200 ensimmäistä riviä.
در تلاش برای بازگشت به حالت عادی ، مدرسه لاسانسیناس کلاسهای درس خود را بازگشایی میکند
هئیتمدیره مدرسه برای تأیید این خبر ، بیانیهای رسمی منتشر کرده
باورش واقعاً سخته.
بعد از گذشت دو هفته همچنان اطلاعاتی از تیراندازی مدرسه در اختیار نداریم.
اما خوشبختانه در این حادثه هیچکس آسیب ندیده.
به محض اینکه خبر تازهای دریافت کنیم شما رو در جریان میذاریم.
خواهرم از این شهر رفت.
الان زندگی خیلی بهتری داره و واقعاً خوشحاله.
اما حال و روز من رو ببین.
موقتیه.
روزهای بـد هم مثل روزهای خوب موقتیان.
پـس این عذاب کِی تموم میشه متئو؟
فکر کنم بهتره دوباره قرص بخورم.
هنوز یکم از قبلیها مونده.
نیازی به قرص و دارو نیست.
نباید اینقدر بیدلیل قرص بخوری عُمَر!
این کـابوس لعنتی تا کِی ادامه داره؟
این حملههای عصبی مزخرف...
این ابـر سیاه بدبختی که سایهش رو انداخته روی زندگیم!
متاسفانه نمیتونی فرار کنی ، باید باهاشون روبرو بشی.
بمون و تجربه کن.
یهروز به خودت میای و میبینی این روزها رو پشتسر گذاشتی.
« نخبه » " فصل هفتم - قسمت اول "
تـرجمه از «آیـــدا و شــایان» ::. Ayda.NDR & Shyn .::
قاطعانه بهتون اطمینان میدیم جای فرزندانتون اینجا کاملاً امنه.
از کجا اینقدر مطمئنـید؟
یعنی اصلاً متوجه نمیشم چرا حتی داریم درموردش بحث میکنیم.
جـون بچههامون اینجا در خطره!
- ماریا لطفاً! - نه!
از نظر من...دیداک باید اخراج بشه.
- مامان! - تو خونه درموردش حرف میزنیم.
حضور شخصی که خانوادهش جد در جد مافیا بودن توی مدرسه...
رو چه حساب این حرف رو میزنید؟
توی اخبار داشت میگفت!
بخش خبری ویژه ، همه دیگه این رو میدونن.
دیداک تقصیری نداره.
ببینید من اسم شما رو نمیدونم ، برام هم مهم نیست...
- من «لوئیس»ـم. مدیر مدرسه. - برام مهم نیست.
مهم اینه مافیا ریخت اینجا و تیراندازی کرد ؛ چون میدونستن این پسره اینجاست.
پس یا اخراجش میکنید ،
یا بچههامون رو از این مدرسه میبریم یه جای دیگه.
- حرفهـام واضح بود؟ - والا چاره دیگهای نیست.
- آره بابا اصلاً امکان نداره. - ماریا نه...
یه لحظه اجازه بدید.
ازتون میخوام دو روز صبر کنید.
فقط دو روز ؛ بعدش رأیگیری میکنیم.
و اگه کسی میخواد حق رأیش رو به شخص دیگهای واگذار کنه...
یا ایـن دو نفر ، هیچ اشکالی نداره.
باشه. فقط یه شرط داره.
تا وقتی که رأیگیری انجام میشه ، این پسر حق نداره پاش رو بذاره تو مدرسه.
خیلیخب ، از همهتون ممنونم.
تصمیمگیری که کردید بحثمون رو ادامه میدیم.
دیداک!
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکههای اجتماعی دنبال کنید @DigiMoviez
عالیه!
همیشه میای تِر میزنی به زندگیم و من رو بدبخت میکنی.
- بس کن دیگه این کارهات رو! - آروم باش. صدات رو بیار پایین.
میخوان از مدرسه اخراجم کنن. بابام دوباره من رو برمیگردونه «خاویا».
