200 ensimmäistä riviä.
در حالی که مردم دیگر نقاط جهان برای بقا میجنگیدند
.در هند، تمدنی عظیم در حال شکلگیری بود
.سرزمینی که مردمانش از هر آیینی چون یک خانواده زندگی میکردند
.اما این سرزمین مقدس، خیلی زود قربانی یورش بیگانگان شد
در قرن شانزدهم، پس از پیروزی در نبرد پانیپت
.پرچم امپراتوری مغول بر تخت دهلی به اهتزاز درآمد
.در آن دوران تاریک، شاهان و فرمانروایان بیشماری برای بقا میجنگیدند
تا یک قرن بعد، هیچکس در هند
.نتوانست امپراتوری مغول رو به زانو دربیاره
...تا اینکه در قرن هفدهم بیرحمترین، خونخوارترین و سنگدلترین امپراتور مغول
اورَنگزیب، بر تخت پادشاهی نشست
.و وحشتی غیرقابل تصور رو حاکم کرد
اما هر وقت ظلم و ستم روی زمین بالا میگیره
.روحی بزرگ به دنیا میاد تا در برابرش مقابله کنه
و اون لحظهی موعود فرا رسید
زمانی که جوهر الهه باوانی و خدای شیوا
در رحم مادر جیجاو متولد شد
.در خاندان شجاع شاهجی راجه بونسلِه
جاوید باد ماهادِو
کسی که این سرزمین رو از وحشیگریهای اورنگ نجات داد
کسی که آتش آزادی را در سواراجا برافروخت
و پایهگذار امپراتوری ماراتا شد
…کسی نبود جز قهرمان بزرگ این خاک
چَتراپاتی شیواجی شاهنشاه
.جنگ او هرگز علیه هیچ دینی نبود
.مبارزهی او علیه ظلم و بیدادگری بود
با دیدن قدرت رو به رشدش
اورنگ بارها به سواراج حمله کرد
اما هر بارشکست خورد
سواراج
اگر در این خاک یه نفر بود که میتونست اورنگزیب و امپراتوری خونآشامش رو به چالش بکشه
او شیر دکن بود
…دلیر، شجاع و شکستناپذیر
چَتراپاتی شیواجی شاهنشاه
درود بر الهه باوانی
قلعۀ سرخ
.از بنگال، شایستهخان هدیهای شاهانه فرستاده، سرورم
در جنگ تبت، مغولها
.پیروزی بزرگی کسب کردهاند، اعلیحضرت
- عالیه - شاهکاره
باشد که عظمت سرورمان روز به روز بالاتر رود
خبر فوری از دکن رسیده، اعلیحضرت
…شیوای دکن
…چَتراپاتی ماراتاها
از این دنیا چشم بست
الله اکبر
شکر خدا
...با شنیدن این خبر
الان میتونم پرچم مغول رو تصور کنم که در سراس هند به اهتزاز درمیاد
آمین
با مرگ شیواجی
دکن خود به خود میافته زیر سلطهی امپراتوری ما
آمین
اون وقتی که تو آگرا زندانی بود
از مرگ و دست اعلیحضرت فرار کرد
از اون موقع تا حالا
.ما نتونستیم دکن رو تسخیر کنیم
...اما حالا دیگه
.تنها آرزوی برآورده نشدۀ اعلیحضرت، امروز محقق شده
آمین
هنوز خبر خوشی به گوش های من نرسیده
…دشمنی مثل شیوا
.فقط یه بار تو عمر آدم پیداش میشه
ای الله… این غم، تا ابد در دلم میمونه
…درهای بهشتو باز بذارید
!شیر دکن داره میاد
!جشن بگیرید
فقیرا رو پولدار کنید
سقوط امپراتوری ماراتا رو جشن بگیرید
آمین
بورهانپور ژانویه ۱۶۸۱
جنابِ خان زمان
مالیاتهایی که از نا مسلمون ها گرفتیم
داره خزانه رو با سرعت پر میکنه
واح عجب چیزیع
از وقتی شیواجی مرده، مردم از ترس جونشون
با رضایت خودشون دارن مال و اموالشونو تقدیم ما میکنن
ماشاالله
واسه همینه که دارم ماساژ میگیرم، کَکد
استخونام خشک شده از بس نشستم بیحرکت
…متأسفانه
نه جنگی بوده
.نه غارتی
خدا بدن نیرومندت رو سالم نگه داره، سرورم
سرورم بورهانپور مثل معدن طلاست
جان امپراتوری مغوله
هیچ وقت نمیدونی چه کسی ممکنه چشم طمع بهش بدوزه
کی جرأت میکنه به ما حمله کنه؟
راجپوتها مشغول محافظت از قلمروی خودشونن
.و ماراتاها بدون رهبر موندن
نصیحت من اینه که یه فنجون قهوه بخوری و گوش به زنگ باشی
چون که احضار مرگ و مهمونهای ناخونده...
