The Bridge

The Bridge

Lataa Farsi Persian -tekstitys

Julkaisutiedot

The-Bridge-2006
Kommentaari asadi007

Tunnisteet

other
Julkaistu: 2019-04-14
Lataukset: 49
Kuulovammaisille: No

Farsi Persian tekstityksen esikatselu

200 ensimmäistä riviä.

پل

‎يه جورايي روز عجيبي بود

‎وزش باد ملايم بود و من اونجا در حال کايت سواي بودم ‎

‎روي پايه جنوبي پل فرود اومدم و چه فرود مزخرفي ‎

‎پس سمت ديگري فرود اومدم ‎

‎و ديدم يه توده در حال سقوط ‎ ‎به سمت کايت من مياد ‎

‎وفکر کردم يه شيئ بوده ‎

‎پس کايت رو عقب بردم و يه نگاه کلي بهش انداختم‏ ‎

‎قبل از اينکه اون چيزها به کايتم برخورد کنن فهميدم که اون چيز يه نفر بود که پريده ‎

‎اونور فرود اومدم تا ببينم چي شده؟ يا شايد بتونم کمکي کنم ‎

‎جريان آب داشت اونو فرو مي بردو من در همون حال (کايت سواري) گيج و متحير مونده بودم

‎چون مي دونستم که گارد ساحلي ميان

‎اومدن گارد ساحلي واسم يه تجربه سورئالي شد

‎چون ميليون ها بار‎ ‎گارد ساحلي رو ديده بودم

‎اونها زماني که با مشکل برخورد مي کرديم نجاتمون مي دادن و بيرون مي کشيدنمون

‎ولي اونها اين بار لباسهاي يه دست سفيد پوشيده بودن

‎و اون موقع بود که فهميدم حتما‎ . . .‎‏ يه نفر سقوط کرده و‎ ‎

‎من هيچ وقت نفهميدم مشکل اصلي چيه

‎نمي دونم همه چي برام مبهمه

‎جدي مي گم واقعا نفهميدم

‎بعد از اون هروقت مي رفتم کايت سواري

‎به اين فکر مي کردم که اون آدم چطوري

‎باارزشترين چيز زندگيش رو‎ ‎يعني جونش رو اينقدر بي ارزش کرد؟

‎و تمام روز مي تونستم به اين فکر کنم که

‎امروز روز خوبيه و ميرم بيرون‎" ‎و کايت سواري مي کنم‎ ‎

"‎و به ورزش مورد علاقم مي پردازم

‎و اونجا در همون روز‎ ‎ميدوني

‎من رسيدم ،ميدوني ، براي کاري که دوستش دارم

‎و اون آدم به زندگيش خاتمه ميده

‎خب اين خيلي غير واقعيه(يه جوريه)‏

بله دقيقا براي من کايت سواري يه شادي واقعي (بزرگ) زندگيه

‎هيجان انگيزه مهيجه‎. ‎

‎معرکه اس

‎اين يه تقابل واقعيه

‎شادي بزرگ زندگي‎ ‎و پايان زندگي

‎اين يکي از اون روزاي‎ ‎حماسي سان فرانسيسکو

‎در حال رانندگي روي پل گلدن گيت

‎پل کاملا شفاف و روشن بودو خليج آروم بود

‎توريست ها روي پل‎ ‎در حال قدم زدن بودن

‎معمولا من اينجور روزا هميشه غرق تماشاي خليجم

و به آلکاتراز نگاه مي کنم

‎و توي اون روز خاص من داشتم به آلکاتراز نگاه مي کردم

‎احتمالا مدت کوتاهي طول کشيد

‎که اون مرد رو روي نرده هاي پل ديدم‏

‎و در نگاه اول فکر کردم

"‎واي اين آدم به نظر ميرسه مي خواد بپره‎" ‎

‎چون يه جوري روي نرده ها ايستاده بود

‎يهو يه حسي گفت ‎"‎تو نمي توني‎" ‎

‎اينا افکارم بودن

‎تو نمي توني از روي پل بپري‏‎" "‎‏ پرش با بانجي از روي پل‏

‎و يه چيزي نگهش داشت‏ و دستاش باز شد و ناپديد شد

‎من مطمئن نبودم که اين ‎ ‎توهم بود يا نه؟

‎و چند ثانيه رانندگي کردم و به آينه بغل ماشينم نگاه کردم

‎و ضربان قلبم بالا رفت

‎و احساس کردم ميخوام گريه کنم

