Ang unang 123 linya.
بیش از این در دورترین مکانهای جهان
و وضعیت اسفبار زندگی نمیکنیم
آسمون سیاه میشه و شکوهِ و عظمتِ من زمین رو فرا میگیره
و بلـه، او زمانی دختر سادهای بود که دیوانه خطاب میشد
ولی میبینید؟
او تمام مدت منجی بود
و حالا خونِ سخمت در رگهای او جاریست
همه او را خواهند دید و در مقابلش تعظیم خواهند کرد
او در میان شما ایستاده؛ نه تنها در مقام یک ملکه بلکه در مقام خدایِ شما
برای الهۀ خودتون شادی کنید! بنوشید! برقصید!
نگاهش کن
خبرای خوبی برات دارم
میدونم چطور تا ابد راهب اعظم رو به خودت وفادار نگه داری
اون یه دختر داره
آه
که یه دختر داره
چقدر لذیذ
« کسلوانیا: سمفونی شبانه » " فصل اول - قسمت هفتم "
ترجمه از سحـر
دیر یا زود باید باهام حرف بزنی
میدونی که میتونی از روی اون سنگها رد بشی
میدونم برات سخته
ولی اگه بهت میگفتم همهچیز از این رو به اون رو میشد
مردم بو میبردن
دیگه تا آخر عمرت دخترِ یه فاحشه میشدی
میدونستم اگه بین خودمون دوتا نگهش داریم، تو رو در امان نگه میداریم
ماریا، من عاشقِ اون مرد بودم
شاید اگه اصرار میکردم پیشمون بمونه و برات پدری کنه
اینطوری به خودش خیانت نمیکرد
چی بگـم...
معذرت میخوام، ماریا
ریچر
پس سالمـی
پس الان میتونی جادو کنی
آره وقتی پدربزرگم رو دیدم اینجوری شد
آهان
- خیلی حرفها دارم که بهت بزنم - منم همینطور
وایسا ببینم. هدبند هم که بستی
بنگرید، آن که لرزه بر اندام شیطان میاندازد، بلعندۀ نور
سارق روح، شیرزن خونآشام، ملکۀ درنده، منجیِ...
آره، از دیدنتون خوشحالم
باید تعظیم کنی
کنتس؟
علیاحضرت زیاد تعریفتون رو شنیدن
باعثِ خرسندیه که آوازهم به گوشِ یه خدا رسیده باشه
یه خدا باید بدونه اژدهایانش کجان
سفرت به اروپا بینتیجه نبوده
خبرهایی دربارۀ اون انقلابِ بیارزشِ تهوعآور در جهان جدید به گوشم رسیده
حالا ببین چطور وادارشون میکنیم اینجا در فرانسه استفراغ خودشون رو بخورن
بعدش یاد میگیری چطور با آمریکاییهای تازه به دوران رسیدهت برخورد کنی
دیگه جایی برای سازش و مدارا نمونده
نه تنها مخالفان رو سرکوب میکنیم...
بلکه یک امپراتوری تأسیس میکنیم
دقیقا
و وقتی زیباییم رو ببینن، همهشون من رو میپرستن
ببخشیدها ولی میخواین با اتحاد با مردی که
هیچوقت حاضر نیست شما رو بپرسته، به این هدف برسین؟
من یه الههم
البته که هستین
گفتم تعظیم کن
راهب اعظم رو مجبور میکنم من رو بپرسته
همه یه نقطه ضعفی دارن
کشیش
اژدها
بلـه
وقتی اروپا رو فتح کنه، تو همراهیش میکنی و اون رو به آمریکا میبری
و اون رو به من تحویل میدی
منی که منجیت هستم
بهت گفتم تعظیم کن
باید دربارۀ جوست بهت میگفتم
اشکالی نداره. درک میکنم
اون یه جورایی...
مجروح و گوشهگیر بود؟
یه کم عوضی بود
آهان آره. همینطوره
آنت، اونجا رو!
اِ، پس بالاخره برگشتی
وای تو روحش
مال ادوارد بودن؟
چیزه...
ببین، بابت تمام اتفاقاتی که افتاد...
میخوام شخصاً ازت عذرخواهی کنم و قسم میخورم که...
میدونستم برمیگردی
زیادی نگرانت بودم
اوه
عضلهها رو!
تعدادمون کمـه
باید ادوارد رو بیاریم بیرون
اوه
این دیگه از کجا پیداش شد؟
یه مشت خونآشام افتاده بودن دنبالم. پیدام کردن
چه میدونم
بیپناه بودم. انگاری که دوباره بچه شده بودم
ولی ما دیگه بچه نیستیم
نـه
وقتی دیگه هیچچیزی نداشتم بهش چنگ بزنم و هیچ امیدی نداشتم
چیزهایی که هویتم رو ساختن به یاد آوردم
امیدها، درد و بدبختیها
عشقِ توی این خونه
و گمونم برای اولین بار واقعاً تصمیم گرفتم
چطور آدمی میخوام بشم
یه بلمونت
من شیشتاشون رو توی تلی از خاکستر رها کردم
دیگه نمیذارم چیزی بترسونتم
ولی ما ترسیدیم
ترس همیشه هم چیزِ بدی نیست
صرفاً به این معنیه که چیزی برای از دست دادن داریم
پس گمونم یه نقشه جدید لازم داشته باشیم
از همۀ دهنهاش برای خوردن استفاده میکنه؟
نه
نگرانیم که هنوز محدودیتی برای ساختن این موجودات داشته باشین
به زودی، اجسادِ بیشتری براتون میاریم
خیالتون راحت باشه به قدر کافی براتون فراهم میشه
کنتس، جسارتاً...
تو این فکرم که اول
به شهرِ نانت حمله کنیم
با تسخیرِ اون سنگرِ انقلابی
یه موقعیت مستحکم خواهیم داشت
تا به شهرِ رن حمله کنیم
و بعد هم که بریم سراغِ پاریس
قبل از اینکه نقشهای بریزیم
علیاحضرت باید بدونن میتونن بهتون اعتماد کنن یا نه
ایشون آدمِ خداپرستی هستن
No comments yet. Be the first to leave one.