200 ensimmäistä riviä.
پل
يه جورايي روز عجيبي بود
وزش باد ملايم بود و من اونجا در حال کايت سواي بودم
روي پايه جنوبي پل فرود اومدم و چه فرود مزخرفي
پس سمت ديگري فرود اومدم
و ديدم يه توده در حال سقوط به سمت کايت من مياد
وفکر کردم يه شيئ بوده
پس کايت رو عقب بردم و يه نگاه کلي بهش انداختم
قبل از اينکه اون چيزها به کايتم برخورد کنن فهميدم که اون چيز يه نفر بود که پريده
اونور فرود اومدم تا ببينم چي شده؟ يا شايد بتونم کمکي کنم
جريان آب داشت اونو فرو مي بردو من در همون حال (کايت سواري) گيج و متحير مونده بودم
چون مي دونستم که گارد ساحلي ميان
اومدن گارد ساحلي واسم يه تجربه سورئالي شد
چون ميليون ها بار گارد ساحلي رو ديده بودم
اونها زماني که با مشکل برخورد مي کرديم نجاتمون مي دادن و بيرون مي کشيدنمون
ولي اونها اين بار لباسهاي يه دست سفيد پوشيده بودن
و اون موقع بود که فهميدم حتما . . . يه نفر سقوط کرده و
من هيچ وقت نفهميدم مشکل اصلي چيه
نمي دونم همه چي برام مبهمه
جدي مي گم واقعا نفهميدم
بعد از اون هروقت مي رفتم کايت سواري
به اين فکر مي کردم که اون آدم چطوري
باارزشترين چيز زندگيش رو يعني جونش رو اينقدر بي ارزش کرد؟
و تمام روز مي تونستم به اين فکر کنم که
امروز روز خوبيه و ميرم بيرون" و کايت سواري مي کنم
"و به ورزش مورد علاقم مي پردازم
و اونجا در همون روز ميدوني
من رسيدم ،ميدوني ، براي کاري که دوستش دارم
و اون آدم به زندگيش خاتمه ميده
خب اين خيلي غير واقعيه(يه جوريه)
بله دقيقا براي من کايت سواري يه شادي واقعي (بزرگ) زندگيه
هيجان انگيزه مهيجه.
معرکه اس
اين يه تقابل واقعيه
شادي بزرگ زندگي و پايان زندگي
اين يکي از اون روزاي حماسي سان فرانسيسکو
در حال رانندگي روي پل گلدن گيت
پل کاملا شفاف و روشن بودو خليج آروم بود
توريست ها روي پل در حال قدم زدن بودن
معمولا من اينجور روزا هميشه غرق تماشاي خليجم
و به آلکاتراز نگاه مي کنم
و توي اون روز خاص من داشتم به آلکاتراز نگاه مي کردم
احتمالا مدت کوتاهي طول کشيد
که اون مرد رو روي نرده هاي پل ديدم
و در نگاه اول فکر کردم
"واي اين آدم به نظر ميرسه مي خواد بپره"
چون يه جوري روي نرده ها ايستاده بود
يهو يه حسي گفت "تو نمي توني"
اينا افکارم بودن
تو نمي توني از روي پل بپري" " پرش با بانجي از روي پل
و يه چيزي نگهش داشت و دستاش باز شد و ناپديد شد
من مطمئن نبودم که اين توهم بود يا نه؟
و چند ثانيه رانندگي کردم و به آينه بغل ماشينم نگاه کردم
و ضربان قلبم بالا رفت
و احساس کردم ميخوام گريه کنم
چون با خودم فکر کردم "واي من هم يکي از اون افرادي بودم که. . .
"اون آدم رو زنده ديده بود
وقتي که سمت ستون پل رفتم
و با پليس بزرگراه شروع به صحبت کردم
و بي پرده ازش پرسيدم
اين اتفاق کم ميوفته" "يا اغلب اوقات اتفاق مي افته؟
و اون به من نگاه کردو لبخندي زد و گفت
"هميشه اتفاق مي افته"
سخته که بگي جين چه جور آدمي بود
اون . . .
نه اون مال اين جهان نبود . . . فکر کنم واقعيتش اينه
نه اين جهاني که ما ميدونيم
مادرش زني بود که ميگفت : "آه ، من هيچوقت بچه نميخوام"
و بعدش
. . . چند سال بعد اون حامله شد. . .
