Bhooth Bangla

Bhooth Bangla (भूत बंगला)

Lataa Farsi Persian -tekstitys

Julkaisutiedot

Bhooth Bangla 2026 1080p WEB-DL Farsi Dubbed Film2Media
Kommentaari Samurai_EP

Tunnisteet

webdl
machine_translated
Julkaistu: 2026-06-24
Lataukset: 70
Kuulovammaisille: No

Farsi Persian tekstityksen esikatselu

200 ensimmäistä riviä.

‫باران بند نمی‌آید.‬

‫حتماً قطارمان را از دست داده‌ایم.‬

‫از کی باید بپرسیم؟‬

‫بیا از رئیس ایستگاه بپرسیم.‬

‫بیخیال. (or: بیخیال.)‬

‫اینجا.‬

‫-سلام، آقا. -آقا.‬

‫قطار مسافربری ساعت ۱ بامداد را از دست دادیم ؟‬

‫او کیست؟‬

‫عموی کومباکاران.‬

‫-سلام. -داداش، بلند شو.‬

‫آقا.‬

‫قطار مسافربری ساعت ۱ بامداد را از دست دادیم ؟‬

‫قطار باید برسد تا نتوانید آن را از دست بدهید.‬

‫ریل‌ها را آب گرفته است.‬

‫همه قطارها دیر حرکت می‌کنند.‬

‫قطار کی خواهد رسید؟‬

‫وقتی رسید، متوجه می‌شوی.‬

‫یالا، مرد. صداش مثل پدرمه.‬

‫سلام!‬

‫داره یخ میزنه.‬

‫-جاسی داداش. -بله؟‬

‫ببین، یکی آتیش روشن کرده.‬

‫-بیا بریم اونجا. -بله.‬

‫-بریم. -بله.‬

‫عمو، سلام. هوا خیلی سرده. می‌تونیم اینجا پیش شما بشینیم؟‬

‫عمو، شما محلی هستید؟‬

‫او حرف نمی‌زند.‬

‫ما از دهلی آمده بودیم تا در عروسی یکی از دوستانمان شرکت کنیم.‬

‫مردم به ما می‌گفتند که سال‌ها پیش، هیچ‌کس نمی‌توانست اینجا ازدواج کند.‬

‫عروس در روز عروسی‌اش ناپدید می‌شد.‬

‫زمانی بود که این اتفاق افتاد.‬

‫اما آن مربوط به خیلی سال پیش بود.‬

‫ساعت چند است؟‬

‫تازه ساعت هفت است. نگران نباش.‬

‫یک ساعت دیگه به ​​لکهنو میرسیم.‬

‫پرواز ساعت 10:30 شب حرکت می‌کند. ما وقت زیادی داریم.‬

‫چه اتفاقی دارد می‌افتد؟‬

‫دیگر نمی‌توانی ادامه بدهی. به خاطر باران شدید، درختی افتاده است.‬

‫اما ما باید تا یک ساعت دیگر به لکهنو برسیم.‬

‫شما نمی‌توانید از این جاده استفاده کنید.‬

‫چندین درخت افتاده است.‬

‫مسیر منگلپور را در پیش بگیرید.‬

‫منگلپور؟‬

‫به چی فکر می‌کنی؟‬

‫فقط مسیری را که او پیشنهاد می‌دهد دنبال کنید.‬

‫ما باید به یک پرواز برسیم.‬

‫اما... خطرناکه، قربان.‬

‫چه خطری؟‬

‫قربان، زوج‌های تازه ازدواج کرده ممنوع هستند‬

‫از استفاده از آن مسیر.‬

‫چرا؟‬

‫قربان، مردم میگن اونجا دیوها عروس‌ها رو می‌دزدن.‬

‫چه مزخرفاتی.‬

‫ما به این نوع فرهنگ عامه اعتقادی نداریم .‬

‫بیا، ماشین رو روشن کن.‬

‫این فولکلور نیست، آقا.‬

‫من خودم اهل منگلپور هستم.‬

‫آخرین عروس ۱۲ سال پیش ناپدید شد.‬

‫از آن زمان، هیچ کس اینجا ازدواج نکرده است،‬

