170 ensimmäistä riviä.
درجه سنی سریال: TV-MA (مناسب افراد بزرگسال)
ما را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید officialcinama@
آنچه گذشت...
شیکاگو مثل نیویورک نیست.
بخش بخش نیست. محلهای هست.
پس کل اینجا آمادهی گرفته شدنه.
این کوکائین کیه؟
من بهت کل قضیه رو گفتم.
بهتره گفته باشی.
باز هم از اینا داری؟
من یه چیزی دارم که هزار بار...
دندوناتو تو دهنت خورد میکنه.
- چی داری؟ - در دسترس باش تا بفهمی.
اگه در این مورد دنبال خانوادهی فلین هستی...
به جایی نمیرسی. توی این قضیه فقط من هستم و تو.
پدر بودن بهترین چیزیه که...
برای من اتفاق افتاده.
حالا من نمیدونم اون کیه یا کجاست.
ویک، اگه میخوای من خوشحال باشم...
سعی نکن منو بخری،
به جاش سعی کن پای من بایستی.
میتونی صبر کنی تا یه کاریش بکنم؟
نمیدونم.
فکر میکردم دلیل اینکه دارم بهت پول میدم...
اینه که مشکلاتم از بین بره.
من دارم هر کاری از دستم بر میاد انجام میدم.
هی، من میخوام تو...
این بچههایی که اونجا هستن رو ببینی، داداش.
اونا قاتلای بیرحمی هستند.
اونا یه بار ماشه میکشن و ۱۳ نفر میمیرن.
- خیلی خب. - این چه کمکی به ما میکنه؟
تو صندلی ریاست رو میخوای، دی؟
تنها راه گرفتنش اینه که اونو بدست بیاری، رفیق.
از این قضیه برگشتی نداری، جی.
باشه، خب...
بدون این نمیتونیم پیش بریم.
اون واقعا فکر کرد تو رو ناکار کرده.
آره، باورش شد.
میدونی که چنین چیزی سیبیآی رو...
دچار تفرقه میکنه، مگه نه؟
وقتی همه چی تموم بشه، همه میان سمت من.
اگه میخوای یه حرکت اساسی انجام بدی،
دایمند سمپسون رو بیار سر میز.
همین. اینجوری مشکلمون حل میشه.
من یه جلسه ترتیب دادم. من، تو، والتر فلین.
۲۰ سال پیش...
به پالی و همسرش حمله کردید.
اون کار ما نبود، و کار من هم نبود.
ما همینجوری حرفتو باید باور کنیم؟
میدونی چیه؟ من میرم.
الان چی شد؟
به این میگن پیشینه، تازهوارد.
من هیچ وقت آتیشی رو روشن نمیکنم که از پسش بر نیام.
- واقعا؟ - آره.
حالت خوبه؟
آره، فقط...
بدجوری تشنه هستم.
گیتورید داری؟
- من بهترین چیزی که تو شیکاگو هست رو دارم. - خیلی خب.
هوم.
هوم!
حق با توئه، این خیلی خوبه.
اینو بده من.
هوم.
مشکل حل شد؟
آره، حل شد.
داداش، با اون قیافهی ترسناکت دنبال چی میگردی؟
اون احتمالا یه جا نشسته و داره روی...
توازن جهانی یا همچین کسشری تمرکز میکنه.
داداش، من نمیخوام اون بیاد اینجا، میدونی چی میگم؟
چرا نمیتونیم یه جای دیگه همو ببینیم؟
چون این کمتر مشکوکه اگه اون بیاد...
و ما همینجا باشیم.
بیخیال، ای.
داداش، داریم در مورد رفیق بزرگمون حرف میزنیم.
بابای بیشتر این بچهها سرباز بودن.
همینطور عمو و داییهاشون.
اونا بیخیال تو نمیشن.
کون لقشون. خوبه؟
من آیندهی خودمو برای اون بیخیال شدم، ای.
من نقشههایی داشتم، داداش.
دانشگاه، یه زندگی متفاوت.
- من این چیزا رو میدونم. - نه، پسر. تو نمیدونی.
