200 ensimmäistä riviä.
من اوترد پسر اوترد هستم.
رانوالدر به برادرش خیانت کرد و به بریدا برای حمله به افرویچ کمک کرد.
نترس برادر. اون برای نجات ما اینجاست.
در حالی که بریدا به سیگتریگر ماموریتی داد که اون جرات نداشت ردش کنه.
ما همسرت رو پیدا میکنیم، میدونی که پیداش میکنیم.
اگه تو اوترد رو برای من بیاری جونش رو میبخشم.
ایدیف خبر مهمی رو داد.
خانم، متاسفانه برای نجات شما از این آفت خیلی دیر شده.
فکر میکنم شما تا بهار زنده نیستید.
توی وینچستر پادشاه ادوارد یک عشق جدید پیدا کرد.
بانو یاگفو، با ما غذا بخورید.
اعلیحضرت، باعث افتخار منه.
اما اتلهلم به توطئه علیه اون ادامه داد.
به بخشهای ساکسونها اطلاع بده که برای کمک به اون نیرو نفرستند.
این حرف پادشاهه، درسته؟
اگه ازش پرسیده بشه اون چنین چیزی رو انکار میکنه.
استیورا نتونست دست روی دست بذاره و اجازه بده مردمش کشته بشن.
بریدا! تو تاوان اینو میدی!
پس خودتو نشون بده!
حالا ما باید مخفیانه وارد شهر بشیم و دخترم رو نجات بدیم.
همهچی مقدر شده!
بریدا!
استیورا!
استیورا، اینکارو نکن! اونو دور نزن!
عزیزای من میبینید که خدایان چطور به ما نظر کردن؟
دیدین که کیو برای ما آوردن؟
خدایان فراموش نمیکنن که به اسم اونا چه کارهایی کردی.
جلوی دهنت رو بگیر، و گرنه افرادم زبونت رو میبرن.
نه. تو با من میجنگی.
تو شهر منو گرفتی و مردم منو کشتی.
تو با من مواجه میشی.
یا میخوای پشت بردههات مخفی بشی؟
تو چشمهای اوترد رو داری. شاید وقتی کارم با تو تموم شد چشمهات رو نگه دارم.
قضیه چیه؟
اون داشت به بقیه برای فرار کمک میکرد. قصد جونم رو کرده بود.
دلیلی برای خونریزی بیشتر نیست، بریدا.
هلا خدمتکار خوبیه، اون به درد تو میخوره.
هوم.
نظرت چیه، دختر؟
تو به درد میخوری؟
خوبه.
بذارید مرگ اون هشداری برای همهی شما باشه...
که پشت دختر دانمارکی کش باشید.
حرکت کنید!
یه میدان مبارزه درست کنید.
با من بجنگ، بریدا.
تو جنگجو نیستی
من ملکهی افرویچ هستم.
من دختر پدرم هستم.
شاید میترسی که خدایان طرف من باشن؟
تو هیچی از خدایان نمیدونی.
میدان مبارزه رو درست کنید.
این کارو نکن، استیورا! نجنگ!
ما را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید officialcinama@
کانال رسمی تیم ترجمهی ۳۰نما @CinamaSub
ما توی شهر هستیم.
یه میدان درست کنید!
حالا میدونم لمس گه چه حسی داره.
استیورا.
استیورا، اینکارو نکن!
میدونید که چه کار کنین، سریع باشید.
نجنگ، استیورا!
ما با علامت تو میایم.
من آزادتون میکنم، آماده باشید.
بیاید جلو حرومزادهها!
هاها!
بریدا!
نباید میومدی سراغ بچههای من، بریدا.
در هر صورت اون کشیش کوچولو از آلتش استفادهای هم نمیکرد.
سیگتریگر!
استیورا!
چند نفر رو برای کمک به مردم نگه دارید.
آماده باشید!
ویبکه، قایم شو تا خودم بیام سراغت.
برید توی جنگل! خودتون رو مخفی کنید!
پناه بگیرید!
ویبکه!
ویبکه! ویبکه طاقت بیار!
مادر! مادر!
ویبکه، خدایان از تو محافظت میکنن!
- بچه، از اون لبه بیا کنار. - مادر!
ویبکه!
بیا پیش من.
نرو پیش اون.
نترس. دستت رو بده من.
بپر بغل من!
- ویبکه. بپر بغل من. خدایان با ما هستند. - بریدا، نه!
- دستت رو بده من. - به من اعتماد کن، ما میتونیم.
ما میتونیم، به من اعتماد کن.
من میگیرمت!
- نه! - ویبکه!
ویبکه!
عقب نشینی کنید! عقب نشینی کنید!
بگیریدش.
من برادر سیگتریگر هستم. من برادر سیگتریگر هستم!
سیگتریگر، اون مجبورم کرد.
اون مجبورم کرد!
میدونستم که میای.
تو خوب جنگیدی، استیورا.
بریدا فرار کرد.
چرا گذاشتی زنده بمونه؟
بچهش مرد. در سواستفاده از سوگواری اون هیچ افتخاری نیست.
اون افراد بیشتری رو پیدا میکنه که ازش پیروی کنند.
حالا وقتشه که این قضیه رو تموم کنیم.
ما خیلی از افرادمون رو از دست دادیم.
- اگه تو نری دنبالش خودم میرم. - من میرم.
فینان.
سیتریک. افرادت رو از رومکفا جمع کن. جشن پیروزی بعدا گرفته میشه.
چرا، سرورم؟
ما باید بریم دنبال بریدا.
همین حالا.
سرورم، من باید باهاتون حرف بزنم...
