200 ensimmäistä riviä.
درجه سنی فیلم: PG-13 (مخاطبین نوجوان و بزرگتر)
ما را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید officialcinama@
"وقتی خدایان میخوان ما رو مجازات کنن، دعاهای ما رو مستجاب میکنن."
اسکار وایلد اینو نوشته.
ما اون کتاب رو نخوندیم.
شاید بهتر بود میخوندیم.
هارلو در ایالت مین بیشتر از اینکه شهر باشه شبیه روستاست،
البته من از اونجا رفتم.
یه مدرسهی ابتدایی شش اتاقه و یه مدرسهی راهنمایی اونجا هست.
اون فروشگاه هاوی هست،
جایی که خوار و بار و بلیط لاتاری رد دویل فروخته میشه.
گیتس فالز شهر کناری اونجاست که بزرگتره.
و رستوران مورد علاقهی بابام یعنی ماندلو اونجاست.
و هر وقتی اون فروشندهی برتر ماه بشه میریم اونجا،
که قبلا خیلی این اتفاق میافتاد، اما اخیرا اینطور نبوده.
از وقتی که مامان مرد.
هارلو کسل لیک و لجز هم داره،
جایی که درختای کاج به سنگها متصل میشن...
و این نماد منطقهی نیواینگلنده.
اما قبل اینکه من در مورد بلیط لاتاری با جایزهی هنگفت،
قضیهی افتضاح کنی ینکویچ و مرگ همه صحبت کنم،
باید به شما در مورد این بگم که چی شد که رفتم برای آقای هریگن کار کنم.
بهخاطر کلیسا بود.
کتاب سموئل، جلد ۲، فصل ۱، آیات ۱۹ و ۲۰.
"شکوه اسرائیل بر روی ارتفاعات از بین رفت."
"چگونه نیرومندان در نبرد از پای در آمدند!"
"نگو که در جت بوده،
و اعلان مکن که در خیابانهای عسقلان بوده."
"وگرنه دختران فلسطینی شادی میکنند."
"و دختران غیریهودی به وجد میآیند."
ممنون، کرگ.
خیلی خوبه، مگه نه؟
خوشحالم که شما امروز صبح اینجا هستید...
از اون روز، برام سوال بود...
اگه کس دیگهای بود چی میشد...
و چرا من.
چرا اون منو انتخاب کرد؟
جان هریگن ثروتمندترین فرد مین بود. یه میلیاردر.
میخواستم بدونم میشه با پسرت صحبت کنم.
چشماش داشت از کار میافتاد،
و اون میخواست کسی رو استخدام کنه که براش کتاب بخونه.
بچههای دیگهای بودن، سنشون بیشتر بود، خوانش بهتری داشتن.
بهخاطر این بود که میدونست ساعتی ۵ دلار...
برای پسری که از هر فرصتی برای بیرون زدن از یه خونهی سوت و کور استفاده میکنه جذابه؟
یا دلیل دیگهای داشت،
چیزی که باید کشفش میکردم؟
سلام، اسم من...
من میدونم کی هستی.
برو انتهای خونه سمت راست.
"... اشتیاق به تنهایی بیداری میآورد."
"و وقتی که اشتیاق از بین برود یا وجود نداشته باشد،
تپش باشکوه زیبایی قابل درک نیست...
و حتی کمی نفرتانگیز هست."
"زیبایی سرزنده و گرم لمس، بسیار عمیقتر از زیبایی خرد است."
"اصلا پول چیه؟"
"بابا، این چه کاری میتونه بکنه؟"
"آقای دامبی صندلی خودش رو به جای قبل کشید...
و سرش رو نوازش کرد."
"گفت: با گذشت زمان بهتر میفهمی، پسرم."
"پاول، پول هر کاری میتونه بکنه."
با اینکه من خیلی دلم براش تنگ شده،
دلتنگی پدرم بیشتر از من بود.
بدون اون پدرم غمگین و تهی به نظر میرسید.
من یه فکر بچهگونهی عجیب داشتم.
انگار یه جوری مرگ مادرم تقصیر من بوده.
و من مسئولش بودم.
من کنترلش کردم.
و اگه من کنترلش کرده باشم...
میتونستم جلوشو بگیرم.
- چه کار میکنی؟ - هیچی، ببخشید.
اونجا به تو ربطی نداره.
تو سوالی داری؟
اگه داری من جواب میدم.
توی کمد چی هست؟
راز.
رازهای مخوف.
"اون دوباره با همون جزئیات میل، وسوسه...
و سرسپردگی در طی لحظهی بزرگ آگاهی کامل زندگی کرد؟"
"اون به آرامی بهخاطر یک تصویر، یک رویا گریه کرد."
"اون دو بار گریه کرد."
"گریهای که چیزی بیش از یک نفس نبود."
"وحشت. وحشت."
"وحشت."
"وحشت."
فهمیدی که چی خوندی؟
فهمیدی که کنراد چی میگه؟
فکر کنم فهمیدم.
وقت گرفتن دستمزده، کرگ.
ممنونم.
وقتی من اینجا نیستم کتاب میخونی؟
بله، من اینو میخونم.
اونا حوصلهسربر نیستن؟
"حوصلهسربر"؟
اقتصاد برای من فرحبخشه.
تو کتاب "دامبی و پسر" رو یادته؟
دومین کتابی که خوندیم. من خوندم.
دامبی سعی میکرد به پسرش کمک کنه تا اون بفهمه ارزش واقعی پول...
با قیمتش اندازهگیری نمیشه.
ارزش واقعی پول...
با قدرت اندازهگیری میشه.
اما اون پسره، پاول پرسید...
"چرا پول مامانم رو نجات نداد؟" یه چیزی به همین مضمون.
و از پدرش پرسید که پول ظالمه یا نه.
