122 ensimmäistä riviä.
ما را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید officialcinama@
سلام.
من الن استراوس هستم.
دکتر استراوس.
- تو...؟ - کندیس هستم.
ببخشید.
من مادر سم هستم.
اوه.
این... خونهی توئه؟
سم وقتی از ماری جدا شد برگشت تا پیش من زندگی کنه.
- اه. که اینطور. - اون...
تو در مورد مری میدونی، مگه نه؟
ببخشید، من نمیتونم در مورد این صحبت کنم.
البته. بله.
پس تو میدونی من کی هستم؟
البته که میدونم.
من عاشق کتابت بودم.
وقتی پدرش رفت...
من شروع کردم به خوندن همهی این کتابا.
این کتابهای خودیاری.
کاکتوس و سراب یکی از کتابهای مورد علاقهی من بود.
من سم رو مجبور کردم اونو بخونه، اما خیلی بهش کمکی نکرد...
برای همین...
من بهش گفتم که باید رواندرمانی واقعی رو امتحان کنه.
این راه امتحان کردن رواندرمانی واقعی نیست.
البته.
من میدونم این چهقدر وحشتناکه.
باور کن میدونم.
منو باز کن.
من کلید ندارم.
خب...
با پلیس تماس بگیر. بعد میتونیم به سم کمک کنیم.
لطفا اینو درک کن.
من اصلا توی این قضیه از اون حمایت نمیکنم.
من... مثل اون نیستم.
اما من نمیتونم پس خودمو لو بدم.
تو مادرشی. نمیشه بهش بگی که این قضیه رو تموم کنه؟
اون سعی میکنه تمومش کنه. میدونم که این...
کندیس، خواهش میکنم.
من بچه دارم. یه پسر و یه دختر.
اونا همونجوری که اون به تو نیاز داره، به من نیاز دارن.
میدونم این کار درستی نیست.
اما تو باید کمکش کنی.
اون بچهی منه.
تا حالا فو خوردی؟
- بله. - مثل اینو تا حالا نخوردی.
من میرم کاسه بیارم.
سم، یه لحظه صبر کن.
وقتی نبودی...
من شنیدم یه نفر طبقهی بالا حرکت میکنه...
و من اونو صدا زدم...
و ازش خواستم بیاد پایین.
اون اومد پایین؟
- پس مادرم رو دیدی. - بله.
من یکمی غافلگیر شدم. تو گفتی اون مرده.
آره، والدین من نمردن.
من در این مورد هم دروغ گفتم.
ببخشید.
یکی از دلایلی که من نمیخواستم...
رواندرمانی رو امتحان کنم...
برای این بود که میدونم همش میگن...
"مادرت، مادرت، مادرت..." مشکل من مادرم نیست.
بذار کاسهها رو بیارم.
من باید...
ازت بخوام که این زنجیر رو باز کنی.
امکان نداره چنین کاری تاثیری داشته باشه...
در حالی که روانشناس به یه جایی بسته باشه.
پاتو زنجیر کردم، نه دهنتو.
سم، من برای تو تهدید فیزیکی حساب نمیشم.
تو جوون و قوی هستی...
و من تمام روز روی یه صندلی میشینم.
فکر میکنی اگه بهت حمله کنم چی میشه؟
من اینو در حالی که تو به زمین زنجیر شدی تصور کرده بودم.
درک میکنم، و من ازت میخوام...
که اینو تغییر بدی...
تا بتونم به طرز موثرتری بهت کمک کنم.
سم، امکان نداره چنین کاری جواب بده....
مگر اینکه این زنجیر رو باز کنی.
اون معمولا نمیاد پایین.
قبلا وقتی توی دفتر من بودیم...
تو به من گفتی که مادرت به تو رسیدگی میکرد...
در حالی که پدر تو رفتار خشونت آمیز داشت.
"مادرت، مادرت، مادرت..."
این فقط یه بخش از همه چیزه، سم. اما ما نمیتونیم اونو نادیده بگیریم.
مادرت به من گفت که پدرت شما رو ترک کرده.
میتونی در این مورد بهم بگی.
اون ما رو ترک کرد.
تو چند سالت بود اون موقع؟
چهارده سال.
و در این مورد چی یادت میاد؟
اون ما رو ترک کرد.
پس دیگه نمیتونست منو بزنه.
بعد این قضیه اونو دیدی؟
این خونهای هست که توش بزرگ شدی؟
بله.
تو خاطراتی داری در مورد اینکه...
اون توی این اتاق تو رو زده؟
اگه من توی این اتاق بوده باشم...
اون توی این اتاق منو زده.
و تو اینجا بودی پس...
و اون یه چیزی میگفت...
که من باید یه کاری میکردم و اگه اون کار رو نکرده بودم...
بدون هیچ معطلی...
بعضی وقتا اصلا نمیدونستم منظورش چیه... اون...
من برای فکر کردن زمان میخواستم...
اما...
یه بار...
اون کلی دوغاب برای...
آشپزخونه و دستشویی گرفته بود و...
و اون با تخفیف اینا رو گرفته بود...
برای همین کلی از اونا رو سفارش داده بود و چند تا جعبه اینجا اومده بود.
و اون سرم داد میزد و میگفت "بشکونشون"
داد میزد "بشکونشون"
من نمیدونستم منظورش چیه...
چون تا حالا چنین چیزی نشنیده بودم...
چون اون به جعبهها اشاره نمیکرد.
و بعد اون اومد سراغم...
تا کتکم بزنه.
تو گفتی مادرت هم کتک میخورد.
اون مادر خوبیه.
اون برام هر روز ساندویچ درست میکرد.
اون لباس میشست.
No comments yet. Be the first to leave one.