‫و هیچ عروسی از آن مسیر عبور نکرده است.‬

‫ما به خاطر فرهنگ عامه شما پروازمان را از دست خواهیم داد .‬

‫فقط اتوبوس را برگردانید و برویم.‬

‫حالا چی شد؟‬

‫آقا، لاستیک پنچر شده.‬

‫ای خدا.‬

‫همه مجبور خواهند شد پیاده شوند.‬

‫یه کم استراحت کن. وقتی لاستیک رو عوض کردم بهت زنگ می‌زنم.‬

‫واقعاً هوا سرد است.‬

‫بیا اینجا.‬

‫اینجا بشین، من چایی میارم.‬

‫-بله. -بیا، بشین.‬

‫یه شال بردار. -آره.‬

‫امروز هوا ناگهان سرد شد.‬

‫مهم نیست. این چای داغ را بنوش.‬

‫مادر شوهر. ​​(mother-e shodeh)‬

‫ای مرد!‬

‫عمو، هیچ سیگنالی وجود نداره.‬

‫فکر نمی‌کنم به پرواز برسیم.‬

‫خدایا، توی چه مخمصه ای گیر افتادیم؟‬

‫-هوا هم داره سرد میشه. -چای؟‬

‫بله، متشکرم.‬

‫با من بمان.‬

‫حالا فهمیدم چرا هی میگفتی‬

‫که دوشیانت ماهاراج نمی‌خواست کسی را ملاقات کند.‬

‫پزشکان گفتند‬

‫او یک بیماری واگیردار وحشتناک داشت.‬

‫چهل روز از اتاقش بیرون نیامد .‬

‫آخرین دیدارمان شبی بود که ماه کامل شده بود.‬

‫او برای ادای احترام به کاخ آمده بود .‬

‫گفت حالش خوب نیست.‬

‫دو روز تمام از اتاقش بیرون نیامد ، حتی برای غذا خوردن.‬

‫بشقاب بیرون در خانه‌اش نگه داشته شده بود.‬

‫امروز صبح که بیرون آمدم، بشقاب هنوز آنجا افتاده بود.‬

‫آن موقع بود که فهمیدم او…‬

‫دوشیانت آچاریا مرد بزرگی بود.‬

‫در آخرین لحظات زندگی‌اش هیچ‌کس کنارش نبود .‬

‫من تعجب می‌کنم که چه کسی قرار است این همه ثروت را به ارث ببرد.‬

‫حالا دقیقاً همانطور که من می‌گویم تکرارش کن. ‬

‫بگو.‬

‫{i>مانتراها را به درستی تلفظ کنید. بگویید. ‬

‫این احمق رو از کجا پیدا کردی؟ ‬

‫این احمق رو از کجا پیدا کردی؟‬

‫داری منو مسخره می‌کنی؟ ‬

‫مسخره نمی‌کنم... ازم خواستی حرفت رو تکرار کنم.‬

‫دقیقاً دارم همین کار را می‌کنم.‬

‫ عروس رو صدا کن. ‬

‫شیلا، لطفا خانم رو بیار.‬

‫او اینجاست. (او اینجاست.)‬

‫ چه کسی عروس را می‌آورد؟ ‬

‫فقط پدر عروس می‌تواند او را برای انجام مراسم بدرقه کند.‬

‫ حلقه گل را به عروس بدهید. ‬

‫ احمق... گردنبند رو تو دست راستت بگیر. ‬

‫در دست راستت، آرجون.‬

‫ حالا دخترم، درخت را با حلقه گل بپوشان. ‬

‫ حالا درخت را روغن مالی کن. ‬

‫ درخت! ‬

‫درخت‬

‫ حالا شمشیر را نگه دار ‬

‫شمشیر آنجاست.‬

‫برش دار.‬

‫{i>درخت را قطع کن. درخت! ‬

‫سپس آن را واضح بگویید. من این آیین را هر روز انجام نمی‌دهم.‬

‫تو باورنکردنی هستی.‬

‫برش دار.‬

‫{i>مهراج، به همین دلیل است که عروسی مدام به تعویق می‌افتد. ‬

‫تمام خانواده ایراد دارند. ‬

‫حالا میرا و راهول... می‌توانند ازدواج کنند. ‬

