200 ensimmäistä riviä.
تو خودت نیستی.
آخ!
دیدن دوباره بلند شدنت خیلی حال میده.
'تارخون' مقام رو به عهده می گیره
تا وقتی که خودت بتونی پسش بگیری.
من اون نیزه ی لعنتی رو برمی دارم.
کدوم دستِ لعنتی این بلا رو سرت آورده؟
اون چاقه.
دفعه ی بعد که می جنگم، می خوام ردیف جلو بشینم.
یه نمایشی بهش نشون می دم که عمراً یادش بره.
می خوام اسمم رو لبهات باشه.
آشور!
بدون که قلبم مال توئه.
تو شراب لعنتی رو مسموم کردی؟
دارایی های 'اوپیتر' می رسه به خاندان 'پروکولوس'.
همون سرنوشتی که 'اوپیتر' ازش می ترسید.
اون از حمله ی 'سیلیسیایی' می ترسید؟
- نه. - پس از کی می ترسید؟
کسی که ازش کمک می خوام تا به سزای اعمالش برسه.
- چرا نقشه ی سوری رو لو می دی؟ - یه موجود نفرت انگیزه،
چشماش هیزه، همش به دخترم نگاه می کنه.
می خوام یه مرگ سریع و بدبختانه داشته باشه.
ولی بهترین راه خلاص شدن از شر این مزاحم چیه؟
یه پیام جعلی می فرستم،
که قرار رو تو یه جای دور از چشم تایید می کنه.
من به این موضوع رسیدگی می کنم.
نباید صدای آشور باشه
که امشب تو هوا می پیچه.
جنده ی لعنتی!
آخ!
آخ!
یه پیام به اربابت برسون.
نمی خواستم بذارم زنده بمونه.
می خوام عنوان رو پس بگیرم.
دوکتوره.
اسپارتاکوس خاندان آشور
افقها
زيرنويس از مهدي shine021
اربابتو خبر کن!
ایدل.
چه عجب، از این طرفا!
بیاین تعارفات رو بذاریم کنار
و رک و راست حرف بزنیم.
'پروکولوس' می گه از دست تو خیلی ضرر کرده
و می خواد خسارتش رو بگیره.
درخواست ها در مورد مقام باید غیرمنطقی باشه،
که شما رو تو این جمع سطح پایین ببینم
تو این وقت صبح، 'یوویدوس'.
لانیستاهای دیگه هم جمع شدن؟
براتون شراب و زیتون بیارم؟
من فقط پزشک 'اوپیتر' رو می خوام،
که با دارایی هاش تو حراج خریدمش.
می شد این موضوع رو حل کرد
نیازی نبود 'ایدل' محترم رو بیدار کنیم.
فکر کردم بهتره این درخواست رو تو جمع مناسب مطرح کنم.
آهان.
پس با هم توافق داریم.
من شما رو به وظایفتون می سپارم، هر چی که هست.
- خب، سوری؟ - من ترتیب می دم که اون مرد رو بیارن.
'ساتیروس' اونو از 'لودوس' شما می گیره.
می خوای من بیام اونجا؟ تنها؟
ببین، ذهنت آروم می شه، کوچولو.
من ترتیب می دم که یه 'دوکتوره' مورد اعتماد همراهیت کنه.
جسدهاشون کجاست؟
برادرهای من گلادیاتور بودن
و لایق مراسم تدفین هستن!
بهشون نمی دیم،
و به تو هم فرصت خداحافظی نمی دیم.
چرا دستت رو به خون من هم آلوده نمی کنی؟
همونطور که گفتم، برای رسوندن پیام به ارباب لعنتیت.
کشتنت هم همین پیام رو می رسوند.
چیز وحشتناکیه، مگه نه؟
اینکه عزیزانت رو ازت بگیرن.
زجر بکش، مرد کوچولو.
تا وقتی که خداها تو رو به اون دنیا ببرن.
اون جنده ی آب زیرکاه!
'ایدل ها' و نگهبان ها رو خبر کرده.
شاید یه احتیاط عاقلانه باشه، با توجه به احساساتی که برانگیخته شده.
زبون بی فکر و دهن لق.
معذرت می خوام.
خبر این موضوع به گوش 'گابینیوس' می رسه،
کفه ی ترازو از قبل به ضررش سنگینی می کنه
بعد از اون رسوایی تو حراجی.
تو یه راهی پیدا می کنی که دوباره کفه رو به نفع خودت سنگین کنی،
همونطور که همیشه کردی و همیشه خواهی کرد.
ایمانت به من هیچ وقت متزلزل شده؟
هنوز دلیلی براش پیدا نشده.
من این حس رو تو دلم نگه می دارم،
تا برای روزهای پیش رو آماده باشم.
دوباره به یه پزشک نیاز داریم...
من به تمام 'کاپوا' خبر می دم تا یه پزشک پیدا کنم،
قبل از اینکه آسیب های بیشتری ببینیم.
با نیزه بزن، نه با فک لعنتیت!
چوب کوچولوت به درد نمی خوره.
دوباره!
صبر کن!
می خوام عنوان 'دوکتوره' رو پس بگیرم.
خب، خداها خوشحال می شن...
که دوباره تو رو تو این حالت می بینن،
دوست قدیمی.
برو سر جات، آدم احساساتی.
و ببین که دوباره تو صحنه اوج می گیره.