پدر پیرلیگ رو پیدا کن. اون پیش مردم شهره.
بعد اینجا بمون و مطمئن شو که بقیهی شهر امنه.
برادر، من در حقت بدی کردم.
اون ساحره منو فریب داد.
حرف نزن.
صبر کن! خواهش میکنم!
من باهات جنگیدم!
نه، تو دیدی که ورق برگشته و فقط دنبال نجات خودت بودی.
من جونت رو نجات دادم.
ما برادر هستیم.
ما همخونیم.
به سمت جنگل برید! اونجا مخفی بشید تا برای برگشتن امن بشه.
این سربازا شما رو میبرن پیش بقیه، نترسید.
میخوای یه زنگوله هم بنداز گردنت، پسر.
ببخشید.
ببین. جسد.
اون از این طرف اومده.
شاید بهتر باشه بقیه رو بیاریم.
ببخشید.
این اولین جنگته، عادیه.
من بعد اولین نبردم کل دل و رودهام رو توی کلاهخود برادرم رگنار بالا آوردم.
تو کارت خوب بود. بقیه رو جمع کن، بهشون بگو بریدا به سمت شمال میره.
- من میرم جلو. - اوترد، نه.
بریدا فرار کرد، این کار تو نبود. خودت میدونی.
باید از سرزنش خودت دست برداری.
اون فرار نکرد.
من اجازه دادم بره.
این حقیقت داره؟
کشیش کاملا مطمئن بود که بانو اتلفرد بهار رو نمیبینه.
به پادشاه خبری از خواهرش نرسیده.
به نظر میاد که اون دنبال حمایت وسکس نیست...
قبل اینکه جانشین خودش رو معرفی کنه.
اون فقط به تایید شورای مرسیا نیاز داره.
همهی اونا تاج و تخت رو برای پسرای خودشون میخوان.
هر کسی که اون اسمش رو بیاره یه جنگ خونینی رو در پیش داره.
هوم.
مگه اینکه بخواد تاج و تخت رو به بانو الفوین بده.
دخترش؟
واقعا فکر میکنی که اعضای شورا به همین راحتی جاه طلبیهای خودشون رو کنار میذارن؟
اونا از این انتخاب خوششون نمیاد، اما این انتخاب...
باعث تداوم صلح میشه.
این باعث اجتناب از جنگ داخلی میشه که ما بعد از مرگ اتلرد شاهدش بودیم.
اما شاید این تنها راه حل نیست.
- تو کسی رو مد نظر داری؟ - کی بهتر از نوهی من الفورد؟
اون برادرزادهی بانو هست.
اون انتخاب بسیار مناسبتری برای ادامهی سلطنت خاندان اونه...
و به اندازهای جوونه که الدرمن فکر میکنه میتونه روش تاثیر بذاره.
اونا رو باید قانع کرد.
درسته.
ما باید با احتیاج جلو بریم.
ببین چهقدر شورای نسبت به اتلفلد وفاداره.
میتونم به دوستامون توی ایلزبرگ خبر بدم.
آره. سریع انجامش بده. این قضیه برای مدت زیادی مخفی نمیمونه.
مخصوصا اگه اون کشیش شمشیر به دست بفهمه.
سرورم!
اگه بریدا از این مسیر گذشته باشه، چند ساعت پیش بوده.
ما میتونیم سپیده دم برگردیم، سرورم.
با نیروهای بیشتری از افرویچ میتونیم محدودهی جستجو رو گستردهتر کنیم.
خیلی دیر میشه. ما باید به گشتن ادامه بدیم.
ردشون رو گم کردیم، اوترد.
ما به افرویچ برمیگردیم!
تو پیداش میکنی.
بله، پیداش میکنم.
اعلیحضرت.
از مرسیا به من خبر رسیده که افراد من به سیگتریگر نرسیدند.
اتلفلد برای افرویچ کمکی نفرستاده.
- که اینطور. - من متوجه نمیشم.
چرا باید خواهرم اینقدر بیپروایانه صلح رو به خطر بندازه؟
شاید بانو اتلفلد کاری رو کرده که وسکس باید مدتها پیش انجام میداد...
و با دشمن داخلی ارتباطش رو قطع میکرد.
نه، اون اینجوری نبود.
و چرا خبری از پیرلیگ نشد؟
من یه پیک به ایلزبرگ میفرستم. یه چیزی هست که ما نمیدونیمش.
بیا، باید برای اولین پیروزیت مست کنی.
این قسمتی هست که ما معمولا از قدردانی زنای محلی لذت میبریم.
اگه بریدا زنی باقی گذاشته باشه.
من کور بودم.
من دروازه رو باز کردم و اجازه دادم گرگها به میان مردمم بیان.
تو ما رو به پیروزی رسوندی. افرویچ به حالت قبل برگشته، استیورا در امانه.
همهی اونا به من خیانت کردند. نه فقط اونی که من بهش میگفتم برادر.
من ضعیف بودم. وقتی مسیحیها مردمم رو مسموم میکردن ساکت موندم.
منم مثل تو عصبانی هستم.
- اما حقیقت... - حقیقت؟ هیچ حقیقتی نبود.
همهاش حقه و نیرنگ بود.
حرفای مسیحیها مثل خدایی که وانمود میکنن عاشقشن دروغینه.
و من با اعتماد به اونا حماقت کردم.
فکر میکنم اشتباه میکنی.
چرا؟ چرا از اونا دفاع میکنی؟ اگه بریدا مرسیای مسیحی رو تهدید میکرد...
No comments yet. Be the first to leave one.