200 ensimmäistä riviä.
در طی شورش دستار زرد در اواخر دودمان هان،
همه پادشاهیها تقسیم شدن.
در مقابل هم میجنگن.
لیو بی با شروع از تایوان برای هشت سال به سختی جنگید
تا کشور رو احیا کنه
اما هیچ فایدهای نداشت.
بعد از اون، به یوژو رفت.
گونگ سون زان ازش پرسید.
هدفت چیه؟
لیو بی جواب داد،
من فقط میخوام از شر بدیمنی خلاص شم و آرامش رو برای مردم به ارمغان بیارم.
در سال سوم چوپینگ،
گونگ سون زان و یوآن شائو در جنگ بودن.
به لیو بی دستور داده شد تا ارتش رو هدایت کنه تا کینگژو رو بیرون بندازه.
برای به دست آوردن پیروزی،
زبدهترین سواره نظامهاشو همراهش
به کینگژو فرستاد
تا از لیو بی حمایت کنه.
لیو بی میدونست
که این سوارهنظامهای
زبده و نیرومند
همون شوالیه اسب سفید معروفه.
از اون موقع،
این بلاتکلیفی به ظاهر آروم
روشنایی موفقیت رو میبینه
به خاطر وجود این گروه از سربازها.
زی لونگ!
شوالیه اسب سفید؟
بمیر!
تو کی هستی؟
ژائو زی لونگ
از چانگشان.
مترجمین: فائزه طالبی، سجاد، مهرسان
ارباب جنگ
پس از نبرد چینگشو
ژائو زی لونگ مرگ برادرش را بهانه کرد
تا از شوالیه ی اسب سفید کناره گیری و در انزوا زندگی کند
لباسهای فروشی!
بادبزنهای فروشی.
مثل آب خوردن بود.
این خونه بزرگ نیست.
ولی تلههای زیادی داره.
ژائو یون،
چرا خودتو نشون نمیدی؟
ژائو یون!
ای مرتیکه وقیح!
همین الان منو بیار پایین!
عجله کن و بذارم زمین!
بذار بیام پایین!
اگه اینجایی تا وسایل چوبی بخری،
میتونم بهترین قیمتا رو بهت بدم
اگه صادق باشی.
ولی اگه اینجایی تا خودتو بهم بندازی،
پیشنهادم بهت اینه که،
فراموشش کنی.
به همین خیال باش!
چشماتو باز کن و با دقت ببین
من کی هستم.
اول منو بذار پایین!
بذارم زمین!
ژائو فن؟
هفت سال گذشته.
اینجوری با مهمونات رفتار میکنی؟
و،
یه نگاه به خودت بنداز.
همه این سالها،
با فروختن این آت و آشغالا کسب درآمد میکنی؟
اگه مشکلی داری،
فقط کافیه بهم بگی.
ما میتونیم برات پول جمع کنیم
تا یه زندگی خوب داشته باشی.
چیکار داری میکنی؟
الان از
شوالیه اسب سفید
چند نفر باقی موندن؟
شیش نفر.
شیش نفر.
ما هزاران نفر بودیم.
حالا،
فقط شیش نفر مونده.
اگه دیرتر میومدم،
حتی ممکن بود آدمای کمتری باقی مونده باشن.
در طی جنگ کینگژو
هفت سال پیش،
بدون خداحافظی رفتی.
واسه این کار سرزنشت نمیکنم.
اما الان،
دنیا دچار هرج و مرجه.
ما شیش نفر میخوایم یه وضعیت سکون تو این دنیای آشفته به وجود بیاریم.
اگه هنوز در مقابل ما
احساس گناه میکنی،
با من اینجا رو ترک کن.
قبل این که برادرم از دنیا بره،
لیانگر رو به من سپرد.
ازمخواست که بزرگش کنم
و از هرج و مرج دور نگهش دارم.
چطور میتونم از آخرین خواستهش سرپیچی کنم؟
تو داری فرار میکنی.
هفت سال گذشته
و تو هنوز داری فرار میکنی.
عمو!
لیانگر.
میشه دفعه بعد
قبل از این که وارد میشی در بزنی؟
نه، عمو.
اون مامور خبیث
یه عالمه آدم آورد اینجا.
مامور خبیث؟
یه نگاه بنداز.
بیا بریم.
بیا بریم.
بیا بریم.
بیا بریم.
بیا بریم.
عجله کن.
عجله کن.
زود باش.
عجله کن.
لیانگر.
لیانگر، آرومتر برو.
بیا بریم.
عجله کن.
عجله کن.
سلام، جناب ژانگ.
جناب ژانگ.
مشتاق دیدار.
همین چند روز پیش اومدین تا مالیاتهای غلات رو جمع کنین.
چه چیزی شما رو به زحمت انداخته
تا دوباره بیاین اینجا؟
از سختکوشی شما ممنونم.
ممنون بابت زحمتایی که میکشین.
دارم راجع به تو صحبت میکنم!
زود باش!
این شخص گروه خودش رو ساخته
تا ژنرال رو به قتل برسونه.
نخست وزیر دستورش رو داده!
کسی که بتونه این مجرم رو زنده دستگیر کنه
بهش ده هزار سکه طلا پاداش داده میشه.
شنیدم که
این زن از راه دریا به چانگشان اومد.
تو دیدیش؟
نه، ندیدم.
داداش کوچولو.
تو چی؟
آدمِ تو این نقاشی رو دیدی؟
این زن جرم سنگینی مرتکب شده.
میخوای کشته شدن همه ما رو ببینی؟
این فقط یه سوء تفاهمه.
فقط یه سوء تفاهم.
جناب.
اون هنوز بچهس.
هیچی نمیدونه.
اما نگران نباشین.
اگه سرنخی پیدا کنیم،
فورا گزارش میدیم.
این فقط یه سوء تفاهمه.
یه سوء تفاهم.
اون هیچی نمیدونه.
هنوز میخوای دروغ بگی؟
زی لونگ!
اون زنو تحویل بده.
همه دیدنش که به خونت اومد.
اگه باهاشون بجنگی،
همه ما رو با خودت بدبخت میکنی.
مشکلی نیست.
مشکلی نیست.
همونطور که برادر ژائو گفت،
این فقط یه سوء تفاهمه.
اگه اینجوریه،
لطفا در چانگشان بمونین
و بهم کمک کنین دنبال اون مجرم بگردم.
خدانگهدار.
عمو.
اونا میدونن که من الان میتونم بجنگم.
اون مامور خبیث به این سادگی بیخیال این قضیه نمیشه.
بیا بریم.
بیا برگردیم و وسایلمونو جمع کنیم.
من بررسی کردم.
هر دوی اونها زیردستهای گونگ سون زان بودن.
بهشون میگن شوالیه اسب سفید.
درطی جنگ کینگژوی هفت سال پیش،
بیشترشون مردن.
بازماندگانش یه مشت راهزن شدن.
ژنرال ما
توسط اونا به قتل رسیده.
و یکی از اونا پیشروی شوالیه اسب سفیده.
ژائو زی لونگ شکست ناپذیر.
ژانگ نان.
چرا مردم به بودا معتقدن؟
نمیدونم.
کشور داره از هم میپاشه
و مردم دارن زجر میکشن.
بودا گفت، فقط با رها کردن دلبستگیهامونه
که میتونیم به بهشت بریم
و بصیرت واقعی رو پیدا کنیم.
بمیر و برگرد به جایی که ازش اومدی.
راهب کوچولو.
بذار از تو بپرسم.
چطور میدونی که هرج و مرج
دلیل همه این زجر کشیدناس
No comments yet. Be the first to leave one.