200 ensimmäistä riviä.
ویکتور.
ویکتور.
پاشو ویکتور.
تو داری کابوس میبینی.
مگه کتابم رو نخوندی؟
من گفتم آدمو بیدار نکن.
ما را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید officialcinama@
از چیزی که به نظر میاد تیزتره.
البته... یکم.
خوبه.
و این کاملا عادیه...
که بخوای بیماری رو بکشی که میخواد رواندرمانی رو پیش از موعد ترک کنه.
رویات.
آشویتز.
ویکتور فرانکل اونجا دراز کشیده بود و کابوس میدید.
یادته اون توی کتابش گفته بود که چه کار نکنید؟
وقتی توی آشویتز هستی،
واقعیت از کابوس بدتره... اونو بیدار نکن.
من بیدارش کردم.
شاید اون رویا میخواد به تو بگه...
که روح انسان میتونه پیروز بشه.
تو باید به کارت ادامه بدی،
به رواندرمانگر بودن تحت هر شرایطی ادامه بده.
چطور از اون به چنین چیزی رسیدی؟
نمیدونم. این توی کتابشه.
یا شاید داره به من میگه مثل یه گوسفند کوفتی نمیر.
سم!
سم!
میدونم زوده.
ببخشید که بیدارت میکنم، اما چیزایی هست...
که ما باید در موردش حرف بزنیم.
ما باید قبل اینکه بری سر کار حرف بزنیم.
لطفا بشین.
من فکر نمیکنم خوب باشه که تو بری و یه روانشناس جدید رو ببینی.
بعضی وقتا این درسته، یه بیمار باید یه نفر جدید رو امتحان کنه.
اما بعضی وقتا این نوعی فرار از مشکله.
و من فکر میکنم که...
این اتفاقی هست که اینجا داره رخ میده.
و من فکر میکنم که ما پیشرفت خوبی کردیم.
تو بیشتر از همیشه داری خودت رو بروز میدی.
تو سعی میکنی جلوی تکانههای خودت رو بگیری،
حتی با اینکه ما هنوز چیزی که موثر باشه پیدا نکردیم.
میدونم همه چیز داره بدتر میشه.
این بخشی از فراینده.
کلیشه از همینجا میاد،
اوضاع قبل اینکه بهتر بشن، بدتر میشن.
من به جایی رسیدم که بهت اهمیت میدم، سم.
مثل همیشه که به مراجعینم اهمیت میدم.
من و تو یه رابطهای رو با هم ساختیم.
علیرغم اینکه توی وضعیت عجیبی هستیم،
حقیقت اینه.
روانشناسها و مراجعین احساسات واقعی نسبت به هم پیدا میکنن.
میدونم احساساتی وجود داره، اما...
بهت گفتم، این جواب نمیده.
و من قراره هفتهی بعد آقای بوچلا رو ببینم.
با این حال هنوز یه هفته وقت داریم.
بذار ببینیم به چی میتونیم برسیم، چطوره؟
حداقل اینجوری میتونیم تو رو در بهترین حالت ممکن بفرستیم پیش اون.
من میدونم تو میخوای چه کار کنی.
البته، من یه انسانم.
من نمیخوام تو بری سراغ یه روانشناس دیگه...
و بعد منو بکشی.
سم، تو هر وقتی میتونی این اتاق رو ترک کنی،
تو به زمین زنجیر نشدی،
اما من حرفایی برای گفتن دارم.
من میخوام به تو در مورد مردی به اسم ویکتور فرانکل بگم.
اون در دههی ۳۰ و ۴۰ توی اتریش یه روانپزشک بود.
اون از اردوگاههای کار اجباری نازیها جون سالم بدر برد،
و یه کتاب نوشت به اسم جستجوی انسان به دنبال معنا.
و حرف اصلیش این بود که...
مردم توی زندگیشون به معنا نیاز دارن،
احتمالا بیشتر از هر چیز دیگهای.
و فکر میکنم این راهی برای تو هست که قدم بعدی رو برداری.
خب، عمیقترین جایی که ما بتونیم معنا پیدا کنیم...
توی رابطههاست.
همهی ما به دوست و روابط عاشقانه و کسایی که بهشون نزدیک باشیم نیاز داریم.
برای هر کسی این چیزیه که درون ما رو پر میکنه.
این چیزیه که زندگی کردن رو خوشایند میکنه.
و بدون اون، هر کسی میتونه به جاهای تاریکی برسه.
منظورت کسی مثل مریه.
آره، مثلا مری.
وقتی من با اون بودم، حس متفاوتی نداشتم.
درک میکنم، اما تو الان داری تغییر میکنی.
اگه الان یه دوست دختر داشتی،
مطمئنم اوضاع فرق میکرد.
به دلیلی من...
خیلی توی آشنایی با زنها مهارت ندارم.
چطور با مری آشنا شدی؟
ما با هم به یه دبیرستان میرفتیم.
ما یه جورایی دوست بودیم.
و بعد مادرم برای فیزیوتراپی رفت پیش اون...
و اون مچ مامانم رو شکونت.
و مامانم بهش شمارهی من رو داد.
این خوبه.
مشخصا وقتی اون با تو تماس گرفت خوب باهاش رفتار کردی.
شاید مهارت ارتباطی تو با زنها بهتر از چیزیه که فکر میکنی.
