200 ensimmäistä riviä.
درجه سنی: TV-MA (مناسب مخاطبین بزرگسال)
صبر کنید. ما نمیتونیم بدون اون اینجا رو ترک کنیم.
فرار کنید!
فرار کنید!
ولم کن.
ولم کن!
حالت خوبه، رئیس؟
چه جور خدایی اجازه میده این اعمال شنیع و خشونت آمیز بهخاطرش انجام بشه؟
چه جور انسانی اجازهی اینو میده؟
این دهکدهی کوچیک و آروم که پر از...
مردم مهربون و با محبته، در یک سال ۲ قتل رو تجربه کرده.
آره.
شاید یه مقداری از اون شرارت سینت آنتونی به درون زمین رسوخ کرده...
و به تریپاینز رسیده و اونجا رو آلوده کرده.
همهی اینا بهم مرتبطه.
بیا.
ما را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید officialcinama@
کانال رسمی تیم ترجمهی ۳۰نما @CinamaSub
رابطهی تو با مارک فورتیه چطور بود؟
- ما فقط آشنا بودیم. - دست بردار، پیتر.
ما میدونیم رابطهتون بیش از این بوده.
وقتی تو یه چیزی رو از گوشیت پاک میکنی،
اون واقعا پاک نمیشه.
ما میتونیم به هر اطلاعات و پیام و عکسی که فرستادی دسترسی داشته باشیم.
ما مکالمهی تو رو با مارک فورتیه داریم.
تو زیاد با مارک ملاقات کردی.
و با توجه به این پیامها، رابطهی شما...
جدی بوده.
"سال ها بود که این حس رو نداشتم، من سبک و آزاد بودم.
اما فقط تا چند دقیقه بعد رفتنت طول کشیده...
و حالا دوباره حس بدی دارم."
"تو باید به کلارا بگی."
"میدونم، اما هر بار تلاش کردم، جا زدم."
- "میتونم امشب ببینمت؟" - لطفا بس کنید.
این بد به نظر میرسه، متوجهام.
اما اینطور که به نظر میرسه نیست. به خدا قسم نیست.
تو اولین مرد متاهلی نیستی که رابطهی خیانت آمیز با یه مرد دیگه داشته.
- این خیانت نبود. - پس چی بود؟
تو توی اون کلبه دنبال یه چیزی بودی. اون چی بود؟
لپتاپ مارک.
چی توی لپتاپ بود که میخواستی مخفیش کنی؟
یادداشتهای رواندرمانیم.
من برای مارک هنر تدریس میکردم، اون منو رواندرمانی میکرد.
چرا باید بخوای اینا رو مخفی کنی؟
چون میدونم وقتی یه نفر میمیره چه کار میکنین.
من نمیخوام کسی اون یادداشتها رو بخونه. اونا شخصی هستن.
اگه بخونیدشون، خودتون میفهمید.
- چیو میدونیم، پیتر؟ - اینکه کی مارک رو کشت؟
نه.
چیزهایی که خیلی وقت پیش اتفاق افتاد.
چیزهایی که هیچ وقت اونا رو به کلارا نگفتم.
ببخشید، باید قبلش ازت اجازه میگرفتم.
این فقط یه طرح اولیهست.
کی میتونم پیتر رو ببینم؟
وقتی مارک جیغ زد کجا بودی؟
نمیدونم، یه جایی توی طبقهی همکف بودم و سعی میکردم خارج شم.
به نظر نمیاد اندازهی دوستات از مارک خوشت اومده باشه.
مشکلش چی بود؟
اون از من خواست بکشمش.
اوه.
- تو این کارو کردی؟ - نه. من کار سفارشی نمیکنم.
من موضوعهام رو برای این انتخاب میکنم چون یه چیزی درونشون میبینم.
یه چیزی که...
حل نشده و شاید حتی خودشون درونشون اون رو نمیبینن.
