نخستین 200 خط.
به من بگو جو
شما میبازید، ناک اوت میشوید یا آسیب میبینید...
...این قراره توجه رو جلب کنه. میبینی...
...من به تو اهمیت نمیدم. من به توجهی که بهم میشه اهمیت میدم.
اما من نمیبازم.
اعتماد به نفس کاسیوس کلی. من این را دوست دارم.
جنگیدن تنها چیزیه که توش خوبم.
باشه، شما سهم خودتون رو میگیرید، بقیهاش توی شرکت میمونه.
چند بار میتوانم بجنگم؟
به مردم بدهکاری؟
ما در مزرعه اوضاع بدی داشتیم.
دوازده نفر هستند که برای امرار معاش به من متکی هستند.
پس بهتره ببری، وگرنه هیچکس چیزی نمیخوره.
بگیرش! بگیرش!
پیروزی از آنِ کشاورز!
دندانهای زشت مربیاش را خجالتزده کرده است!
چیه، اون چیه؟
خون شما را به ژله تبدیل میکند تا خونریزی نداشته باشید.
-چیز خوبیه، باور کن. -اممم-هوم. پس ادامه بده.
انگار خون بند اومد.
بنابراین من دوباره درگیر یک دعوای دیگر شدم.
ببین، تو هم دوست منی و هم کارفرمای من.
از این بابت مطمئنی؟
-به اندازه کافی درست کردیم؟ -حتی نزدیکش هم نشدیم.
پس بهتره یه دعوای دیگه باهام بکنی.
بیا رفیق، بیا بریم.
من تمام شدم. دیگر نه.
پیروزی را دارد!
چطور پیش میریم؟ هنوز تعطیل نشده؟
-نه. -اه، لعنت.
یه دعوای دیگه، پس؟
-اوه، آره. بریم. -فهمیدی چی شد؟
آره.
داری چیکار میکنی؟
داری سعی میکنی با صورتت مشتش رو بشکنی؟ یالا!
پیروزی از آنِ کشاورز!
جو.
وقت رفتنه. وقت رفتنه.
آیا به اندازه کافی تولید کردیم؟
اوه، بله. بله، ما این کار را کردیم.
- حداقل دو ماه پوشش بیمهای داره.
خیلی خب، بریم.
همین برای ادامهی کار مزرعه کافی است .
خدای من. اوه، خدا.
تو... خیلی وحشتناکه.
منظورم اینه که...
وحشتناک است.
اما، میدونی، تنها دلیلی که این کار رو میکنم
به خاطر اینه که بعدش همه این توجه رو از تو میگیرم .
میدونی، اگه وقتی برنده میشی این شکلی باشی،
فهمیدم چرا استعفا دادی.
آه، بیخیال، اونقدرها هم بد نیست.
جو.
مطمئنی که برای رفتن به باغ میوه آمادهای؟
-استرلا، بهت که گفتم حالم خوبه. -اوه.
باشه.
تو کاری که لازم بود رو انجام دادی.
این تو رو از هر مردی که قبلاً میشناختم، مردتر میکنه.
اوه. دوباره بگو. مردونهتر، ها؟
بله. این تو رو مردتر از چیزی میکنه که قبلاً میشناختم.
پدرت هم اگر بود همین کار را میکرد.
من خیلی مطمئن نیستم.
او زندگی خود را صرف جنگیدن برای دیگران کرد.
وقتی برگشت، برای من نبود.
-اوه، بیخیال. -اون برگشت چون میخواست دعوا کنه.
در کنار برادرانش.
هی، هی، هی. بیا اینجا.
-چی؟ -این چه ربطی به چیه؟
پدرت واقعاً تو را دوست داشت.
خب، شاید به روش او.
لوپز در حال جمعبندی جزئیات است.
باید او را بیاورید تا پولش را بدهد.
آنها باید ببینند که برای دریافت حقوقشان چه سختیهایی را متحمل شدهاید.
آره؟ همه درد و رنجمو میبینی، ها؟
بله. (بله.)
من فقط دارم سهم خودم رو انجام میدم.
فعلاً انجامش بده.
-اوه، انجامش میدم، نه؟ -اممم-هممم.
- دقیقاً داشتم به همین فکر میکردم. - -جو!
- ایست! نه! - خوابم!
- بس کن! - تو اینجا میمونی، مگه نه؟
نه. ما نمیخوابیم. - ما اینجا میخوابیم.
جو، کفشهات روی تختن؟ پاشو. پاشو!
برگرد سر کارت، تو. - رانندهی برده.
و از در پشتی برو بیرون تا کسی حرفی نزنه.
فکر نمیکنی که شاید بعد از یک سال،
آنها فقط ممکن است سوءظنهایی داشته باشند؟
تا وقتی که رسماً از من درخواست ازدواج نکنی،
میتوانی مخفیانه بیایی و بروی.
باشه؟
- میدونی، من ازت درخواست ازدواج میکنم.
-هوم. -اما باید بینقص باشه.
بینقص.
بینقص.
