نخستین 200 خط.
تقدیم به تمام پارسیزبانان
NESTED با افتخار تقدیم میکند
صداساز رو خاموش کن.
لعنت به این روزگار.
صداساز رو خاموش کن.
- خوبی؟ - آره، منتظرم وارتون بهم خبر بده.
وارتون کیه؟
میخوای یه چیز ناز بشنوی؟
- فکر کنم دوباره عاشق شدم. - آخ جون. همونیه که دیشب صداش رو شنیدم؟
خدای من. اونو شنیدی؟
- آره. - آره، میدونی
همون دانشجوی فرانسوی خوشگلِ تبادلی؟ اسمش...
- نه. - ...یه چیزی شبیه کاپوچینو هست.
هی، ریلکس کن. چرا واسه یه اردوی تابستونی اینقدر استرسی داری؟
این یه اردوی تابستونی نیست.
این برنامش از همه برنامه های مدرسه بازرگانی الیت تره،
همون مدرسه رویایی خودم، همون میونبر برای ورود به اون مدرسه،
همون مهمترین لحظه زندگیم.
- این که عملاً تابستونه. - آره، تابستون قبل از سال آخر.
- دقیقاً. پس به کی ربط داره؟ - به افسرای پذیرش دانشگاه.
تو هفده سالته. طوری رفتار میکنی که انگار سی سالته.
فکر نمیکنی پشیمون میشی که تابستونت رو به خوشگذرونی و ولنگاری نمیگذرونی؟
نه واقعاً. نه.
- صبح بخیر. - سلام، صبح بخیر.
- براگل گرفتم. - ممنون.
اوه، چه قهرمانی.
خب، اوضاع چطوره؟ از وارتون خبری شد؟
هنوز نه.
- و اون خیلی نسبت به این قضیه بی خیاله. - عالیه.
چیه؟ همینه؟
آره؟ نه؟
قبول شدی؟
کانر؟ داره گریه میکنه.
نمیتونم بفهمم خوشحاله یا حسابی ناراحت.
شما چطور دوقلویی هستین؟
- شماها... - انی، خوبی؟
- دارم هضمش میکنم. - باشه.
آره؟
پایان زندگی که براش خودمو تصور میکردم.
خیلی متاسفم. خیلی متاسفم. هی، بغلت کنم؟
- لطفاً؟ - آره.
- همه چی تموم شد. اشکال نداره. - باشه.
- ممنون. اوم... - دوستت دارم.
- فکر کنم بغل به اندازه کافی بود. - باشه، من میرم.
ببین، اگه تو رو نخوان، خودشون ضرر میکنن.
واقعاً...
واسه گفتن این حرف خیلی دوستت دارم، ممنون. اما عملاً به ضرر خودمه.
- به معنای واقعی کلمه. - چه میشه اگه از یه زاویه خوب بهش نگاه کنیم؟
میدونی؟ تو 17 سالته. لیاقت خوشگذرونی داری. میتونی سفر کنی.
- میتونی با کانر بری یونان. - هی، وایسا! نه، نه، نه.
- اون یه سفر من و کاپوچیه. - کیه؟
چرا نمیری تایلند
با همون دوست پسر صددرصد دگرجنسگرات؟
نمیتونم باهاش بینهایت کنم تا وقتی که خودش آماده نباشه آشکارسازی کنه.
ما از کلاس ششم باهم بودیم. ممکنه دوگانهگرا باشه.
- منصفانه هست. - و اسمش کاپوسین هست.
اگه میخوای بهش اچپیوی بدی، دستکم درست تلفظش کن.
- من اچپیوی ندارم. - میدونم نداری. تو اچپیوی داری.
انی، قول میدم همه چی خوب میشه. سعی کن زیاد نگران نباشی.
مخصوصاً واسه یه اردوی تابستونی.
برنامه تابستونیه.
- اردو. - داداش.
میشه همهمون...
- برنامه تابستونی. - آره.
- انی تو برنامه تابستونی قبول نشد. - اردو.