و تو چیزی درون مارک ندیدی؟
هیچ چیزی نبود که بخوام بکشم.
از حضورش احساس خطر میکردی؟ بهخاطر دوستیش با پیتر؟
نه. چرا باید احساس خطر کنم؟
خب، ما میدونیم که اونا وقت زیادی رو با هم میگذروندن.
- شاید این اذیتت میکرده. - من خیلی راضی نبودم.
پیتر همیشه با اون بود. چنین چیزی برای من منطقی نبود.
اما واقعا فکر میکنی من میتونم قتل انجام بدم؟
خب، فکر میکنم همهی ما قادر به انجام چنین کاری هستیم.
من به یه نمونهی دیانای نیاز دارم.
شما به پیامگیر سرکاراگاه آرماند گاماش متصل شدین.
لطفا پیام بگذارین.
رئیس، من یه بار دیگه خونهی کوین و تامی رو بررسی میکنم.
حتما یه چیزی بوده که متوجهاش نشدم.
وای خدای من.
زمین یکم سفته.
کمک میخوای؟
برای چی داری میکنیش؟
من اونو لیلیوم صدا میزدم.
من فقط برای کمک بهش پوستهی تخمش رو شکستم.
بیا. مراقبش باش.
این تقصیر تو نیست، روث.
طبیعت مسیر خودش رو طی میکنه.
همهی اونا نمیتونن زنده بمونن.
"امید یک چیز پرداره که در روح لونه میکنه...
و آوازی بدون کلام میخونه و هیچ وقت متوقف نمیشه."
آره، آره. امیلی دیکنسون.
چهقدر حوصلهسربر.
خب، اون نویسندهی مورد علاقهی من بود، تا وقتی که آثار روث زاردو رو خوندم.
شنیدم پیتر رو توی یه سلول داخل مونترال زندانی کردین.
دیگه اونجا نیست.
- توی خونهشون چه کار میکردی؟ - کلارا داره توی تحقیقات کمک میکنه.
اونا هیچ ربطی به این قتل ندارن.
- مدرکی مبنی بر این داری؟ - من اینو میدونم.
قاتل ممکنه یکی از اونا باشه.
احمقا، چطوره به جای فرضیه سازی،
برین مدارک و شواهد واقعی جمع کنین؟
خیلی خب. اونو داخل کیسه بذار.
این خونه؟
ما بلافاصله اینو پردازش میکنیم.
میتونم کمکت کنم؟
سلام، کیتلین بارکر. سازمان حفاظت از کودکان.
قضیه چیه؟
- من باید در مورد دخترات باهات صحبت کنم. - همه چی رو به راهه؟
- میشه بریم داخل؟ - بله.
یه اتهاماتی در مورد مادری تو هست.
چه اتهاماتی؟
من اجازه ندارم بگم.
به ما گفته شده که تو ساعتهای زیادی کار میکنی.
من یه افسر پلیسم.
و بعضی وقتها دخترا تنها میمونن.
نه.
هیچ وقت.
وقتی من کار میکنم اونا پیش مادرم هستن.
اونا همیشه جاشون امنه.
- تو نمیتونی اونا رو از من بگیری. - این فقط یه تحقیقه.
با خط سازمان حمایت از کودکان تماس گرفته شده...
و ما باید هر شکایتی رو بررسی کنیم.
اون تماس ناشناس بوده؟
این خیلی عجیبه.
بعضی وقتا شکایتهایی از روی کینه و بدخواهی انجام میشه.
اما ما باید هر تماسی رو جدی بگیریم.
تو اینو میدونی.
لپتاپ مارک پردازش شده. هیچی توش نیست.
من یه چیزی پیدا کردم.
من یه نگاهی به اون گوشی...
که اون بچه توی شب قتل جا گذاشت کردم.
میخواید ببینید چی پیدا کردم؟
آمادهاین؟ آره؟
ببینین، سوفی اونجاست.
