200 ensimmäistä riviä.
ما را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید officialcinama@
زودباش.
نفس عمیق بکش.
نفست رو بده بیرون.
شلیک کن.
زودباش، پسر.
من برات آمادهاش کردم.
به شکار شلیک کن، بچهی بیخایه.
توماس. به من نگاه کن.
من میخوام باهات حرف بزنم.
آروم باش.
میدونم این برای تو آسون نیست.
پسر ارشد، اولین فرزند، که وظیفهی خودت رو انجام بدی،
بعد از رفتن جولیا خانواده رو نگه داری.
ولی ببینی سالها بعد برگشته...
و چیزی که باید مال تو میشده رو مال خودش کرده.
تو چی صداش کردی؟
"غاصب"؟
تو نگرانیهای مالی داری.
تو تحت فشار زیادی هستی.
هتل راه نجات تو بود.
پدرت تو رو ناامید کرد.
اگه از کوره در رفتی...
اگه کنترلت رو از دست دادی، اولین مرد محترمی نبودی که اینجوری شده.
تو آخریش هم نیستی.
تو درد زیادی داری، توماس.
اما این راه حل نیست.
چطوره که تفنگ رو بدی من؟
من نمیتونم...
من نمیتونم باهاشون مواجه بشم.
میسی! نه!
ببخشید.
من ناامیدت کردم، بابا.
من اونو نکشتم.
من گوزن رو نکشتم.
متاسفم.
من خیلی متاسفم.
چی باعث شد اینقدر بیچاره بشه؟
خانم مارو...
دیشب واقعا با توماس بودی؟
وقتی بیدار شدم، توماس رفته بود.
من رفتم دنبالش اما نتونستم پیداش کنم.
این مال چه زمانی بود؟
قبل از نیمه شب.
من گرسنه بودم، رفتم آشپزخونه.
وقتی برگشتم به اتاق، اون خواب بود.
و چه مدتی توی آشپزخونه بودی؟
پنج دقیقه؟
پانزده دقیقه؟
من حواسم از زمان پرت شد.
که اینطور.
اون دروغ گفت.
من دروغ نگفتم.
من باهاش همراهی کردم.
این تقصیر توئه. تو اینو شروع کردی.
هی، هی، هی.
میخوای به لیست جرائمت "حمله به افسر پلیس" هم اضافه کنم؟
بهت دستبند بزنم؟
آروم بگیر!
ما میدونیم در مورد بهونهات دروغ گفتی.
- خانم، شما نباید اینجا باشی. - من دیازپام دارم.
این آرومش میکنه. قبلا هم آرومش کرده.
- خیلی خب، بفرما. - توماس؟
میشه مامان بیاد پیشت؟
فقط یکم...
- اون داره ادا در میاره. - یا واقعیت براش سخته.
خوبه...
اون عکس باعث شد یه چیزی درونش فعال بشه. اون با خودش درگیری داره.
تو کسی بودی که بهش افتخار میکردم.
حالا تنها کاری که باید بکنی اعتراف به کشتن خواهرته.
خواهش میکنم، خانم مارو. باید از اینجا بری. بذار کارمون رو بکنیم.
خانم، بیا بریم.
وقتی اونقدری مرد شد که مسئولیت کارش رو برعهده بگیره خبرم کنین.
کودکیت اینطور بوده، توماس؟
پدرت میرفت رو مخت، مادرت اخلاقش عوض میشد؟
این برای صدمه زدن به هر کودکی کافیه. تعجبی نداره که رازهایی داری.
راز منجر به دروغ گفتن میشه، توماس.
راحت نمیشی...
اگه حقیقت رو بگی؟
آره.
بله.
شبی که جولیا به قتل رسید، ما میدونیم تو اتاقت رو ترک کردی.
برای چی اینکارو کردی؟
من...
من باید به طلبکارام زنگ میزدم...
تا زمان بیشتری ازشون میخواستم.
- نیمه شب؟ - اونا توی سنگاپور هستن.
چرا در مورد تماس به ما نگفتی؟
به خودم ربط داره.
ما به گوشیت نیاز داریم. باید اطلاعات تماست رو بررسی کنیم.
بده.
اما من پاکش کردم.
- سندرا گوشی منو چک میکنه. - ما در هر صورت میگیریمش.
- میخوای بازداشتش کنم؟ - نه، به اندازهی کافی اذیت شده.
یکم استراحت کن، توماس. ما صبح ادامه میدیم.
بیا.
من پاکش کردم.
من اونو به اتاقش میبرم. یه نفر بفرست مراقبش باشه.
من خیلی خستهام. کی میتونم گوشیم رو پس بگیرم؟
وقتی کارمون باهاش تموم بشه پسش میگیری.
وقتی توماس روی پشت بوم بود،
اون یه چیزی در مورد ناامید کردن پدرش گفت،
چون به گوزن شلیک نکرده. انگار از این قضیه آسیب روحی دیده.
اولین شکارش.
آره.
توماس ترسید.
یه نفر دیگه کشتش.
اما بابا باز هم اونو خون مالی کرد.
این حرفا چیه.
ما اون شب اینجا برای جشن گرفتن یه مهمونی گرفتیم.
همهاش دروغه، مادر. یه افسانهی مارویی دیگه که همهمون مجبور شدیم باورش کنیم.
"توماس، پسر طلایی با شلیک طلایی."