‎چون با خودم فکر کردم "واي من هم يکي از اون افرادي بودم که. . .‏‎ ‎

"‎اون آدم رو زنده ديده بود

‎وقتي که سمت ستون پل رفتم

‎و با پليس بزرگراه شروع به صحبت کردم

‎و بي پرده ازش پرسيدم‎ ‎

‎اين اتفاق کم ميوفته‎" "‎يا اغلب اوقات اتفاق مي افته؟‎ ‎

‎و اون به من نگاه کردو لبخندي زد و گفت

"‎هميشه اتفاق مي افته‎"‎

‎سخته که بگي جين چه جور آدمي بود

‎اون . . .‏

‎نه اون مال اين جهان نبود . . . ‏ فکر کنم واقعيتش اينه

‎نه اين جهاني که ما ميدونيم

‎مادرش زني بود که ميگفت :‏ ‏"آه ، من هيچوقت بچه نميخوام"‏

‎و بعدش

‎‏. . . چند سال بعد اون حامله شد. . .‏

‎‏. . . و تصميم گرفت. . .‏

‎تصميم گرفت بچه دار بشه . . .‏ به جاي اينکه کشور رو ترک کنه . . .‏

‎و اون براي بچه دار شدن به جستجو پرداخت

‎و دوستم جين به دنيا اومد

‎هميشه به عنوان برادر کوچکم نسبت داده مي شد ‎(Thump) ‎

‎جين و مادرش هميشه با هم بودن و وابسته به همديگه

‎مردم توي زندگيشون ميومدن و ميرفتن مثل قوم و خويش هاي مختلف

‎اما هميشه اون دوتا بودن که

‎به همديگه خيلي وابسته بودن

. . . ‎‏ مستحکم‎. . . ‎

‎يکي فکر مي کنه

‎‏"فردا مياد و ما اين کارو انجام ميديم‏ اون کارو انجام ميديم"‏

‎با ليزا بزرگ شدم در مارين

‎اون کاملا نرمال بود تا اينکه 14 ساله شد

‎من 4 سال از اون بزرگتر بودم ، نقل مکان کرده بودم توي آلاسکا زندگي ميکردم

‎مامانم برام نامه مي نوشت و توي نامه هاش ميگفت:‏

‎‏"هي ، رفتار ليزا عجيب شده‏ و اين کارو انجام ميده"‏

‎و من در جواب به مادرم ميگفتم :‏ ‏"اينا توي دوره نوجووني طبيعيه"‏

‎و 15 ماه بعد برگشتم يه تغيير بزگ رخ داده بود

‎تربيت ما بود . . . ديگه . . .اون . . .‏

‎اون معرکه بود ، من ميگفتم‏ تا اينکه پدرم زماني که من 14 ساله بودم به طور ناگهاني فوت کرد

‎خب اون يه شوک بود اين شوک براي هر سه ما تکون دهنده بود

‎اما جف و ايل رو بيمار روحي نکرد

‎اما ليزا يه شخصيت متفاوت داشت

‎اون مثل من يا برادرم اجتماعي نبود

‎‏-اون بيشتر آسموني بود‏

‎ما اونو پيش همه مشاورا برديم

‎بالاخره هم پيش يه روانپزشک برديمش

‎و اون گفت :‏

‎ليزا يه بيمار اسکيزوفرني پارانوئيديه و هرگز بهبود پيدا نميکنه

‎اين وحشتناک ترين چيزيه که به يه مادر ميشه گفت

‎اون گفت : "همين حالا بايد ببريدش به

‎کرايسيس سنتر در مارين جنرال

‎وقتي که ما رفتيم اونجا اون فورا

‎به يه کيوسک تلفن همگاني رفت و شروع کرد به تلفن کردن به دوستاش

‎و به اونا گفت که من چه آدم وحشتناکي ام که اونو به اينجا آوردم

‎خب ، دوستاش اونو آوردن به کرايسيس يونيت‏ و ميدوني

‎وقتي ليزا خونه بود چه کاراي عجيبي انجام ميداد

‎اون توي مرکز کاملا مرتب بود و رفتارش کاملا نرمال بود

‎و از مرکز هم مرخصش کردند

‎ما چندين بار به اونجا رفتيم

‎ليزا مد و استيل خاص خودش رو داشت

‎دوست داشت هد بند بزنه اون دوست داشت لباس مشکي بپوشه

‎هد بنداي چرمي سياه با‏ سنگهاي درخشان

‎‏-و دستکش هاي بدون انگشت دستش ميکرد ‏-و هميشه دستکش هاي مخصوص دوچرخه سواري مي پوشيد‏

