Ang unang 200 linya.
ای خدا، اون صدای چی بود؟
هرجا که هستی
هرکاریم که کردی
فک نکن که پیدات نمیکنم
کاری از علی خزایی
خوشحالیم که «فرانسیس» اومده بهمون سر بزنه
خیلی وقت بود ندیده بودیمش
تو هم که تک و تنها بودی
یه مزیتی هم برای تو داره
خب، تو خوشحال باش
منم خوشحالم
فک کنم کار اون اتاق بچه
بدون کمک فرانسیس تموم میشد
«هل» ازین فوبیاهای ارتفاع داره
دستم بهش نمیرسه
بابا یه پله دیگه باید بیای بالا
گوشم داره میترکه
دکترم گفت که فقط تا دو سال دیگه...
مجبورم این کفشای مخصوص رو بپوشم
بعدش راحت راحتم
یا امامزاده بیژن، از طرف آکادمی "مارتیندیل" برات نامه اومده
آکادمی "مارتیندیل" چیه؟
بزرگترین و پیشرفتهترین مدرسه غیرانتفاعی عالمه
میدونی چند میلیون دلار واسه اونجا خرج کردن
اونوقت تو حتی اسمشم نشنیدی؟
نوشته که من قبول شدم
من اصلا درخواست ندادم
کسی درخواست نمیده، خودشون پیدات میکنن
باورنکردنیه
«مالکولم» کارت ردیف شد
زندگیتو بستی!
وایسا بینم چه فکری با خودم کردم آخه؟
تو نمیتونی بری، تو خیلی بیپولی
تو بیپولترین آدمی هستی که من میشناسم
عه، من چقد لاشیام
اومدم واسه تو از این بهشتی تعریف میکنم
که عمرا نمیتونی بهش بری
واسه به قدرت و موفقیت رسیدن
به آدمی امید دادم که...
پیرهن سه دلاری پوشیده
اصن این بیغوله رو نگاه کن
«لوید» انقد حرف نزن
اگه میخای گریه کنی اشکال نداره مالکولم
گریه کردن مجانیه
خب همگی
از دکتر برگشتیم
همه چیز مرتب بود
اما بچه یکم از حالت طبیعی بزرگتره
پس بجای اینکه بچه تا دو هفته دیگه بدنیا بیاد
برنامه ریختیم که...
پنجشنبه القای زایمان انجام بدیم
پنجشنبه؟
همین پنجشنبه؟
نباید همچین کاری کنین
مگه چه فرقی داره؟
فقط شیش روز...
بیشتر از ما عمر میکنه
هل
و زندگیمون...
شیش روز زودتر شاد میشه
چندش
میدونم که این موضوع...
خیلی یهویی شد
و حق دارین که یخورده ناراحت باشین
- یخورده؟ - دیگه پیله نکن
هل، میدونی چیه، من یه فکری دارم
چرا فردا بچههارو نمیبری بیرون
خوش بگذرونین؟
منم میتونم تنهایی...
یکم خونه رو جمع و جور کنم
قبل اینکه بچه بدنیا بیاد
منم میتونم کمکت تمیزکاری کنم
خب اینجوری تمیزکاری بیشتر زمان میبره
ولی بنظرم بودنت کنارم خوبه
الان یه نمایشگاه ماشین
تو نمایشگاه مرکزی هست
آره بریم کل روزو...
به چیزای خفنی زل بزنیم که هیچوقت گیر خودمون نمیاد
بیخیال بابا مالکولم، اگه قرار بود فقط به چیزایی که بودجهمون بهش میرسه نگاه کنیم
تنها چیزی که میدیدیم عن و گه بود
ضد حال نباش
خوش میگذره
جشن عروسها؟
این زاقارتترین اسمیه که به عمرم واسه یه نمایشگاه ماشین شنیدم
نه، نمایشگاه ماشین هفته پیش بوده
پس بیا بریم
نه، فقط 15 چوق پای پارکینگ دادم
پس میریم تو
میدونم بچه پنجم ـته
اما بهرحال باید یذره هیجانزده باشی
خب آره
هر بچهای هیجانانگیزه
حالا نه اینکه یهو هجوم ببری سمت بچهدار شدن
حالت خوبه؟
بچه ـه داره خرکی لگد میزنه
انگار که چیزی ناراحتش کرده باشه
مامان!
