200 ensimmäistä riviä.
اونایی که عاشقشونی...
جوری که عاشقتن...
جوری که تو عاشق خودتی.
ناماسته.
به مدیتیشن همراه با راهنمایی اسموث برین خوش اومدین...
تا در این دوران سخت توی رابطهی خودتون راهتون رو پیدا کنید.
انرژی منفی رو با بازدم بده بیرون.
ایوا!
ماریو کانتون اونقدر گیه که وقتی به دنیا اومد...
دکتر بهش اسپنک زد و اون گفت...
میتونی در بزنی؟
چرا باید دکتر در کون یه نوزاد بزنه؟
نه، میتونی قبل اینکه بیای وارد اتاقم بشی در بزنی؟
خب، اولا این اتاق من توی خونهی منه.
و این هر اتاقی نیست.
این اتاق از سال ۱۹۸۷ تا ۱۹۹۲ سوییت مهمان بوده.
میدونم و اعصاب خورد کنه.
من توسط تصاویر تو که داری با جنایتکارای جنگی واقعی دست میدی احاطه شدم.
- میتونم چند تا از این عکسها رو مخفی کنم؟ - نه.
خیلی خب، برمیگردیم به جوک.
ماریو کانتون اونقدر گیه، که وقتی به دنیا اومد...
دکتر بهش اسپنک زد و اون گفت...
حالا برگرد. نوبت منه.
این خوبه. این خوبه.
خیلی خب، من درو باز میذارم. میخوام این اتاق هوا بخوره.
من یه تماس دریافت کردم.
همونطور که داشتم میگفتم، میزبان...
اونا لهستانی هستن، نمیدونم چرا.
بگذریم، دنی کالینز با من تماس گرفت.
اون داره از برنامهی آخر شب میره.
من بیش از ۴۰ سال برای فرصت دوباره صبر کردم.
این فرصت دوبارهی منه.
من اون صندلی رو میخوام.
خیلی خب، مو به کل تنم سیخ شد.
- حسش کن. سیخه. - نه.
خیلی خب، میدونم این توی دنیای من نیست،
اما مگه شبکه از قبل نمیدونه که کیو میخواد جاش بذاره؟
معمولا اینطوریه، اما فعلا یه جانشین مشخص نیست.
به علاوه، همه هنوز در مورد میزبانی دبورا توی اون قسمت حرف میزنن.
پس با اینکه احتمالش کمه، اگه فرصتی باشه، همینه.
این قرار نیست آسون باشه.
این شبکه برای برنامهی ساعت ۱۱:۳۰ هیچوقت یه زن رو استخدام نکرده...
یا کسی که به سن من باشه، یا... بذارین روراست باشیم، یه بلوند.
رئیسجمهور شدن آسونتره.
پس بهتر نیست این کارو بکنیم؟
وای خدا، خیلی دوست دارم اون باغها دستم باشن.
اما هر باری که توی کاخ سفیدم اونجا کوچیک به نظر میاد.
البته.
بگذریم، چند هفتهی آینده خیلی مهمه.
من باید نسبت به همیشه خندهدارتر و حواس جمعتر باشم.
برای همین ایوا لطف کرد که در زمان استراحتش بیاد اینجا.
اول باید رُست بشم.
جیمی، کسی توی شبکه هست که بتونیم دعوتش کنیم؟
- آره، دارم بهش رسیدگی میکنم. - عالیه.
مهمتر از اون، دیمین، برای من وقت ماساژ تخلیه لنف و لیزر فرکسل بگیر.
ایوا، تو باید نویسندههای جدید منو اخراج کنی.
- چی؟ - آره، اونا توی دفترش هستن.
مدت زیادی اونجا هستن. من بهشون مغز خشکبار دادم.
جدی میگی؟
نه، من نمیتونم اخراجشون کنم. ما همو میشناسیم.
من نباید دشمن جدیدی برای خودم بتراشم.
این باعث میشه ضربهی کمتری به من وارد شه.
