176 ensimmäistä riviä.
من دارم به چپمن هیلز میرم.
کایل به من گفته که جایی رو بررسی کنم که یک هفته و نیم پیش بررسی کردم.
این درست نیست.
سلام.
سلام، سم.
تو جنت رو به جایی توی چپمن هیلز...
فرستادی که تازگی اونجا بوده.
آره.
و...
تو منو دوباره به تورنا پتراکی فرستادی.
بعضی جاها دوباره بازرسی میشن، سم.
اما اونا باید منتظر نوبتشون بمونن.
زمان انتظار کنونی توی منطقهی لینکن...
برای بازرسی دوباره تقریبا ۸ ماهه.
سم...
وقتی شغل منو داشته باشی، میتونی کار منو انجام بدی،
اما فعلا چطوره که نگران انجام شغل خودت باشی.
که توش مهارت داری،
البته غیر از نحوهی حرف زدنت با رئیست.
ما را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید officialcinama@
کانال رسمی تیم ترجمهی ۳۰نما @CinamaSub
یادداشت من...
یه جایی دفن شده.
یا توی یه رودخونه غرق شده.
من از اینجا خارج نمیشم.
من هیچوقت نمیرم خونه.
قضیهی استیک چیه؟
چی؟
چرا همش به استیک فکر میکنی؟
استیک؟ من...
فکر نمیکنم به یه...
خب، دلیلش گرسنه بودنم نیست.
تنها چیزی که نمیتونی توی اینجا...
در موردش شکایت داشته باشی، غذاست.
باشه. میخوای در مورد استیک حرف بزنیم؟
این رو مخمه.
عروسم نمیتونه یه تعریف ساده رو قبول کنه...
یا ازرا نمیتونه قبولش کنه...
بدون اینکه چنین چیزی رو یه حمله به اون زن تبدیل کنه.
باید حتما از کاه کوه بسازه.
تعریفت دقیقا چی بود؟
من بهش گفتم که...
اون بهترین استیک کوشری که تا حالا خوردم پخته.
من از آشپزیش تعریف کردم.
با گفتن اینکه اون بهترین استیک کوشر رو درست میکنه.
توی استیکهای کوشر تفاوتی هست؟
آره. آره، منظورت رو فهمیدم.
این میتونه یه تعریف کنایهآمیز تلقی بشه.
هر چیزی میتونه یه تعریف کنایهآمیز تلقی بشه.
این استیک خوبی بود و منم گفتمش.
اون یه استیک "کوشر" خوبی بود.
خیلی خب. باشه.
میدونی، من توی محیطی هستم...
که باید درک کنم همه...
در حالت دفاعی قرار دارن و حساسن،
و اگه هشیارتر بودم باید فقط میگفتم "استیک".
باید فقط میگفتم "استیک".
وای خدا.
چیه؟ این باعث میشه پدر بدی باشم؟
این چیزیه که...
اون گلایهای کرد در مورد...
یه کمک مالی که انجام دادی.
قضیهی اون چی بود؟
مدرسهی علوم دینی کوفتیش،
توی اسرائیل.
بعد دانشگاه، شوشانا رفت دانشکدهی پزشکی،
و ازرا رفت به این مدرسهی علوم دینی ارتدکس کوفتی...
توی اورشلیم. مشکلی نداشت.
توی سال دومش بث اونجا یه کنفرانس داشت،
برای همین گفتیم بیایم و به ارزا سر بزنیم.
ما رفتیم اونجا، قبل اینکه توی مدرسهی علوم دینی ببینیمش،
اون یه سری دستورالعمل...
در مورد نحوهی لباس پوشیدن بث براش فرستاد،
انگار بث نمیدونه جلوی یهودیهای ارتدکس چطور لباس بپوشه.
اون موهاش رو پوشوند، هر اینچ از بدنش رو پوشوند.
اون ما رو برد که خاخام رو ملاقات کنیم. هر چی در مورد خاخامها تو ذهنته فراموش کن.
یه مرد هیکلی و جوون بود.
میتونست بازیکن راگبی بشه.
اون به ما گفت که ازرا...
یه پیرو حقیقی توراته.
و ازرا داشت بال در میورد،
انگار این بهترین تعریفی بوده که تا حالا ازش شده.