اگه درست استفاده میشه میتونه ظالم باشه.
مردم خیلی از جان هریگن خوششون نمیومد.
اون هیچ وقت ازدواج نکرده بود، بچه نداشت،
و ارتباطی به خانوادهای که براش باقیمونده بود نداشت.
شاید برای همین به نظرم خیلی تنها میومد.
شاید این تنهایی رو سر بقیه خالی میکرد.
این حسی بود که من درک میکردم.
مامانت فکر میکرد که لاتاری قماربازیه.
اگه میدونست من اجازه دادم تو با هریگن کار کنی و لاتاری رد دویل بگیری،
تنش توی گور میلرزید.
خیلی خب. کارتو بکن.
- کجا میری. - میخوام از سکهی شانسم استفاده کنم.
این اولین بار بود.
اما از اون روز به بعد،
هر سال ۴ تا پاکت برای من فرستاده میشد.
روز ولنتاین، تولدم توی سپتامبر،
عید شکرگزاری و کریسمس.
زپلشک.
اون یه خسیس گداست. حقوق و پاداش کم بهت میده.
یه بلیط لاتاری یه دلاری از فروشگاه هاوی؟
خب، چیزی که قبلتر در مورد مامان گفتی، معناش چیه؟
چی؟
تنش توی گور میلرزه.
اوه...
این یه اصطلاح قدیمیه.
فکر کنم معنیش اینه که وقتی یه نفر به خاک سپرده شد،
نباید نگران چیزایی باشه که بالای خاک...
و توی دنیای زندههاست.
خیلی خب.
"راکی پشت میکروفون گفت خیلی خب بچهها."
"یه اجرای کوچیک قبل از پایان وقت برگزار میکنیم."
"اون به گروه ارکستر گفت شروع کنید،
دستاشو به هم میزد و روی سکو پا میکوبید،
با ریتم موسیقی هماهنگ بود."
"لحظهای بعد مشتریان هم دست میزدن...
و پا میکوبیدن."
"همهی ما داشتیم روی زمین اوقاتمونو سپری میکردیم،"
همهی ما داشتیم عقربهی دقیقهشمار ساعت رو تماشا میکردیم،
که ناگهان کید کم از زوج شمارهی ۱۸...
شروع کرد به سیلی زدن به صورت زوج خودش."
"اونو با دست چپش بالا نگه داشته بود،
و با جلو و پشت دست راستش به اون سیلی میزد."
"اما اون واکنشی نشون نداد. انگار هیچ جونی توی بدنش نبود."
"دو بار صدایی شبیه خفهشدن از گلوش در اومد..."
و بعد روی زمین افتاد."
داور زمین به سوت خودش دمید،
و همهی مشتریا با هیجان از جا بلند شدند."
"مشتریان رقص ماراتون لازم نبود که..."
کافیه.
اولین باری که ما اینو خوندیم معنای عنوانش رو نفهمیدم.
و الان برای تو چه معنایی داره؟
که اگه اسبهایی که درد دارن رو خلاصشون میکنیم،
چرا نمیتونیم همین لطف رو در حق انسانها انجام بدیم؟
لطف مرگ.
تا دیگه احساس رنج...
یا دلواپسی...
یا نگرانی نداشته باشیم.
من به مدت ۵ سال ۳ بار در هفته برای اون کتاب میخوندم...
و فقط یه بار غیبت داشتم...
وقتی یه آنفولانزای بهاری شدید گرفتم.
در مورد غیبتم حس بدی داشتم چون فکر میکردم...
وقتی که با هم میگذروندیم بهترین زمان هفتهی اونه...
این بهش چیزی میده که منتظرش باشه، یه چیزی که براش زندگی کنه.
برای فارغالتحصیلی، همهی بچههای هارلو...
برای دبیرستان به گیتس فالز میرفتن چون هارلو دبیرستان نداشت.
مایک، برادر بزرگتر بیلی یوبروث، که با لقب یوبوت صداش میزدن...
تا آخرش رفته بود و سالم برگشته بود،
و اون موافقت کرد اگه ما بهش پول بدیم راهنماییمون کنه.
ایول.
پسرا و دخترا، وقتشه راه و چاهو نشونتون بدم.
وایسید.
چشم و گوشتون رو باز کنید.
در برابر شما یه خطری وجود داره.
سمت چپ شما...
زل نزنید. ریسک به اونجا رفتن رو نکنید...
مگر اینکه دنبال زیر چشم سیاه، سرطان ریه یا تتو باشین.
خوارسازی توی دبیرستان گیتس فالز ممنوعه،
اما معناش این نیست که چنین اتفاقی نمیفته.
باید خودتونو بیرحم جلوه بدین. نگاه شرورانه و چشم بیاحساس داشته باشین.
نذارید هیچکس باهاتون بدرفتاری کنه...
وگرنه سالهایی که اینجا هستین جهنمی میشه. مثل زندان.
به کسی کار نداشته باشین تا زمانتون توی اینجا تموم شه.
ممنون، یوبوت!
و فکر نکن اینا شامل تو نمیشه، مارجی.
اون دخترای سال بالایی مثل مار پیتون شرورن.
اونا با هم حمله نمیکنن...
اما از بیرون کشیدن شیرهی جونت در طول سال لذت میبرن.
اصلا اونجا نرید.
آخرین ایستگاه تور.
غذاخوری. بچههای محبوب اینجا میگردن.
همهشون گوشی هوشمند دارن.
موتورولا ریز. میز سامسونگ اون گوشه هست.
و اون میز اپله.
چی...
تازه آیفون وارد بازار شده. اونا چطوری گرفتنش؟
چون اونا بچههای محبوبن.
ما باید گوشی بگیریم.
No comments yet. Be the first to leave one.