این چیزیه که دارم بهت میگم.
چیزی که از دست دادم...
دیگه برای همیشه رفته.
و من ۱۵ سال آزگار کار کردم، داداش.
یه چیز واقعی ساختم.
اجازه نمیدم این یارو...
بیاد اینو راحت از من بقاپه.
- یعنی چی؟ - اینو میگم در جریان باشی.
داداش اگه میخوای تاج رو از سر شاه در بیاری،
بهتره آماده باشی که تا آخر مسیر پیش بری،
باید خرابش کنی.
من دارم در مورد براندازی حرف میزنم.
تو هستی یا نه؟
آره.
آره، داداش. من هستم.
و من میخوام که تو هم با من باشی، ای.
میخوام تو برنامه رو بچینی، خب؟
تو تنها کسی هستی که بهش اعتماد دارم، داداش.
- با منی؟ - آره داداش، معلومه.
- تا آخرش. - رفیقمی.
- به به! - آره!
- چه خبر، جی؟ - هیچ.
- چطوری داداش؟ - خوبی خره؟
- ای بابا. - چه خبر داداش.
- فدایی داری. - من توپ توپم.
اما میتونم هر کاری بکنم.
اگه لازمم داشتی یه ندا بدی کافیه، باشه؟
نه، دمت گرم.
البته یه کاری برات دارم.
- چی؟ - چند تا سرباز جوون...
رو میتونی توی یه مدت کوتاه جمع کنی؟
ولی آدم باهوش میخوام.
- باهوش؟ - آره، باهوش.
خیلی خب، بذار فکر کنم.
من...
اسموک رو دارم، هارتمن رو دارم.
کریم رو دارم، یه یارو با پوست روشنه که بین خیابون نود و چهارم و کمرشال زندگی میکنه.
انگار مامانش آلبانیاییه.
آلبانیایی؟ آلبینو درسته داداش.
این یارو داره از خودش کلمه در میاره.
دیوونهست.
اما هی، میتونم جامپمن هم بیارم.
صبر کن ببینم، نمیتونم جامپمن رو بیارم.
ببین، گوش کن.
تو فقط اونا رو جمع کن، همین.
تو اونا رو جمع کن، من ترتیب ذهنهاشون رو میدم.
- حله؟ - آره.
داوشمی.
- چیزی برای خوردن داری؟ - نه.
من هیپوگلیسمی دارم.
این یعنی چی؟
اگه غذا نخورم ممکنه بمیرم.
بیا.
- آدامس؟ - جونت رو نجات دادم.
فکر میکنم اینجا دنبال یه راه خروجی...
بعد اینکه معاملهی سیبیآی و فلین رفت تو کون سگ.
فلین یه بخشی از اون معامله رو به گا داد.
اما هنوز میتونم با دایمند یه کارایی بکنم.
این مادرخرابای دوزاری...
که پشت انبار هستند رو میشناسی؟
بس کن.
به جاماییکاییها کاری نداشته باش.
دیگه دیر شده.
سر و تهشون...
به یه اندازه تخمیه؟
آره، رهبرشون زیموست یه بچه رو گردنآویز کرد...
چون توی یه معامله جنس کم برده بود.
هیچ کسی از یه دزد خوشش نمیاد.
اون خواهرزادهش بود.
ما در مقامی نیستیم که قضاوت کنیم.
اصلا چرا اینجا داری جای پای خودتو محکم میکنی؟
چون گوست مرده...
فکر میکردم بخوای توی نیویورک بمونی...
پادشاه شهر بشی.
به جاش اینجا داری دنبال...
چی؟ بگو ببینم، من دنبال چی میگردم؟
ته مونده.
ته مونده؟ تو اینطور فکر میکنی؟
تو همه چیو اشتباه فهمیدی.
- منظورم این نبود... - گوست مرده.
نیویورک تموم شده.
این فرصت منه که شهر خودمو پیدا کنم.
باشه.
نمیخوای با جامائیکاییها کاری داشته باشی؟
مشکلی نیست. میتونی بیرون بشینی.
من بهشون رسیدگی میکنم.
No comments yet. Be the first to leave one.