میرم.

‫چون فکر می‌کردم سرطانه، ‫سعی کردم واقعا بهش بگم.

‫و وقتی بالاخره بهش گفتم، مادرم خندید ‫و گفت: دیگه داری زن می‌شی.

‫بعد همه چیز شروع شد و از اونجا به بعد ‫دیوونه کننده بود.

‫و به همین صورت، ادامه پیدا کرد.

‫و حالا هم بفرما...

‫بیش از دوتا توده شکل گرفته.

‫این چیه؟

‫خدای من.

‫به دلایلی، ‫وقتی به دور دنیا سفر می‌کردم،

‫هر چیزی که برام ارزش داشت، ‫رو به اینجا می‌فرستادم.

‫فکر می‌کردم یه روزی به اینجا میام.

‫اما نمی‌دونستم که ممکنه انقدر زود ‫اتفاق بیوفته.

‫چون الان اینجا با وسیله‌های خودم ‫محاصره شد‌م.

‫خاطرات و وسایل بچگی‌م و تمام اتفاقات ‫زندگیم رو نگه ‌داشتم.

‫اینجا کلی دفترچه خاطرات هست.

‫منظورم اینه که همه‌ی زندگی من ‫این دفترچه خاطرات‌هاست.

‫می‌خواستم محض احتیاط که ممکنه چیزی رو ‫فراموش کنم، اونا رو نوشته باشم.

‫پس حتی به چیزهایی که فکر می‌کردم هم، ‫یادداشت کردم،

‫تا اگه اتفاقی برای من افتاد، ‫مدرکی از من وجود داشته باشه.

‫گاهی‌اوقات همینطوری می نوشتم،

‫و گاهی‌اوقات، احساساتم رو می‌نوشتم،

‫فکر نمی‌کردم هیچ‌وقت کسی اون‌ها رو ببینه.

‫از اونجایی که دفتر خاطراتت رو به ما دادی،

‫مایلم که بدونم...

‫حاضری اونها رو تو این فیلم بخونی؟

‫اصلا در موردشون چه فکری می‌کنی؟

‫بعید می‌بینم که بخوام برم اونجا و ‫اونها رو بخونم.

‫حتی فکر نمی‌کنم که بخوام این مستند رو ‫ببینم.

‫یعنی، دوست ندارم...

‫دوست دارم کارها رو فقط برای به دست آوردن ‫تجربه‌ش انجام بدم‌.

‫می‌خوام وارد قسمت‌های بعدی زندگیم بشم.

‫بنابراین، شاید بتونین شخص دیگه‌ای رو ‫پیدا کنین که اونها رو بخونه.

Commentaires

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left