داری چه غلطی میکنی که اومدن مدرسهم تیراندازی راه انداختن؟
فعلاً قرار نیست جایی بری.
جوابِ سوالم رو بده.
اگه میخوای خودت رو وارد این قضایا نکنی ، دخالت نکن.
چه بهتر.
اما دیگه حق نداری ازم سوالی بپرسی.
- کلی دوست پیدا کردم اینجا... - بهت که گفتم قرار نیست جایی بری!
حرفم رو باور کن.
نباید اجازه بدیم دیداک رو اخراج کنن. خیلی براش بد میشه!
آره ولی نمیشه قضیه تیراندازی رو هم فراموش کرد.
خیلیخب ، هر کسی بره سر جای خودش بشینه. ممنون.
نیکو ، میشه یهمدت این عکسهایی که با دیداک گرفتین رو بهم قرض بدی؟
قسم میخورم برشونمیگردونم ،
فکر کنم بتونم با استفاده از اونها یهکاری کنم اینجا بمونه.
ممنون.
نیکو؟
میخواستم بگم خیلی خوبه که اینقدر هوای دوستت رو داری.
بلاخره دوست صمیمیامه دیگه.
دوستهایی که تحت هر شرایطی هوای همدیگر رو دارن...
اوناییان که باید تو زندگیت نگهشون داری.
« با جندهی جدید مدرسه آشنا شید »
چی شده؟
واسه همه همزمان پیام اومد؟
محتوای حساسه ، زیرش هم نوشته این جنده رو بشناسید.
حسابکاربریش فِیکه.
معلوم نیست کدوم احمقی دست به همچین کاری زده.
بازـش نکن. اگه بدون اجازه خودش پخشش کرده باشن ، حریم خصوصیش رو نقض میکنی.
برای من که مهم نیست. چرا نباید بازـش کنم؟
سارا بیخیال! اینکار رو نکن.
داری فیلم میگیری؟
فیلم گرفتن حشریت میکنه؟
خب دیگه بسه.
قبل از اینکه گوشی رو از بگیری یه نگاهی انداختی.
همزمان هم نگاه میکردی هم من رو قضاوت میکردی.
- سلام. - سلام.
خواستم بگم واقعاً متاسفم که اون ویدیو رو پخش کردن.
حتماً حالت خیلی بده.
نه بابا. خوبم.
راستش حتی یهذره هم برام مهم نیست.
برگام. اگه همچین اتفاقی برای من میافتاد...
گوشیام رو چند روز پیش دزدیدن.
زندگیه دیگه. این چیزها پیش میاد.
و از اونجایی که کار خاصی هم از دستم برنمیاد ، الکی حرص نمیخورم
بههرحال ، من «کلوئی»ـم.
منم «سونیا»ـم.
از آشناییت خوشوقتم.
ممنونم که ابراز نگرانی کردی.
چقدر بد که هوا ابریه و نمیتونی بری شنا.
بیخیال بابا. به اینجا هم عادت میکنیم.
تنها چیزی که این وسط مهمه شرکته!
این کارهای چرتوپرت هیچ اهمیتی ندارن. بهسلامتی.
به این میگن یـخ.
نه اونهایی که تو خارج بود.
روی دست یخهای اسپانیایی نداریم.
اینکارها چیه! مودب باش.
مودب بودنم که میدونی چطوریه! اگه بـخوام شیطونی کنم ، دیگه خدا رحم کنه.
پس بهسلامتی.
سلام مامان.
سلام عزیزم. خوزه لوئیس رو یادت میاد؟
اسمشون که آشناست...
آخرین باری که دیدمش خیلی کوچیک بود.
حسابی بزرگ شدی.
آره. همینطور خوشگل!
عزیزم نمیخوای یهسر بری پیادهروی؟ ما یکم حرف خصوصی داریم.
باشه.
از دیدنتون خوشحال شدم آقای لوئیس.