. . . و تصميم گرفت. . .
تصميم گرفت بچه دار بشه . . . به جاي اينکه کشور رو ترک کنه . . .
و اون براي بچه دار شدن به جستجو پرداخت
و دوستم جين به دنيا اومد
هميشه به عنوان برادر کوچکم نسبت داده مي شد (Thump)
جين و مادرش هميشه با هم بودن و وابسته به همديگه
مردم توي زندگيشون ميومدن و ميرفتن مثل قوم و خويش هاي مختلف
اما هميشه اون دوتا بودن که
به همديگه خيلي وابسته بودن
. . . مستحکم. . .
يکي فکر مي کنه
"فردا مياد و ما اين کارو انجام ميديم اون کارو انجام ميديم"
با ليزا بزرگ شدم در مارين
اون کاملا نرمال بود تا اينکه 14 ساله شد
من 4 سال از اون بزرگتر بودم ، نقل مکان کرده بودم توي آلاسکا زندگي ميکردم
مامانم برام نامه مي نوشت و توي نامه هاش ميگفت:
"هي ، رفتار ليزا عجيب شده و اين کارو انجام ميده"
و من در جواب به مادرم ميگفتم : "اينا توي دوره نوجووني طبيعيه"
و 15 ماه بعد برگشتم يه تغيير بزگ رخ داده بود
تربيت ما بود . . . ديگه . . .اون . . .
اون معرکه بود ، من ميگفتم تا اينکه پدرم زماني که من 14 ساله بودم به طور ناگهاني فوت کرد
خب اون يه شوک بود اين شوک براي هر سه ما تکون دهنده بود
اما جف و ايل رو بيمار روحي نکرد
اما ليزا يه شخصيت متفاوت داشت
اون مثل من يا برادرم اجتماعي نبود
-اون بيشتر آسموني بود
ما اونو پيش همه مشاورا برديم
بالاخره هم پيش يه روانپزشک برديمش
و اون گفت :
ليزا يه بيمار اسکيزوفرني پارانوئيديه و هرگز بهبود پيدا نميکنه
اين وحشتناک ترين چيزيه که به يه مادر ميشه گفت
اون گفت : "همين حالا بايد ببريدش به
کرايسيس سنتر در مارين جنرال
وقتي که ما رفتيم اونجا اون فورا
به يه کيوسک تلفن همگاني رفت و شروع کرد به تلفن کردن به دوستاش
و به اونا گفت که من چه آدم وحشتناکي ام که اونو به اينجا آوردم
خب ، دوستاش اونو آوردن به کرايسيس يونيت و ميدوني
وقتي ليزا خونه بود چه کاراي عجيبي انجام ميداد
اون توي مرکز کاملا مرتب بود و رفتارش کاملا نرمال بود
و از مرکز هم مرخصش کردند
ما چندين بار به اونجا رفتيم
ليزا مد و استيل خاص خودش رو داشت
دوست داشت هد بند بزنه اون دوست داشت لباس مشکي بپوشه
هد بنداي چرمي سياه با سنگهاي درخشان
-و دستکش هاي بدون انگشت دستش ميکرد -و هميشه دستکش هاي مخصوص دوچرخه سواري مي پوشيد
نه دستکشهاي هارلي سوارا رو
-ميدوني ، چرمي -چرمي
-دستکشهاي چرمي ، بله -اون يه ملکه چرم بود
من با جين توي يه گردهمايي مجله مصور کودکان آشنا شدم
توي اکلند
ما کاملا تصادفي با هم برخورد کرديم
اگه به ما نگاه ميکردي ، فکر نمي کردي که
چنين دوستان صميمي با هم باشيم اما ما بوديم
ميدوني اون مثل يه راکر کامل(همه چي تموم) بود
ميدوني ، موهاي بلند ، ميدوني همه چيزش همينطوري بود
ميدوني ، کامل(همه چي تموم) و زنها از اين خوششون مياد
و من آقاي هيپ هاپ بودم روي مقابل بودم ، اين چيزا
همه چي سياه بود
لباساش سياه بود. موهاش سياه بود.
پرده ها سياه بود. ديوارا سياه بودن.
ملافه ها سياه بودن
اون ميخواست . . .