سوفی اونجا بوده.
فکر میکنی ممکنه بدون اطلاع هیدن اونجا بوده باشه؟
یا شاید اون نمیخواسته ما فکر کنیم نابغهی کوچولوی اون...
املاک خالی رو تخریب میکنه.
خیلی خب، برای این آمادهاین؟
خیلی خب، سمت راست صفحه رو نگاه کنین.
- اون بی هست. - بی به من گفت اونجا نبوده.
اون دروغ گفته.
سوال اینه که چرا.
کارت خوب بود.
تحت تاثیر قرار گرفتم.
چرا به من دروغ گفتی، بی؟
تو توی سینت آنتونی بودی.
چرا در این مورد دروغ گفتی؟
دلایل خودم رو داشتم.
- هیچ کدومشون به تو ربط نداره. - معلومه که به من ربط داره.
تو فکر میکنی من خطرناکم، رئیس؟ فکر میکنی من یه قاتلم؟
بیا، منو بازداشت کن.
نه؟
فکرشو میکردم.
متیو، برادر بی.
برادر بی؟
اون اشارهای به داشتن یه برادر نکرده بود.
متیو و ۲ تا از پسرا از مدرسه فرار کردن.
توی سوابق نوشته شده که اونا سعی کردن از رود بلابلا رد شن و غرق شدن.
اجسادشون هیچ وقت پیدا نشد.
و این لیست همهی بچههایی هست...
که از وقتی که بی توی سینت آنتونی بوده تا تعطیلیش به اونجا رفتن.
فکر کردم این شاید برات جالب باشه.
- مری تو ریورز؟ - آره، تاریخ تولدش یکیه.
فکر میکنم مری اسمیه که راهبهها به آریساوه تو ریورز دادن، یه اسم مسیحی.
شاید اون بتونه به ما کمک کنه.
- کارت خوب بود، ژانگی. - ممنون.
کراونزویل نیرو کم داره، برای همین ما امشب صحنهی جرم رو زیر نظر داریم.
باشه.
اسآیجی توی خونهی تامی و کوین خون پیدا کرده.
اونا دارن آزمایشش میکنن تا ببینن با دیانای بلو مطابقت داره یا نه.
زمین اونجا کاملا شسته شده،
برای همین اونا از بین تختههای کف زمین نمونهبرداری کردن،
بیشترش خاک و مو و چیزای دیگه بوده.
- برگ کاج؟ - ایزابل، حالت خوبه؟
یه نفر برای من با سازمان حفاظت از کودکان تماس گرفته.
- چی؟ - آره. من...
مددکارهای اجتماعی میان سراغم، به من میگن مادر بدی هستم.
- اگه اونا رو از من بگیرن. - نه، نه، چنین اتفاقی نمیفته.
هیچ کسی بچههاتو ازت نمیگیره.
- ما با هم یه فکری برای این میکنیم، باشه؟ - ممنون.
من میخوام بری و با آریساوه صحبت کنی.
اون توی مدرسهی سینت آنتونی دانشآموز بوده.
ایزابل...
حالش رو داری که فردا با من برگردی اونجا؟
آره، آره، البته.
خوبه.
من یادداشتهای رواندرمانیت رو پیدا کردم.
خوندیشون؟
فقط در حدی که بدونم حقیقت رو میگفتی.
من اونا رو از لپتاپ مارک پاک کردم.
نیازی نیست کسی اینا رو بدونه، مگه اینکه خودت بخوای بهشون بگی.
پیتر، چنین رازهایی برای روح آدم خوب نیستن.
یا برای یه ازدواج.
هیدن حتما میدونسته که سوفی اون شب اونجا بوده.
اون به ما دروغ گفت.
باید هر کاری میتونی برای محافظت از بچههات بکنی.
هی.
خوبی؟ چی شده؟
- چی بود؟ - صدا از زیرزمین میاد.
No comments yet. Be the first to leave one.