باز اشتباه گفتم. خیلی متاسفم.
برنامه تابستونیه.
لعنتی، راست میگی.
- اردوی تابستونیه. - موافقم.
- بازم اشتباه کردم. ببخشید. - برنامه تابستونی.
صبر کن. من واکسن اچپیوی رو زدم؟
چون اون راست میگه. این ویروس همه جا هست.
- خوبی. - صبر کن، بابا، جدی میگم.
این ویروس بهت سرطان مخرج میده.
آره، میدیم.
علائم اچپیوی.
بیا دوباره و دوباره اجرای سینتیا اریوو از "ادلوایس" تو کندی سنتر رو ببینیم.
واقعاً آرامشبخشه.
قبلاً انجامش دادم.
- چی؟ - آره. حتی فایدهای نداشت.
- الان تابستون چیکار کنم؟ - نمیدونم. میتونی...
- شروع کنی به مصرف اساسآرآی؟ - آره.
ولی حس میکنم شخصیت اعتیادپذیری دارم، پس...
میدونی چیکار میتونم بکنم؟ میتونم الان با تو بیام تایلند.
میتونه جالب باشه.
دلیلی داره که نمیخوای من بیام؟
نه. نه. اصلاً. خیلی دوست دارم.
فک کنم فقط...
فک کنم یه جورایی توقع داشتم این تابستون
یه جور "کار خودمون رو بکنیم" باشه.
ببخشید. تو داری، مثل اینکه...
- میگی واسه تابستون از هم جدا بشیم؟ - نه.
- انی، نه. - باشه.
چی؟ نه. من فقط...
- مگه تو میخوای واسه تابستون جدا بشی. - باشه. الیور، بیا فقط...
- باشه. - همه چی خوبه. این... چه خبره؟
من میگم تو...
- چه خبر، بچه ها؟ - کانر!
- پدربزرگ مُرد. - چی؟
نه "پدربزرگ" واقعی. پدر مامان. همونی که ظاهراً افتضاح بوده.
ببخشید. بود.
چه خبر، الیور؟ موهات رو دوست دارم.
ممنون. شما یه پدربزرگ دیگه هم دارید؟
پدر مامانمون. ولی میدونی چطور نمیتونیم درباره مامان حرف بزنیم
چون بابامون اخمو و ناراحت میشه؟
درباره این پدربزرگ هم همینطوره. از وقتی مامان مُرده، ندیدیمش.
- یعنی کل زندگیتون؟ - آره. ظاهراً آدم بسیار زورگیری بوده
- و همه ازش متنفر بودن. - از کجا فهمیدی مرده؟
یه نفر از دفتر وکالت زنگ زد و شروع کرد به حرفای حقوقی زدن.
و من گفتم، "لعنتی. کمک. یه بزرگتر لازم دارم.
- خواهرم با شما تماس میگیره..." - من میگیرم.
تو فقط باید بری چون ما داشتیم حرف میزدیم.
- تو و من؟ نه. - آره.
- باشه. - نه، نداشتیم.
- نه، داشتیم. این بیادبیه. - و این به اندازه...
به اندازه مرگ یه پدربزرگ ازخودبیگانه مهم نیست.
تقریباً هیچی.
- شما باید باهمدیگه حرف بزنید. - ممنون.
- خیلی برای فقدانتون متاسفم. - ممنون.
باشه.
- دوست دارم، عزیزم. - خداحافظ.
- بالاخره میخواست آشکارسازی کنه؟ - میکشمت.
- نه! - نابودت میکنم، لعنتی!
خب، ممنون که قبول کردید ببینیدم.
هیچ نکته شخصیای فراتر از این دستورالعملها نیست،
پس مستقیم میریم سر اصل مطلب.
خیلی خب. گوردون به تو، استیون، چیزی نذاشته.
هیچی.
و به کانر و انی جیکابسون،
گوردون شما رو ذینفعان امانتنامهاش قرار داده،
که وقتی ۱۸ ساله بشید، کنترلش دست شماست.
شامل...