قضیهی کمک مالی چی شد؟
آها.
من قرار بود توی اون دفتر...
یه کمک مالی انجام بدم.
این برای من روشن بود.
خب، من یه چک به مبلغ ۱۰۰۰ دلار نوشتم.
اما بعد...
ما جلوی خونه بودیم،
مادرش واقعا توی خونه داشت جون میداد،
و اون گفت من بهش احترام نمیذارم.
من به انتخابهاش احترام نمیذارم.
گفت که من به شوشانا...
سالی ۴۰ هزار دلار برای دانشکدهی پزشکی پول میدم،
و من به مدرسهی اون فقط مبلغ ناچیز ۱۰۰۰ دلار کمک کردم.
تحصیل توی مدرسهی علوم دینی رایگانه؟
اون هیچ وقت از من نخواست که پولی بابتش بدم.
اون یه شغل و یه بورسیهی تحصیلی محدود داشت.
- اون از تو درخواست کمک مالی کرد. - و منم کمک کردم.
میدونی چه حسی داشت که...
با بث توی اون مدرسهی علوم دینی راه بریم؟
تصور کن پسرت...
ساینتولوژیست بشه.
و تو مجبور شی باهاش...
توی مرکز ساینتولوژی قدم بزنی،
و در آخر تو یه کمک مالی انجام بدی...
چون میخواستی ادب رو به جا بیاری،
و اون اینو توهین تلقی کنه.
آلن،
اگه الان میتونستی با ازرا حرف بزنی،
چی بهش میگفتی؟
"ازرا، تو خانوادهی ما رو متلاشی کردی."
"تو فکر کردی همهی جوابها رو داری.
تو خیلی پرهیزگار بودی.
تو مادرت رو تحقیر کردی.
تو اونو نابود کردی.
من میخوام...
من میخوام تو اونو کشتی،
اما میدونم این حقیقت نداره.
تنها چیزی که مادرت میخواست، تنها خواستهی اون...
این بود که بتونه دستای هر دو بچهاش رو...
توی لحظات مرگش بگیره، و حتی این کارو نتونستی انجام بدی.
فکر میکنی نگرش تو به دنیا...
باید تنها راست درست باشه.
بقیه اشتباه میکنن."
تو همیشه فکر میکردی ازرا خودرای هست،
از همون وقتی که یه پسربچه بود.
یادمه که در موردش حرف میزدی.
اون همیشه همینطور بود.
تو گفتی، "مثل مادرشه."
بفرمایید.
ممنون، مادربزرگ.
- و گیلاس. - گیلاس؟
بذارش نزدیک آلن.
بیا، رفیق. اینو ببین.
گیلاس...
من همیشه میدونستم اون بیشتر بچهی بث هست تا من.
اهل موسیقیه،
خیلی به چرت و پرتای مذهبی علاقه داره،
حتی وقتی که کوچیک بود.
توی کنیسه، با بث،
هر دوی اونا...
خیلی به خودشون مطمئن بودن...
در مورد همه چیز.
شوشانا بچهی من بود.
منطقی بود، یه روانشناس شد.
میتونست دیدگاههای بقیه رو در نظر بگیره.
اما، ظاهرا...
این داستان چرت بود. این چیزیه که داری میگی؟
من چیزی نمیگم.
تو فکر میکنی من کسی هستم که خودرای هست؟
من اون عوضی هستم که همیشه فکر میکنه همه چیو میدونه.
کون لقت، چارلی.
ممکنه اینطور بشه، آلن.
اینو در نظر بگیر.
باشه. من همهی جوابا رو داشتم.
من کتاب نوشتم.
ازرای خشک و همه چیز دان...
همونقدری که بچهی بث بود بچهی منم هست.
حتی بیشتر شبیه منه.
من در مورد انتخابهای مذهبیش...
نگاه خود برتر بینانه بهش داشتم.
من اونو سرزنش میکردم.
سرزنش و...؟
تحقیر.
بله، تحقیر.
اون حتما اینو حس کرده،
همهاش رو.
چی میخوای بهش بگی؟
میخوام بگم...
میخوام بگم...
"چرا تو..."
"چرا نتونستی..."
خیلی خب.
"منو ببخش، ازرا. منو ببخش."
No comments yet. Be the first to leave one.