درو باز میکنی
یا باید تو چمنا بخوابم و غذای کرمها بشم؟
اوه عالی شد
درو جهنمو کی باز گذاشته؟!
مامان، میخای غافلگیرم کنی؟
اینجا اومدی چیکار؟
اومدم اینجا
منظورت چیه اومدی اینجا؟
شما خانواده ـمین
ازمم مراقبت میکنین
این کارت مسخرهس
تو خودت یه کاخ داری
ازین خونه هم قشنگتره
آتیش گرفت
مامان نمیشه که...
چطور خونت آتیش گرفت؟
کار محلیها بود، درسته؟
یه رازه
چرا نمیری خونه «سوزان»؟
هم 4 تا اتاق اضافه داره
هم ماهواره
خواهرت بره کلشو بکنه تو باقالی
چی؟
اون که همیشه محبوب تو بود
بابا که مُرد تو فقط به اون زنگ زدی
دیگه محبوبم نیست
بهم گفت گوشتتلخ
بعدشم تلفنو روم قطع کرد
روی من!
شایدم من بودم که قطع کردم
کی یادشه؟
هرچی
بره به جهنم
مامان ما از پس هزینههای تو برنمیایم
از پس هزینه خدمتکار که برمیاین
من خدمتکار نیستم «آیدا»
اسمم «پیاما» ـه
با فرانسیس ازدواج کردم
به خدمتکاره بگو
با من حرف نزنه
میدونم که زیاد مسافرت نرفتم
اما کاملا مطمئنم که این
حوصلهسربرترین جای زمینه
چی میگی «ریس»؟
میدونی چقد کار پای این...
چادر توری گذاشته شده؟ هان؟
عه، بابا
داشتم فکر میکردم
که شما پساندازی چیزی ندارین؟
اینو باید برای مادرتون تعریف کنم
نه جدی میگم
مثلا اگه یه مسئلهای پیش اومد چی؟
مثلا یه اتفاق ناگهانی و خرجتراش؟
آمادگی همچین چیزیو دارین؟
نگران این چیزا نباش پسرم
مشکلا خودشون حل میشن
- اما... - بیخیال
شماها واسه خودتون بزرگ شدین
دیگه موقع ازدواجتونه
باید از زندگیتون لذت ببرین
«دویی»؟
دویی؟
اون کابلا واسه چیه؟
اون نورافکن بزرگه رو میبینی اون بالا؟
من مسئول اونم
دوسش داری؟
آره دارم
میخام براتون یه داستان کوتاه تعریف کنم
جدا نکنه میخای بزاری...
اینجا بمونه؟
نمیزاری، نه؟
اون مادرمه
میدونی که من چقد نگرانشم
باشه هرچی خودت میخای
اون زن یکی از اولین کسایی میشه که...
وقتی بچهت بدنیا بیاد میبینه
بهش لبخند میزنه
تو بغلش تکونش میده
حق با توئه
اون باید بره
مامان
یه مسئلهی مهمی هست که باید بهت بگم
چیه؟
تو مادر افتضاحی هستی
همیشه افتضاح بودی
تموم دوران بچگیم...
منو اذیت میکردی، بیمحلی میکردی
احساساتم رو نادیده میگرفتی
تنها کاری که میکردی
قربون صدقهرفتن واسه خواهرم بود
طوری که حس میکردم در مقایسه باهاش من بیارزشم
حالا که اون بیارزشه
این حقمه که
نظرمو عوض کنم
اما چون خواهرت
حال بهمزنتر از توئه
بهت این حقو نمیده که
باهام اینطوری حرف بزنی
من هرطور خودم بخوام باهات حرف میزنم
پیرزن نفرت برانگیز
از اینجا میری!
نمیدونم چی شد که آخرش
قدرت زدن این حرفو پیدا کردم
No comments yet. Be the first to leave one.