یک قطعه زمین در کانادا.
- اون کانادایی بوده؟ - با کانادا شوخی نکن.
آره. در ماسکوکا.
- من واقعاً از گرگ میترسم. - یعنی مامان کانادایی بوده؟
- لهجهاش خیلی غلیظه. نمیفهممش. - هیچکس اینجا کانادایی نیست.
- میشه لطفاً... - آره.
- ببخشید. - گوردون همچنین
این نامهها رو برای انی و کانر گذاشته.
- خیلی ممنونم. - ببخشید.
میشه نامهها رو بخونیم؟
بعداً دراینباره حرف میزنیم. باید برم سر کار.
- بابا، اونا مال ما هستن. - آره.
- هی. - بله؟
هر چیز دیگهای درباره این موضوع مستقیماً به من گفته بشه.
متوجه میشی؟
باشه.
و باز هم، خیلی برای درگذشت پدربزرگتون متاسفم.
- راحته. ما که نمیشناختیمش. - کانر.
واقعاً؟ تولدت؟
باشه.
"انی. بزرگترین حسرتم اینه که بیشتر برای دیدن تو تلاش نکردم."
"به خاطر این نبود که دوستت نداشتم."
"نباید با این برنامه موافقت میکردم. متاسفم."
"امیدوارم استرلینگ پوینت حقیقت رو برملا کنه."
"این محبوبترین جای مادرت روی زمین بود."
"اما مهمتر از همه، انی، پیداش کن."
"بعد از من بهش نیاز خواهد شد. با عشق، گوردون."
لعنتی.
ممنون عزیزم. بگم "بونژور"؟
"مرسی" هست.
هی، کانر.
واقعاً باید یه دقیقه باهات حرف بزنم.
سلام. تو کاپوسین هستی؟ سلام.
من انیم. از آشنایی با تو خوشحالم.
انگلیسیش خیلی خوب نیست.
- من انگلیسیام روانه. - چی؟ نه.
- آره. خدای من. - کانر، باید تمرکز کنی
چون این یه مسئله نسبتاً فوریه.
گوردون کل زندگیمون برامون نامه مینوشته. بابا توی گاوصندوق قایمشون کرده.
صبر کن. ما گاوصندوق داریم؟
آیا الماس توش پیدا کردی؟ جواهرات نابی؟
کانر! توی آخرین نامهای که گوردون نوشته، گفته "پیداش کن."
- پیدای کی؟ - دقیقاً! یه چیزی داره اتفاق میفته.
باید الان بفهمیم چه خبره.
اون حتی از نظر خونی به ما ربطی نداره. حالا که مُرده، چه فرقی میکنه؟
برات مهم نیست که بابا کل زندگیمون به ما دروغ گفته؟
شماها فرزندخواندهاید.
آره. پدر و مادرمون سعی کردن بچهدار بشن، ولی بابامون اسپرمش مشکل داره، پس...
اون تنها خویشاوند خونی منه.
- باید برم کانادا. - اگه میخوای تو این قضایا کنکاش کنی،
برو جلو،
ولی لطفاً اینو برای من خراب نکن.
نمیخوام چیزی رو برات خراب کنم.
ولی میتونی، یه جورایی، منو پوشش بدی
اگه بخوام برم؟
- بگو با الیور تایلندم. - آره، باشه. هرچی.
باید بریم وسایلمون رو برای پرواز به ایبیزا ببندیم.
- فکر کردم داشتید میرفتید یونان. - آره، ایبیزا، یونان. احمق.
آره.
ببخشید، بابا.
ببخشید.
ببخشید. میشه یه بالش و پتو بدید، لطفاً؟
ما اینا رو فقط برای پروازهای بیشتر از دو ساعت داریم،
- ولی بذار ببینم چی پیدا میکنم... - پرواز بیشتر از دو ساعت نیست؟
ما در نیویورک سیتی هستیم، خانم. مقصد تورنتو.
پرواز ۴۵ دقیقهست.
چهل و پنج دقیقه؟
No comments yet. Be the first to leave one.