200 ensimmäistä riviä.
اغلب فکر میکنم
این جهان پیر غمگین
در حال سوت زدن در تاریکی است
درست بمانند بچه ای که
دیرگاه از مدرسه بخانه برمیگردد
و با شهامت بسمت خانه گام برمیدارد...
از میان بوستان...
تا روانشان در هوا اوج بگیرد
و تاریکی شب در پستو بماند
حتی بدرستی نمیدانند که...
از کدامین راه میگذرند
نغمه شان سایه ها را میراند
اغلب فکر میکنم
قلب بینوای پیر من
برای همیشه...
از تپش افتاده است
بعد یک رخسار
تازه ی بخصوصی میبینم
نگاهی گذرا میاندازم...
از همسایگان جدید است
در راه بازگشت بخانه همراهیم میکند
عزیزم...
بمن بگو رویاها واقعا بحقیقت میپیوندند
سوت زنان...
سوت زنان...
اینجا...
در تاریکی با تو
در راه بازگشت بخانه همراهیم میکند
عزیزم...
بمن بگو رویاها واقعا بحقیقت میپیوندند
سوت زنان...
سوت زنان...
اینجا در تاریکی
با تو
مشکلاتت را در صندوق قدیمی ات محبوس کن رو بزن "
نرین ، نگران نباشین.
مشکلاتت را در صندوق قدیمی ات محبوس کن
و لبخند بزن ، لبخند ، لبخند
تا وقتی ستاره بامداد را برای روشن کردن سیگارتان دارید.
لبخند بزنید بچهها، راهش همین است
فایده ی نگرانی چیست؟
برگردین سر جاهاتون
دنیا هیچوقت ارزشش را نداشته است
بنابراین ، مشکلاتت را در صندوق قدیمی ات محبوس کن
و لبخند بزن
يالا!
لبخند بزن ، لبخند بزن
دوباره
مشکلاتت را در صندوق قدیمی ات محبوس کن
و لبخند بزن ، لبخند ، لبخند
تا وقتی ستاره بامداد را برای روشن کردن سیگارتان دارید.
لبخند بزنید بچهها، راهش همین است
فایده ی نگرانی چیست؟
دنیا هیچوقت ارزشش را نداشته است
پس
مشکلاتت را در صندوق قدیمی ات محبوس کن
و لبخند بزن ، لبخند ، لبخند
بذار سیب زمینیها بسوزن "
وقتی دلهایتان باهم مهربان است
بذار سیب زمینیها بسوزن
هر چند پسرانتان از شما دورند
آنها رویای خانه را میبینند
یک حریر نقره ای است...
که از درون ابر تیره میدرخشد
درون ابر تیره را آشکار کن
تا پسرها...
تیپرری
بخانه بازگردند
تا تیپرری راه زیاد است
راهیست طولانی برای رفتن
تا تیپرری راه زیاد است
بسوی شیرینترین دختری که میشناسم
خدا نگهدار ، پیکادلی
بدرود ، میدان لستر
تا تیپرری راهی بس طولانی است
اما قلب من درست در آنجاست
آفرین!
-شب بخیر ، دوشیزه لی لی. سلام ، اما.
سرهنگ در اتاق مطالعه هستن. -ممنونم.
اما ، دلم چای میخواد. بله ، دوشیزه خانم
کورت.
چه خوب.
-حالت چطوره ، عزیزم؟ خوبم.
مهمترین چیز اینه ، لی لی
ما باید دقیقا از نقشه ی ...متفقین
جهت چگونگی استفاده از هواپیماهای نظامی آگاه بشیم.
روش جنگیدن عوض شده.
به هوا ، منتقل شده...
ولی لی....
دستکم گرفتن این توانایی جدید ، عواقب خوشی نداره.
با تشکیل هر گردان هوایی ، جنگ هوایی توسعه پیدا کرده
جنگ زمینی دچار دگرگونی شده و ناگزیر
از ... چطور بگم.....
- تطبيق با یک زیر ساخت روز به روزه باورش سخته.
ببین اون هواپیماهای کوچولوی لعنتی چطور میتونن معادلات رو بهم بزنن؟
دیروز بارون دان ریچ تافن ، شش تا از اون هواپیماهای کوچولوی مسخره ..رو
متشکرم ، در یک حمله به انبار مهماتی در تولون فرانسه ، رهبری کرد.
صدای انفجار ، شیشههای پنجره ها رو در پاریس شکست.
همچنین یک حمله ی دقیق برنامه ریزی شده دشمن رو در ناحیه جنگلی آرگون متوقف کرد.
تصادفا متوجه شدم.
قراره دولت فرانسه بہت مدال بده.
بله.
کی؟
هنوز تثبیت نشده ، اما بزودی فکر کنم. هر چه زودتر بهتر
شب بخیر ، آقای بدفورد. شب بخیر ، گروهبان
از اینکه اینموقع شب مزاحمتون شدم عذر میخوام ، اما باور کنین دلیل موجه دارم
یک جاسوس آلمانی در این نزدیکیهاست. -عجب!