شوخی میکنی؟
نه، صبر کن، برای چی داری میری؟
هی، جیمی، بهش بگو...
انگار یکی همیشه فرنچ تست درست میکنه.
- آره. - اما اینطور نیست.
الان هیچ کسی توی آشپزخونه نیست.
اینطور فکر نمیکنم.
سلام! چه خبر، رفقا؟
- ایوا؟ - سلام.
آره، رفیقتون اومده.
از وگاس لذت میبرین، یا...
- آره، خوبه. - این خوبه.
یکم عجیبه. من نمیتونم سبزیجات پیدا کنم.
آره.
خب، من یه خبری دارم...
از رئیس.
چطور اینو بگم؟
شماها یادتونه که توی «عصر یخبندان ۱۲»
اون سنجابه مجبور شد اون دوقلوها رو ول کنه که بتونن برگردن به جزیرهشون...
چون روی تودهی یخ جا نبود؟
- تو داری ما رو اخراج میکنی؟ - نه، نه.
- آره. - چی؟
- وای خدا. - این برای شما خوبه.
شماها نمیخواین اینجا باشین.
- این تقصیر توئه. - چی؟
- منظورت چیه که تقصیر منه؟ - تو منم کشیدی پایین.
برای همینه که تا سال اول دانشگاهت توی مجلهی هجو «لمپون» نبودی.
- تو بامزه نیستی. - تو بامزه نیستی!
تو نمیتونی یه جوک بنویسی.
تو سریال «۳۰ راک» رو تماشا کردی، یه کلمه از یه نمایشنامهی کارلاک رو عوض کردی...
و اسم خودتو گذاشتی حرفهای.
وای خدای من. تو گیر دادی که منو با رابرت کارلاک مقایسه کنی.
- این افتضاح بود. - فراموشش میکنی.
نه، من هیچ وقت فراموشش نمیکنم. یکیشون گریه کرد.
این خوبه.
همیشه اونایی که گریه نمیکنن...
بخاطر اخراج نادرست ازت شکایت میکنن.
سلام. شرمنده که مزاحم شدم.
من دارم با تهیهکنندههای رست تلفنی حرف میزنم، و...
صدا رو قطع کردم، نگران نباشین.
میگن خیلی خوبه که یه عضو خانواده شخص مورد نظر رو رست کنه،
و اونا دیجی رو پیشنهاد دادن.
- قطعا نه. - یا...
کتی. ونس. خواهرت.
- من از دیجی میخوام این کارو بکنه. - عالیه.
اون عاشق این ایدهست. خیلی ذوقزده شده.
آره، اون تماس میگیره.
یادم رفت نشونت بدم.
من به دیمین گفتم اینو درست کنه.
این چاپ تمام قد همهی کسایی هست که قراره رست رو انجام بدن.
اینجوری میتونیم روی حمله به نقصهای فیزیکیشون تمرکز کنیم.
فقط میخوام بگم که رست کردن غیراخلاقیه.
هر چیزی در مورد اونا مشکلسازه.
همیشه بیانصافی میشه،
تقریبا همیشه در حق زنها و سایر گروههای محروم.
اگه بهش فکر کنی یه جورایی فاشیستیه.
برای همین من یه سوال ازت دارم.
نظرت چیه که ما رست رو تغییر بدیم؟
به جای مسخره کردن تمجید کنیم؟
من از تو یه سوال دارم. چی با «سینهی تخت» هم قافیهست.
- من توی رایمزون دنبالش میگردم. - عالیه.
- سلام، خانم ونس. - سلام، آپریل.
دلم برات تنگ شده بود.
برای انجام کار توی اینجا مشکلی نداری؟
خیلی هم عالیه.
خیلی خب،
من قرار نیست اینجا بشینم و بهت جوک پیشنهاد بدم وقتی سوزن بوتاکس توی صورتته.
بد شد.
من میخواستم بهت ۱۰ واحد رایگان پیشنهاد بدم.