‎‏ نه دستکشهاي هارلي سوارا رو‏

‎‏-ميدوني ، چرمي‏ ‏-چرمي‏

‎‏-دستکشهاي چرمي ، بله‏ ‏-اون يه ملکه چرم بود

‎من با جين توي يه گردهمايي مجله مصور کودکان آشنا شدم

‎توي اکلند

‎ما کاملا تصادفي با هم برخورد کرديم

‎اگه به ما نگاه ميکردي ، فکر نمي کردي که‏

‎چنين دوستان صميمي با هم باشيم اما ما بوديم

‎ميدوني اون مثل يه راکر کامل(همه چي تموم) بود

‎ميدوني ، موهاي بلند ، ميدوني همه چيزش همينطوري بود ‎

‎ميدوني ، کامل(همه چي تموم)‏ و زنها از اين خوششون مياد

‎و من آقاي هيپ هاپ بودم روي مقابل بودم ، اين چيزا‏

‎همه چي سياه بود

‎لباساش سياه بود.‏ موهاش سياه بود.‏

‎پرده ها سياه بود.‏ ديوارا سياه بودن.‏

‎ملافه ها سياه بودن

‎اون ميخواست . . .‏

‎به نظر مي رسيد اون هيچ کنتراستي نمي خواست

‎بيشتر اوقات ميخواست توي اتاق خودش و با کامپيوترش باشه

‎من وجين صحبت طولاني با هم داشتيم

‎در مورد عشق و جايي که اون مي خواست عشقو پيداکنه

‎و من بهش گفتم که نميتوني عشقو توي اينترنت پيدا کني

‎بيشتر اوقات اون دوست نداشت اين حرفا رو بشنوه

‎فقط مي خواست همه چيز رو خودش تجربه کنه

‎براي من عکس اين دخترا رو مي فرستاد و من دوست نداشتم

‎‏"مردک چيکار مي کني؟"‏ ميدوني

‎اين طور نبود . . .‏

‎اونطوري نبود ، ميدوني‏

‎دوست دارم " زمان بذارم تا اين آدمو بشناسم

‎تو از اين آدم هيچي نميدوني

‎چون فقط يه بيوگرافي ازش ميخوني

‎و اين آدم فقط يه مدتي با کسي بود بعد اونو دور مي زد و فقط باهاش سکس داشت

‎اين عشق نبود‎ ‎،‎ ‎ميدوني

‎من متوجه شدم که . . .‏

‎‏. . . که ليزا خيلي به روابط عاشقانه علاقه داشت

‎و من ميديدم که چقدر دردناک پس زده مي شد

‎ليزا با يه پسر قبل از کريسمس آشنا شد

‎باهاش سوار اتوبوس شد

‎اون يک هفته رفت.‏ نميدونيم کجا رفته بود؟

‎اون درمانش رو رها کرد و من درحال کادو کردن هديه هاي کريسمس بودم

‎يه دفعه ديدم ، ليزا بيرون وايساده

‎واقعا وضعيت بدي داشت

‎اون فکر ميکرد سگهاي ما "شيطان" هستن‏

‎و اون ساعت رو شکست چون فکر ميکرد که اون يه بمب ساعتيه

‎من بايد پليس رو خبر ميکردم

‎اما قبل اينکه اونا ليزا رو بگيرن و ببرنش

‎بايد براش يه دادگاه تشکيل ميدادن

‎به خاطر اينکه اون بيشتر مواقع از کرايسيس سنتر بيرون بود

با اينکه يه اسکيزو فرني بود اما تماشاي تلويزيون رو دوست داشت

‎و 44 کانال رو همزمان دوست داشت ببينه

‎و محيطتش 2-24 بود

‎ميدوني ، کمي صدا اينجاست‏ کمي اينجا

‎و من سعي ميکنم اينجا صحبت کنم

‎اما آن حواسم رو پرت ميکنه ‏-حواسم رو پرت ميکنه‏

‎و همه اينا يکيه

‎اون هر کسي رو به وحشت ميندازه

‎ليزا از خونه اي به خونه ديگه ميرفت

‎اون به خونه اي رفت که توجه خاصي بهش مي شد

‎و بالاخره دنبال زندگي مستقل رفت

‎براي مدت 15 سال

‎اونجا خيلي بزرگ بود اون براي خودش اتاق داشت

‎اون موقعيت خيلي خوبي اونجا داشت و خيلي اونجا رو دوست داشت

‎اما يکي از هم اتاقي هاش هم از روي پل پريد؟‏

‎‏-خب ، نه ، اين يکي از دوستان بود‏ ‏-يه دوست‏

‎‏-يکي از دوستاش‏ ‏-دو سال پيش؟‏

‎‏-نه بيشتر از دو سال بود‏ ‏-بيشتر از دو سال‏

‎خيلي بيشتر ‎

‎قبلا با قرص و شکلاي ديگه خودکشي کرده بود

‎من شخصا اونو توي خونه ام تجربه نکردم

‎مثل سه نفر آخري بود که خودکشي کردن فکر کنم

کسيکه من در بوکالو نزديکترين فرد به اون از بين افرادي بودم که از روي پل پريدن

‎بعد از اينکه اون در مارين اقامت کرد . . .‏

‎اون اونجا خيلي خوب بود اون حسابي قرص و محکم بود

‎اما يه دفعه همين سال گذشته

‎اون احساس کرد بنا به دلايلي احتياج به پشتيبان داره

‎فکر ميکني که اين تغييرات به خاطر درمان اون بود

‎نه فکر کنم به خاطر اين بود که اون مريض بود

‎آه ، به خاطر اينکه اون احساس خوبي نداشت‏

‎دندوناش خيلي خراب شده بودن و فکر ميکردن به خاطر دوره درماني اونه که اينطور شدن

‎اما در اصل به خاطر نوشيدن بيش از حد کوکا بود

‎بايد همه دندوناش رو مي کشيد

‎اون به خاطر همين احساس خوبي نداشت و مدام دور خودش مي چرخيد

اين هم يه مشکل بود ، خودش‏

‎و سپس از روي سراشيبي

‎پل گلدن گيت توسط جوزف استراوس طراحي شد

Kommentit

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left