چرا هیچ کس اینو به من نگفته بود؟
بابات میخواست از توماس محافظت کنه؟
عمرا، اون فقط نمیتونست با این واقعیت کنار بیاد که پسر مورد علاقهاش یه بازندهست.
این نقش من بود.
اگه توماس این کارو نکرد، کی به گوزن شلیک کرد؟
حتما جولیا بوده.
کوین.
من مسلح نیستم، کوین. طبق توافقمون.
تنها اومدی؟
- آره. - گوشیت رو بذار زمین.
میتونی به من اعتماد کنی.
من اومدم اینجا به حرفات گوش کنم، اما باید تفنگت رو بیاری پایین.
خواهش میکنم.
تنها چیزی که میدونم اینه که من آخرین کسی نبودم که بلو و کوین رو زنده دیده.
پس کی بوده، کوین؟
من اونطرف مرز یه محمولهی توتون رو تحویل گرفتم. ماشین رو پر کردم.
ما رو نزدیک جادهی پاین ریج نگه داشتن. نزدیک خونه بودم.
اما یکی از پلیسها دستور داد از ماشین بیایم بیرون.
بلو با گوشیش فیلم گرفت و من فرار کردم، چون سوء سابقه داشتم.
من میدونم چطور اون قضیه پیش رفته.
آره، منم همینطور.
من صدای شلیک گلوله شنیدم.
۳ تا شلیک.
من مخفی شدم، نمیدونم چه مدتی.
- تامی همراهش اسلحه داشته؟ - برادر کوچیکم؟ نه.
ما از تفنگ متنفریم. یه نفر برای محافظت از خودم اینو به من داده.
وقتی اومدم بیرون، هیچ کسی نبود.
ماشین اونجا نبود، فکر کردم پلیسها اونا رو دستگیر کردن.
من مخفی شدم و...
وقتی شنیدم که گم شدن، فهمیدم. همون موقع فهمیدم چی شده.
اونا حتما مردن.
کی این اتفاق افتاد؟
سیزدهم نوامبر، پيرارسال.
هر اتفاقی برای اونا افتاده،
کار من نبوده.
حرفمو باور میکنی؟
تو اینجایی. میتونستی به فرار ادامه بدی.
این یه چیزی رو به من ثابت میکنه.
اما قیافهام رو توی اخبار پخش کردن.
من باید خودمو تبرئه کنم. دیگه نمیتونم اینجوری زندگی کنم.
من میخوام برم خونه.
- پس باید با رئیسم حرف بزنی. - نه. دیگه پلیس بسه.
همهی اونا پشت این قضیهان، و دارن بهخاطر این برای من پاپوش درست میکنن.
رئیس من مثل پلیسهای دیگه نیست.
خب؟
اون به بلو و تامی اهمیت میده.
و اون به خانوادهات اهمیت میده. تو فقط باید با ما سر و کار داشته باشی.
باشه؟ ما قضیه رو از دید تو ثبت میکنیم.
- داری دروغ میگی. - تو توی برنامهی محافظت از شاهدین میری.
- من به جونم قسم میخورم. - جلو نیا!
- من فقط میخوام کمک کنم. - خفه شو.
بچرخ.
بچرخ!
زانو بزن.
کار من نبوده، سندرا.
پس چرا دروغ گفتی؟
چون گند زدم.
من بدجوری بدهکارم.
تنها چارهی من اعلام ورشکستگیه که باعث میشه خونه رو از دست بدیم.
من فقط رفتم بیرون که به طلبکارامون زنگ بزنم. نمیتونستم جلوی تو این کارو بکنم.
نمیتونستم باهات مواجه بشم، با دونستن اینکه چهقدر مایهی سرافکندگی هستم.
من امیدوار بودم درستش کنم.
- پس تو به من خیانت نکردی؟ - نه. هیچوقت.
اگه من مخفیانه عمل میکردم بهخاطر این بوده که نمیخواستم ناامیدت کنم.
- من داشتم از تو محافظت میکردم. - از من محافظت میکردی؟
نمیدونی من چی کشیدم، همهاش فکر میکردم با یه زن جوونتر...
خوشگلتر و لاغرتر رابطه داری، به خودم سم تزریق میکردم.
به خودم گرسنگی میدادم، فکر میکردم به اندازهی کافی خوب نیستم.
- فکر میکردم ازدواجم یه دروغه! - خانم!
خواهش میکنم، خانم.
باید به من میگفتی. شاید میتونستم بهت کمک کنم.
الان بهم کمک کن.
الان کمکم کن، سندرا. باید بهشون بگی، سندرا!
خیلی خب. اون هنوز بهت اهمیت میده.
وقتی دعواها تموم میشه، رابطهتون هم تمومه.
از اینجا به بعدش با من. من برای نگهبانی شبانه داوطلب شدم.
- مال خودت. - خیلی خب، بیا بریم.
سلام، ایزابل، همه چیز رو به راهه؟
من با کوین کیس ملاقات کردم.
رئیس...
اون به من گفت که بلو و تامی توسط پلیس کشته شدن.
اون فکر میکنه براش پاپوش دوختن.
- با من حرف میزنه؟ - ازش خواستم، اما اون گذاشت و رفت.
امیدوارم که دوباره باهام تماس بگیره.
اگه تماس گرفت مستقیم بیا پیش خودم، میتونیم با هم این کارو بکنیم.
من در اولین فرصت به مرکز میرم.
به سوابق نگاه میکنم تا ببینم داستانش مطابقت داره یا نه.
ایزابل، خیلی مراقب باش.
No comments yet. Be the first to leave one.