دوکتوره.
خبردار!
'آچیلا' دوباره پیش ما می خزه
از اعماق دنیای زیرین.
و اربابت دوباره اونو مفتخر می کنه
با مقام قهرمانی.
اون عوضی برگشت.
'سلادوس'، با قهرمان یار شو.
دوکتوره.
الهه ی مرگ دوباره برمی خیزه.
با بال های آموزش های تو.
شروع کنید!
شاید بهتر باشه
که از خیابون ها دور شیم.
می ترسی 'سیلیسیایی ها' دوباره حمله کنن؟
نه.
نگهبان های شهر فقط فکر و خیال رو
به خاطر افزایش حضورشون تحریک می کنن.
از دست دادن عزیزترین دوست.
همونطور که یه زمانی به من نصیحت کردی
که با هم با تاریکی این دنیا روبرو شیم،
بدون که من هم همون رو پیشنهاد می کنم.
من لایق همچین فرزندی نیستم.
معذرت می خوام. مزاحم لحظه ی رمانتیکتون شدم؟
'پروکولوس'.
زنده و سرحال.
'ویریدیا'، برگرد به ویلا.
می خوام با 'پروکولوس' صحبت کنم
در مورد خرید چند تا از وسایل بی ارزش 'اوپیتر'.
می تونم کمکی بکنم؟
خب، من از همچین هم نشینی باشکوهی امتناع نمی کنم.
اونو اسکورت کن. من الان بهتون ملحق می شم.
خدا به معاملاتتون برکت بده.
چه بچه ی زیبا و رسیده ای.
انتظار نداشتم امروز
تو مسیر باد تو قرار بگیرم، لانیستا.
من هنوز تو این دنیا هستم.
با این حال، زخم عمیقی
به 'ساتیروس' بیچاره وارد شده...
به شکل برادرهای عزیزش که به خاک سپرده شدن،
علاوه بر چند تا از افراد ارزشمندش.
چه بد.
برای کسایی که بر ضد من حرکت می کنن بدتره،
بدون اینکه به فکر انتقام باشن.
یادت رفته شوهر لعنتی من کیه؟
خاطره ی مردی که بالای سر 'کاپوا' ایستاده
سال های سال تو ذهنم مونده.
دعا می کنم به اونایی که براش باقی موندن بچسبه،
از ترس اینکه چه بلایی سر زنش میاد.
و دختر عزیزش رو بعد از مرگش.
داری سعی می کنی با تهدید پنهانی بترسونی؟
من هیچ تلاشی نمی کنم، جز یه مکالمه ی بیهوده.
اینو بدون، لانیستا -
زنی که روبروی تو ایستاده از فکر خون روی دست های لعنتیش نمی ترسه.
شاید تو بترسی...
وقتی که خون خودت باشه.
شوهرم.
می خواستم در مورد تصمیمی که اشتباه گرفته شده صحبت کنم.
هر اشتباهی که بوده،
به خاطر مسائل مهم تر، بخشیده شده در نظر بگیر.
این-این مسئله ی بخشش نیست.
من الان حوصله ندارم در موردش بشنوم!
چی انقدر تو رو مشغول کرده که به همسر دوست داشتنیت دندون نشون می دی؟
معذرت می خوام.
بالاخره از پومپی جواب رسید،
در مورد حمله ی سیلیسیایی ها.
'من درگیرم...'
'...با سزار.'
- دیگه چی گفت؟ - همش همین بود.
کراسوس شمشیر سرگردونش رو می فرسته تا اتحاد رو از بین ببره،
در حالی که ارتشش دم در رم صف کشیده.
این مرد داره به یه ظالم تبدیل می شه،
و سزار هم به همون اندازه جاه طلبه.
اگه اینطور فکر می کنی، چرا وقتی سزار هنوز تو کاپوا بود، به خواسته هاش تن دادی؟
کراسوس، پومپی و سزار هر کدوم دارن برای قدرتی که فعلا دست نیافتنیه تلاش می کنن.
ما باید هر راهی رو که پیش رومون قرار می گیره طی کنیم
تا به یه راه حل صلح آمیز برسیم
وگرنه می بینیم که جمهوری محبوبمون توسط اشتهای سیری ناپذیر بلعیده می شه.
گره ی پیمان پومپی روز به روز داره شل تر می شه.
اگه به سمت کراسوس و سزار کشیده بشه،
اتحادی که شکل می گیره ضربه ی مهلکی خواهد بود.
خب، تو فقط داری بدیهیات رو می گی.
و به یه نتیجه گیری بدیهی می رسی.
وفاداری پومپی باید به سمت منفعت
و خواسته ها سوق داده بشه.
من تمام تلاشم رو کردم
تا این مرد رو به سمت یه هدف بزرگتر سوق بدم.
نه همه ی تلاشت رو.
فکرت چیه زن؟
ازدواج اونو به هدفت گره می زنه.
تو پیشنهاد ازدواج
با دخترمون رو می دی؟
قبل از اینکه بیای اینجا تو شراب شنا کردی،
و به سمت ته چاه فرو رفتی؟
من فقط دنبال یه راه حل ظریف
برای مشکلات بی شماری هستم که دارن خودشون رو نشون می دن.
و اینکه مطمئن شم ویریدیا تو آینده اش امنیت داره.
وقتی اون روز غیرقابل تصور برسه
No comments yet. Be the first to leave one.