به نظر مي رسيد اون هيچ کنتراستي نمي خواست
بيشتر اوقات ميخواست توي اتاق خودش و با کامپيوترش باشه
من وجين صحبت طولاني با هم داشتيم
در مورد عشق و جايي که اون مي خواست عشقو پيداکنه
و من بهش گفتم که نميتوني عشقو توي اينترنت پيدا کني
بيشتر اوقات اون دوست نداشت اين حرفا رو بشنوه
فقط مي خواست همه چيز رو خودش تجربه کنه
براي من عکس اين دخترا رو مي فرستاد و من دوست نداشتم
"مردک چيکار مي کني؟" ميدوني
اين طور نبود . . .
اونطوري نبود ، ميدوني
دوست دارم " زمان بذارم تا اين آدمو بشناسم
تو از اين آدم هيچي نميدوني
چون فقط يه بيوگرافي ازش ميخوني
و اين آدم فقط يه مدتي با کسي بود بعد اونو دور مي زد و فقط باهاش سکس داشت
اين عشق نبود ، ميدوني
من متوجه شدم که . . .
. . . که ليزا خيلي به روابط عاشقانه علاقه داشت
و من ميديدم که چقدر دردناک پس زده مي شد
ليزا با يه پسر قبل از کريسمس آشنا شد
باهاش سوار اتوبوس شد
اون يک هفته رفت. نميدونيم کجا رفته بود؟
اون درمانش رو رها کرد و من درحال کادو کردن هديه هاي کريسمس بودم
يه دفعه ديدم ، ليزا بيرون وايساده
واقعا وضعيت بدي داشت
اون فکر ميکرد سگهاي ما "شيطان" هستن
و اون ساعت رو شکست چون فکر ميکرد که اون يه بمب ساعتيه
من بايد پليس رو خبر ميکردم
اما قبل اينکه اونا ليزا رو بگيرن و ببرنش
بايد براش يه دادگاه تشکيل ميدادن
به خاطر اينکه اون بيشتر مواقع از کرايسيس سنتر بيرون بود
با اينکه يه اسکيزو فرني بود اما تماشاي تلويزيون رو دوست داشت
و 44 کانال رو همزمان دوست داشت ببينه
و محيطتش 2-24 بود
ميدوني ، کمي صدا اينجاست کمي اينجا
و من سعي ميکنم اينجا صحبت کنم
اما آن حواسم رو پرت ميکنه -حواسم رو پرت ميکنه
و همه اينا يکيه
اون هر کسي رو به وحشت ميندازه
ليزا از خونه اي به خونه ديگه ميرفت
اون به خونه اي رفت که توجه خاصي بهش مي شد
و بالاخره دنبال زندگي مستقل رفت
براي مدت 15 سال
اونجا خيلي بزرگ بود اون براي خودش اتاق داشت
اون موقعيت خيلي خوبي اونجا داشت و خيلي اونجا رو دوست داشت
اما يکي از هم اتاقي هاش هم از روي پل پريد؟
-خب ، نه ، اين يکي از دوستان بود -يه دوست
-يکي از دوستاش -دو سال پيش؟
-نه بيشتر از دو سال بود -بيشتر از دو سال
خيلي بيشتر
قبلا با قرص و شکلاي ديگه خودکشي کرده بود
من شخصا اونو توي خونه ام تجربه نکردم
مثل سه نفر آخري بود که خودکشي کردن فکر کنم
کسيکه من در بوکالو نزديکترين فرد به اون از بين افرادي بودم که از روي پل پريدن
بعد از اينکه اون در مارين اقامت کرد . . .
اون اونجا خيلي خوب بود اون حسابي قرص و محکم بود
اما يه دفعه همين سال گذشته
اون احساس کرد بنا به دلايلي احتياج به پشتيبان داره
فکر ميکني که اين تغييرات به خاطر درمان اون بود
نه فکر کنم به خاطر اين بود که اون مريض بود
آه ، به خاطر اينکه اون احساس خوبي نداشت
دندوناش خيلي خراب شده بودن و فکر ميکردن به خاطر دوره درماني اونه که اينطور شدن
اما در اصل به خاطر نوشيدن بيش از حد کوکا بود
بايد همه دندوناش رو مي کشيد
اون به خاطر همين احساس خوبي نداشت و مدام دور خودش مي چرخيد
اين هم يه مشکل بود ، خودش
و سپس از روي سراشيبي
پل گلدن گيت توسط جوزف استراوس طراحي شد
No comments yet. Be the first to leave one.