همیشه بیخبر سر میرسن
سرورم
...ما... ما
چی داری میگی؟
ارتش ماراتا با سرعت داره نزدیک میشه
دروازهها رو ببندید
گارد بگیرید
ماراتاها اینجان
حمله کنید
حمله کنید
بذارین بیان
مرز بورهانپور رو به قبرستونشون تبدیل میکنیم
درسته، سرورم
هیچ ماراتایی زنده وارد اینجا نمیشه
سرورم
ارتش ماراتا دیوارهای بورهانپور رو شکسته
جاوید باد ماهادِو
جاوید باد ماهادِو
منتظر چی هستین؟
جاوید باد ماهادِو
جاوید باد ماهادِو
الهه جاگدامبا
مامانی
مامانی
پسرم
یکی نجاتش بده
پسرم
درود بر الهه باوانی
راجِه
سپرها
خان زمان
...به اربابت بگو
شیر شاید افتاده باشه
اما چاواش هنوز توی این جنگلا پرسه میزنه
اگه امپراتوری مغول جرات کنه ماراتاها رو به چالش بکشه تیکهتیکهش میکنیم
ما سر و صدا راه نمیندازیم مستقیم شکار میکنیم
...- درود بر الهه - باوانی
- درود بر الهه باوانی - درود بر الهه باوانی
- درود بر الهه باوانی - درود بر الهه باوانی
- درود بر الهه باوانی - درود بر الهه باوانی
چـــــاوا
مترجم : OrTaAR
سفت ببندش، دهناجی
خیلی داره خونریزی میکنه
.عمو یساوجی، بذار یه کم خون بیاد
هر قطره خونی که برای سوراج ریخته بشه این سرزمین مغول رو مقدس میکنه
خوب گفتی
گنج رو جمع کنین، مُهر و مومش کنین .و به رایگَد بفرستین، سانتا
.اطاعت، پدر
.اما بردن همهی گنج کار سختی خواهد بود
ما گرسنهی گنج نیستیم
.بلکه تشنهی شکست دشمنیم، سانتا
اورنگزیب نباید چیزی جز ویرانههای بورهانپور ببینه
هرچی شما بگید
- آنتا؟ - بله؟
چه خبره؟
چرا شاعر محبوب دربار
کاوی کالاش، اینجا تنها غذا میخوره؟
دل شاعر، با همه مهربانه
- گلها، پرندهها .و طبیعت رو در آغوش میکشه
با عشق از همه استقبال میکنه
و آدم خودخواهی نیست
.- که فقط هوارو با حرفاش تزئین کنه
واح
چطور ممکنه کسی همچین آدمی رو تنها بذاره؟
من مردی از سرزمین مغولم
.که میان ماراتاها زندگی میکنه
بهم بگو، آنتاجی
چرا باید کسی بخواد با من سر یه سفره بشینه؟
حق با توعه
اما این موضوع تو رو ناراحت نمیکنه؟
اگر خدا راضی باشه
نه شرمی هست، نه ترسی
بالاخره، دوست این کاوی کالاش سامبهجی شیواجِه
واح
مادر
مادر
مادر
بله، شامبو؟
پدر
این دود کی پاک میشه، پدر؟
تا زمانی که شعلهی سوراج روشنه
این دود هم برمیخیزه، شامبو
فرمانده
عمو هَمبیر، لطفاً منو شامبو صدا کن
گوشام تشنهی شنیدن نام شامبوئه
من تصویر پدرت رو در تو میبینم
به همین دلیله که مکث میکنم
و من قدرت دعای پدر و مادر رو از تو میگیرم
حتی اگه با هزار دشمن روبهرو بشم
میدونم که چشمای تو همیشه مراقب منن
...من
اونقدر که تو از من میگی .بزرگ نیستم، شامبو
تنها چیزی که میدونم اینه که هر قطره ...خونی که توی رگهام جاریه
آمادست که فدای شما بشه..
عمو
.بریم
.همه منتظر تو هستن
این فقط یک پیروزی نیست
...بلکه غُرّشیست
که به گوش اورنگزیب میرسه ...و بهش اعلام میکنه که
چاتراپاتی شیواجی شاهنشاه هنوز زنده است
این پایان ماراتاها نیست
بلکه آغاز سقوط مغولان است
ما در این نبرد پیش خواهیم رفت و به همهی ادیان احترام خواهیم گذاشت
چراکه این جنگ نبرد با فرقۀ خاصی نیست
این جنگ برای برپایی سوراج است
سرزمینی که مردم از هر آیین و باوری در آرامش زندگی کنند
No comments yet. Be the first to leave one.