- میتونم به زیر بغلم بزنم؟ - بفرما.
عزیزم، لطفا آرنجت رو از رو میز بردار. لکه میندازه.
- و دستمالت رو بذار روی پات. - مامان، من یه آدم بالغم.
اینم پاستای سادهی تو با کره.
ممنون.
خیلی خب. رست من.
تهیهکنندهها میخوان بدونن که تو اجرا میکنی یا نه.
میدونم این ترسناک به نظر میاد،
اما به تبلیغ د'جولری فکر کن
و این میتونه یه تجربهی نزدیککننده برای هر دوی ما باشه.
اوه، درسته.
آره، چه چیزی برای نزدیک شدن بهتر از توهین به من...
جلوی دهها میلیون نفر آدمه؟
دهها میلیون، این عالیه.
عزیزم. صاف بشین. طرز نشستنت خیلی ناجوره.
- من این پیشنهادو رد میکنم. - دست بر دار.
نه، این برای من یه وضعیت باخت-باخت به نظر میرسه.
و من الان توی زندگیم این استرس رو لازم ندارم.
میفهمم. میفهمم.
اما عزیزم، این برای من خیلی مهمه.
کاری برای قانع کردنت از دستم بر میاد؟
آره.
فردا با من به جلسهی توانبخشیم بیا.
من برات یه چک ۲۵ هزار دلاری مینویسم.
مامان، بس کن.
هیچ وقت با من به این جلسهها نیومدی.
و فردا خیلی مهمه. پنجمین سالگرد پاکی منه.
خواهش؟ این خیلی برام ارزش داره.
- باشه. - واقعا؟
- آره، باشه. - اوه، عالیه.
ممنونم.
میدونی چیه؟ فکر میکنم اونجا بهت خوش میگذره.
اونجا زنهایی هستن که ۲۰ سال ازت کوچیکترن...
اما ۳۰ سال بزرگتر به نظر میان.
- جالب به نظر میاد. - آره.
- ایوا. - سلام. دلم برات تنگ شده بود.
فکر میکردم اینجا برای یه مدرسه کمک مالی جمع میکنن.
آره، دختر. این فشن شوی انجمن اولیا مربیانه.
اما چرا همهی زنا اینقدر جذابن؟
حشریتت زده به بشریتت.
اینجا لاس وگاسه دختر.
بیشتر مامانای اینجا رقاص، ژیمناست...
یا زن یکی از بازیکنای تیم ریدرز هستن.
آره، منطقیه.
- اینجا بچه هست؟ - نه، البته که نیست.
این خیریه برای باباهای مسن و پولداره
که دیر بچه دار شدن
تا دلها و کیف پولهاشون رو باز کنن...
و مدرسه بالاخره بتونه یه باغچهی گیاهشناسی داشته باشه.
- ایول. - دنیس.
کمر باریک.
کون تپل.
و من عاشق ژرفانمای استفانی توی سد هوور بودم.
خیلی چیزا ازش یاد گرفتم.
این خوبه.
جالبه که این خیلی با یه شراب شبلیس بدون شکر میچسبه.
اگه اینجا انجمن حمایت از معتادان گمنام نبود بامزه میشد.
ببین کی بالاخره اومده.
دبورا سینیور.
مامان، این لوریه، رواندرمانگرم. اون رهبر گروهه.
اوه، پس تو کسی هستی که دختر کوچولوی منو پاک کردی.
شرکت بیمهی ماشینم حسابی دعات میکنه.
- خیلی خب. - خیلی بامزه بود.
ببخشید که داغون به نظر میرسم.
وقتی دیجی پیام داد که تو داری میای،
واقعا میخواستم خوشگل به نظر بیام.
اما آرایشگرم عمل جایگزینی لگن داشت، و من...
فکر میکنم این خیلی روی کارش تاثیر گذاشته.
- تو خوشگل به نظر میای. - ممنون.
No comments yet. Be the first to leave one.