چه چیزی تو رو جذب مری کرد؟
میشه لطفا در مورد مری حرف نزنیم؟
چرا؟
اون نمیخواست زندگی مشترک ما به پایان برسه.
اما نمیدونست من عاشقش بودم یا نه.
عاشق واقعی منظورمه.
شاید من بتونم از هارا یه معنایی پیدا کنم.
بچهمون توی بنگلادش.
من و مری بعضی وقتا روی تخت دراز میکشیدیم،
و اون وانمود میکرد که همهی ما با هم هستیم.
ما و هارا.
این خوب به نظر میاد.
اما وقتای دیگه اگه اون چیزی که میخواستم بهش بگم رو...
درک نمیکرد یا باهاش موافق نبود،
اون خیلی ناراحت میشد.
اون... بهت گفتم که همیشه غر میزد؟
اون اینجوری نبود که...
اون چه جوری نبود؟
نمیدونم.
شاید اون توی زندگیش به اندازهی کافی معنا نداشته.
کاش میتونستم باهاش ملاقات کنم.
چرا؟
اگه شما ۲ تا رو با هم ببینم،
میتونم به این کمک کنم که بفهمیم...
این برای تو مسیر درستی هست یا نه.
روانشناسها میتونن بفهمن که ۲ نفر به هم میخورن یا نه؟
پیشبینی کردن اینکه چه نوع زوجهایی به هم میخورن سخته.
اما بعضی وقتا میشه تا حدود زیادی درست حدس زد...
که کدوما بهم نمیخورن.
این یکم عجیب به نظر میاد.
اما میخواستم بدونم راهی هست که بتونم باهاش ملاقات کنم؟
منظورم حضوری نیست...
تلفنی؟
آره، شاید، یا...
شاید بتونی اونو برای...
شام یا ناهار به طبقهی بالا دعوت کنی.
میتونی در رو باز بذاری، بلند حرف بزنی.
این ایدهی خیلی بدیه.
آره، آره.
یا، میدونی...
دخترم، برای بچههاش یه دوربین پرستار گرفته.
و اون میتونه همه چیزایی رو که...
اونا توی اتاقشون انجام میدن رو ببینه.
شاید بتونی یکی از اونا رو بگیری.
و من بتونم تعامل شما دو نفر رو...
ببینم و بشنوم.
و بعد میتونم نظر حرفهایم رو بهت بگم.
اینجوری به نظر میاد که این...
صادقانه نیست.
معمولا جاسوسی کردن از بقیه کار سالمی نیست،
مخصوصا کسی که سعی میکنی...
یه ارتباط مبنی بر اعتماد رو باهاش کاوش کنی.
اما الان توی شرایط خاصی داریم.
مامان؟!
میشه بیای پایین؟
من مری رو دعوت میکنم اینجا...
برای وعدهی نیمچاشت.
چی؟
من مری رو برای وعدهی نیمچاشت دعوت میکنم.
دکتر استراوس میخواد اونو ملاقات کنه، با دوربین پرستار اونو تماشا میکنه.
من مطمئن نیستم که...
میخوای مری بیاد اینجا؟
من داشتم به سم میگفتم که اون باید روابط بیشتری رو توی زندگیش شکل بده،
تا بتونه معنای زندگیش...
رو گسترش بده.
من فکر میکنم چنین معنایی میتونه کمک کنه...
به عقدههای مشکلسازش.
اما... مری؟
- نباید یه شخص جدیدی باشه؟ - شاید.
اما فکر من اینه که اون در رابطه با مری...
تا حد زیادی پیش رفته.
و در این مقطع اون یه نیاز شدید داره به...
اون داره میاد.
فردا ساعت ۱۰.
خب...
من همیشه از مری خوشم میومد.
تو تا همینجاش الیاس رو به کشتن دادی.
اون کاملا تقصیر تو نبود.
اما اگه سم مری رو خفه کنه.
این صددرصد گردن توئه.
میخوای من چه کار کنم؟
من ترمیناتور نیستم.
من این چیز چاقومانند رو بهش فرو میکنم،
بعدش چی؟ اون همینجوری روی زمین میمونه و از خونریزی میمیره؟
اگه حتی بتونم یه ضربهی خوب بهش بزنم شانس آوردم.
اما وقتی مری طبقهی بالاست، من میتونم به اون حمله کنم،
و جیغ بزنم تا مری به پلیس زنگ بزنه.
اینکه اون راضی به این کار شده یه معجزهست.
یه هدیه از طرف خداست.
جز اینکه تو فرض میکنی وقتی...
با تیوپ کرم پات بهش حمله کنی و برای کمک گرفتن جیغ بزنی...
مامانش با یه ماهیتابه نمیکوبه روی سر مری.
درسته، این چیزیه که فرض گرفتم.
درخواست کمک از مریم مقدس با مری.
صدامو میشنوی؟
میتونم صداتو بشنوم!
وقتی بچههای من کوچیک بودن از این چیزا نبود.
دکتر استراوس.
تو ک....
تو احتمالا فکر میکنی...
چون من به مری اهمیت میدم بهش صدمه نمیزنم.
و این حقیقت داره.
اما اگه تو کار احمقانهای کرده باشی...
و اون بفهمه که تو این پایین بودی...
No comments yet. Be the first to leave one.