‫در اکاداشی، یازدهمین روز از ماه کارتیک.‬

‫{i>به گفته شما، منظور سیزدهم نوامبر است . ‬

‫بابا‬

‫دوباره محل عروسیم عوض شد.‬

‫-مگه دیگه اودایپور نیست؟ -نه.‬

‫زیرا کاخ اودایپور توسط آب احاطه شده است.‬

‫و مادربزرگ راهول از آب می‌ترسد، بنابراین…‬

‫اگر از آب بترسد، حمام نمی‌کند؟‬

‫آرجون؟‬

‫قلعه گجرات چطور؟‬

‫واستو بد است. این هم ممکن نیست.‬

‫بفرمایید، بفرمایید.‬

‫من همیشه مخالف این ازدواج بودم.‬

‫من فقط به خاطر اینکه تو راهول رو دوست داری موافقت کردم.‬

‫اگر بخواهند می‌توانند در جهنم ازدواج کنند .‬

‫فقط به من زنگ بزن، من مراسم را انجام می‌دهم.‬

‫و اتفاقاً،‬

‫من فردا برای یک سمینار به سیدنی پرواز دارم.‬

‫نمی‌خوام شما دو تا زنگ بزنید و ازم سوال بپرسید.‬

‫بابا‬

‫بفرمایید.‬

‫هنوز بهم نگفتی در موردش چه تصمیمی گرفتی.‬

‫«ببین، من یه مرد فقیرم.»‬

‫«این خانه تمام دارایی من است.»‬

‫ببین، من یه آدم فقیرم.‬

‫این خانه تمام دارایی من است.‬

‫درست است.‬

‫اما او چندین وام برای بازپرداخت دارد،‬

‫و مردم علیه او پرونده تشکیل داده‌اند .‬

‫«بهش گفتم پول قرض بگیره؟»‬

‫بهش گفتم پول قرض بگیره؟‬

‫معمولاً، بچه‌ها بعد از مدرسه چیزهایی یاد می‌گیرند‬

‫که در زندگی به آنها کمک کند.‬

‫این یکی جدیده.‬

‫و او چه کرد؟‬

‫او رفت تا یک آناکوندا بگیرد.‬

‫رفت تکواندو یاد گرفت.‬

‫هرچی که باشه.‬

‫چه کسی پول پدرش را خرج یادگیری جنگیدن می‌کند؟‬

‫بله، بله!‬

‫البته، من آنجا خواهم بود.‬

‫کسی پشت تلفن نیست. همه چیز را شنیدی، نه؟‬

‫یا باید تکرارش کنم؟‬

‫گوش کن…‬

‫او بالاخره پسر من است.‬

‫وقتی عروسیت تموم شد، بهش کمک می‌کنم.‬

‫اما اینو بهش نگو.‬

‫در غیر این صورت، او حتی پول بیشتری قرض خواهد گرفت.‬

‫چرا داری میخندی؟‬

‫خداحافظ. خداحافظ.‬

‫-صبح بخیر. -صبح بخیر.‬

‫اما بهش نگو که من اینو بهت گفتم، وگرنه منو میکشه، باشه؟‬

‫آیا او هنوز مرا دوست دارد؟‬

‫«آیا او هنوز مرا دوست دارد؟»‬

‫او این کار را می‌کند.‬

‫گوش کن، اگر کسی درباره من پرسید،‬

‫به آنها بگو که من مردم. چه خواهی گفت؟‬

‫من مردم. گوش کن.‬

‫احمق. (Amad.)‬

‫بله؟‬

‫میدونی کجا ممکنه خانم میرا آچاریا رو پیدا کنم؟‬

‫اون منم.‬

‫خانم آچاریا.‬

‫اسم من ریچارد گاردنر است.‬

‫با همکاری موسسه حقوقی اسمیت و همکاران.‬

‫می‌پرسم آیا می‌توانم لحظه‌ای با شما صحبت کنم؟‬

‫میشه بیام داخل؟‬

‫حتماً. بیا تو.‬

‫متشکرم.‬

‫پدربزرگ شما، آقای دوشیانت آچاریا،‬

‫فوت کرده است.‬

‫پدربزرگم؟‬

Kommentit

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left