منم همچنین.
آهای...
اینجا رو نگاه کن.
دخترـم رفت؟
چیه؟
کارمـن! این چه کاری بود آخه!
احمقهایی مثل تو حسابی میرن رو عصابم!
اما من که هیچی نگفتم!
- توی دلت گفتی! - فهمیدم چی میخوای!
بیا اینجا ببینم مسخره!
لباسم کثیف شد ، لباس دوستپسرهای قبلیت اینجا جا نمونده بهم بدی بپوشم؟
حواست باشهها ، یهو کار دست خودمون ندیم.
خب فعلاً...
پس مجبورم با این سرووضعم برم خونه.
فردا همدیگر رو ببینیم؟
قهر نکن دیگه.
فردا درستحسابی درمورد اینکه چرا اومدی مادرید حرف میزنیم.
- مطمئنم بهخاطر من که نیست. - باهوشیها.
فعلاً.
خوش اومدی ، خوش اومدی.
- کمک میخوای؟ - نه ، خوبه.
باشه. کیفت رو میذارم این بغل.
باشه ، خوبه.
- گشنهت نیست؟ - چرا. بهتره یهچیزی سفارش بدیم.
خوبه چون منم دارم از گشنگی میمیرم الان پیتزا سفارش میدم.
- عالیه. - آره.
خیلیخب...
سورپرایز!
ممنونم بچهها.
پلیس میگه مدارکی داره که اثبات میکنه
ماشینی که آتیش گرفته برای پاتریکه ،
اما من میدونم ماشین واسه اون نیست.
آره ، اما بعد از اون ماجرا به کل غیبشون زد.
یکم عجیبه.
درسته اما برام مهم نیست.
مطمئنم کار اون نبوده.
پاتریک همچین کاری باهات نمیکنه.
ایوان من...خیلی ناراحتم.
واقعاً متاسفم...
از صمیم قلبم.
متاسفم که طی این مدت زمان کوتاه اینقدر اذیت شدی!
الان برمیگردم.
برم ببینم چش شد.
داری چیکار میکنی؟
چی فکر کردی با خودت؟
هـا؟
میخوای اعتراف کنی؟
بچه شدی مگه!
آخه این چه...
نمیتونم.
یعنی چی نمیتونم؟
بمیرم برات سارا!
فکر کردی فقط تو این وسط داری اذیت میشی؟
میخوای بری پیش پلیس؟ بیا باهم بریم منم اعتراف میکنم.
- به چی؟ - که من پشت ماشین بودم.
چی میگی؟
مگه نمیخوای از شر این اوضاع خلاص شی؟
باشه ، اما اجازه نمیدم زندگیت رو نابود کنی و بری زندان.
چون هیچ چارهای نیست دیگه.
خودم بهجای تو میرم زندان ، وگرنه یهبلایی سر خودم میارم.
گوش کن ببین چی میگم.
اگه احساساتمون رو کنترل کنیم هیچکدوم از این اتفاقها نمیفته.
الان دیگه خطر از سرـمون رفع شده ، نگران نباش.
فقط کافیه بهم اعتماد کنی.
باشه؟
« مدرسه مددکاری اجتماعی »
خیلیخب برای فردا ، حتماً منشا پیداش و دیدگاههای نظری «مکتب فرانکفورت» رو مطالعه کنید.
ممنون.
عُمَر؟
صبح یکی با مدرسه تماس گرفت و گفت یه کارآموز نیاز داره ، حقوقم میده.
قراره روی یه «نرمافزار» که هدفش حمایتِ از دانشآموزان...
مدرسه «لاسانسیناس»ـه کار کنید.
قبلاً اونجا میرفتی مدرسه درسته؟
نه. اصلاً.
نه؟ آخه قبلاً یه جا خونده بودم...
- نه اونجا مدرسه نمیرفتم. - ببخشید. حتماً اشتباه متوجه شدم.
No comments yet. Be the first to leave one.