شما چیز مشکوکی ندیدین یا نشنیدین؟
نه مطمئنا ندیدم ، اما اگه موردی بود حتما مطلعتون میکنم.
دوشیزه لی لی آخر هفته همینجا خواهند بود؟
بله ، عموشون آخر هفته. رو با ما میگذرونن
بنظرم شما جناب وان راگر رو در تابستون پارسال ملاقات کردین
بله ، اون آقای شهیر سوئدی.
سوئیسی بله، درسته ، سوئیسی
به دوشیزه لی لی و عموشون ، سلام من رو برسونین
و کاملا حواستون رو جمع کنین.
حتما اینکارو خواهیم کرد ، گروهبان -شب بخیر.
مشکلی پیش اومده؟
نه چیزی که از پسش برنیائیم
فقط باید مراقب باشیم.
ماموریتت سرگرد ویلیام لارابی معروفه.
یکی از پنج مردی که به برنامه ی روزانه ی نبرد هوایی دسترسی دارن
ظاهرا بهترین دورنما رو داره
جوانه ، جذابه و مجرد.
یه تغییره
از دیپلماتها و ژنرالهای مسن خسته شدم.
بر طبق بررسیها ، سرگرد لارابی مرد محبوب خانمهاست.
اگه زمانی رو در فرانسه گذروندین
میتونین به کنسرت برین یا شاید از چند تا بیمارستان بازدید کنین.
بله.
موفق باشی.
بسلامتی ، سرگرد لارابی.
نگاه کن!
اون چکار داره میکنه؟
صبح بخیر ، سرهنگ.
ژنرال.
کراس رو میشناسی؟
بله.
متوجه شدم که خانم لی لی اسمیت رو برای پروژه ی گنجشک در نظر گرفتین
لی لی اشمیت.
اما سرهنگ عزیز من ، دقیقا این ناهمگونیه که....
بین دیدگاههای من و شما فاصله میندازه.
شما میگی اشمیت ، من میگم اسمیت
پدرش آلمانی بود.
مادرش انگلیسیه ، لی لی اسمیت یه شهروند انگلیسه.
وقتی ده سالش بود آلمان رو ترک کرد.
منو ببخشین ژنرال ، قصد ندارم. دوباره این جروبحث رو با شما شروع کنم.
سابقه اش گویای ماجراست.
سرهنگ عزیزم، سابقه اش تقریبا بقدر شما منو هم تحت تاثیر قرار داده.
تحت تاثیر!
اما قانع نکرده.
جای تاسف داره ، ژنرال
تا من از فرماندهی معزول نشدم...
یا شما اجازه ی لازم جهت لغو فرامین من رو کسب نکردین
خانم لی لی اشمیت رو...
بهر ماموریتی که مناسب تشخیص دادم ، خواهم گماشت.
شما جایگاه خودت رو فراموش کردی ، سرهنگ.
من هنوز افسر مافوق تو هستم...
و اگه لازم باشه نزد کایزر هم برم ، جلوت رو میگیرم
خوشحال میشم براتون قرار ملاقاتی ترتیب بدم.
امروز قراره باهاش شام بخورم.
وان راگر این زن یعنی خطر امنیتی ،
اون یه موجود مونث احساساتیه که بنظر من...
که به تمام دلایل اشتباهی که
به روابط شخصی شما با ایشون برمیگرده ، قاطی ماجرا شده.
و شما از پذیرش امکان خطر امتناع میکنی.
اولا روابط شخصی من و این خانم...
بشما مربوط نمیشه و دوما...
اثری بر روی توانائیهاش بعنوان یه کارگزار نداره
علیرغم نظر شما ، اون جاسوس فوق العاده ايه....
و فرد ایده آل جهت پیروزی ماموریت گنجشک
و حالا باید منو ببخشین ، برای ناهار دیرم شده.
کراس.
داستانی تعریف میکنند که قصه اش به لندن برمیگردد
وقتی صدای تلنگرهایی بگوش میرسد
همه ی شما سربازها ، دلبری دارید.
که همیشه در حوالی
پایان شب...
از راه میرسد
با صدا می آید
دختری که به سرزمین انسانها تعلق ندارد
از راه میرسد تا آنها را تشویق کند
و نزدیکشان باشد
رویایی که با آن آشنا هستند
سربازهای پیاده
خسته و غمزده و تنها
او را میشناسند
بعنوان یکتا فرشته ای...
که نزدیک...
به روز
برای بوسیدن می آید
تا غمهایشان را...
دور سازد
وقتی این ماجرا به پایان میرسد
تو عشقی را که....
همیشه تا آنزمان...
در نظر داشتی
کشف خواهی کرد
تا اینکه وانمود میکنی من
دختری هستم...
No comments yet. Be the first to leave one.