هی، هی، هی، هی. بیا دیگه.
بیا. برو داخل ماشین.
آره. صبر کن، صبر کن، صبر کن، صبر کن.
چه زندگیای، ها، سگ؟
آه. لوپز، من با هدایایی آمدهام.
- بردت، ها؟ - اممم.
استراحت نمیکنی؟
آه، هوای تازه خوبه.
محصول چطوره؟
آه، ما درختان بیمار را قطع کردیم،
و ما داریم کندهها را آتش میزنیم.
منتظریم ببینیم مهارش کردیم یا نه.
اگر نکرده باشیم؟
خب، باید یه کم دیگه کوتاه کنیم
و آنها را نیز تا زمانی که این کار را انجام دهیم، بسوزانیم.
این کشاورزی است. خطراتی وجود دارد.
میتوانیم آنها را اخراج کنیم
تا زمانی که محصول آماده برداشت شود.
آه، اینها، اینها تمام عمرشان را با استرلا کار کردهاند .
والدین آنها برای پدربزرگش کار میکردند.
نه، ما نمیتوانیم آنها را همینطوری اخراج کنیم.
آنها میفهمند. این زندگی آنهاست.
آنها ریسک را میدانند.
چرا نمیری یه کم استراحت کنی؟
لازم نیست اینجا باشی. قیافهات واقعاً حواسم را پرت میکند.
این دیگ است که به کتری میگوید سیاه.
اوه، تو اومدی اینجا که التماس همدردی کنی.
«به قیافه بیچاره من نگاه کن.»
-داری، داری بچهها رو میترسونی. -هی، هی، هی.
شخصیت دارد.
درست مثل خودت، لوپز. و همه دوستت دارند.
متشکرم.
دوباره کامیونت خراب شد؟
نه. فقط نگهداری روتین.
لطفا وقتی کارت تموم شد سینک رو تمیز کن ، باشه؟
اوه، اما بعدش دیگه کاری از دستت برنمیاد.
متاسفم. متاسفم.
آه. میدونی، این کامیونها تا ابد دوام میارن
اگر از آنها مراقبت کنی.
پدربزرگم قبلاً یکی داشت.
میدونی، اگه سعی کنم به زمانی فکر کنم
که من به اندازه الان که اینجا با تو هستم، خوشحال بودم ،
تنها خاطرهای که به یاد میآید
داره وقتش رو با پدربزرگم تو اون کامیون میگذرونه .
اگه کارت تموم شد، مارکو رو میفرستم شهر.
برای خرید مواد غذایی و لوازم مورد نیاز. آیا با او میروی؟
فقط مطمئن شو که دوباره گم نمیشه؟
-حتماً. -باشه.
چطور شد که من با یک مزدور استرالیایی کارم را شروع کردم؟
که کوچکترین چیزی را در مورد کار مزرعه نمیداند ،
چه برسد به آووکادو؟
-بیخیال، معلومه. -چرا؟
تو جذب استعدادهای فراوان من شدی.
-اممم. -منظورم اینه که، بیخیال. من، من ۱۵ تا راه بلدم.
کشتن یک مرد با یک ضربه چاقو
من میتوانم یک حمله هوایی چند میلیون دلاری را هدایت کنم.
روی یک پایگاه مخفی با استفاده از رادیو
ساخته شده از باتری ساعت و گیره کاغذ
کاش این یه شوخی بود.
اما تو بیشتر به این خاطر با من هستی که میدانی چقدر دوستت دارم.
- مم-هوم. - و به خاطر گناهان من...
- ...میدونی که نمیتونی دست از سرم برداری. - مممم.
مممم. نه. با مارکو برو.
من برمیگردم.
الان میرم لباس عوض کنم، اما، اه...
اوه، خدای من.
چه جور آدمی اینجا رو برای زندگی انتخاب میکنه؟
کسی که زمین کشاورزی مرغوب را دوست دارد.
نه، منظورم این است که اگر حق انتخاب داشتند ، چرا به اینجا نقل مکان کردند؟
روزانه ۱۰ هزار نفر از مرز آمریکا عبور میکنند.
شما به اینجا نقل مکان کنید.
این آب و هوای بهتری برای آووکادو است.
مطمئناً، مطمئناً.
و استرلا اینجاست، رفیق.
آره، میدونم. منظورم اونجوری نبود.
اما چرا او را به شمال نمیبری؟ تو که به آووکادو اهمیت نمیدهی.
گند زدی.
تو یه کاری کردی، و حالا اونا نمیذارن برگردی
-به آمریکا. -خیلی خب، خیلی خب.
منو گرفتی. منو گرفتی.
من یک سرباز اجیر شده بودم.
ما، اه، انتخاب کردیم که برای چه کسی کار کنیم.
آره، بعضی وقتا قطعاً انتخابمون اشتباه بوده.
پس، برای همین پدر استرلا تو رو آورد اینجا؟
نه، نه، نه، اون منو آورد اینجا-- خب، اون-- در واقع،
او من را به اینجا دعوت کرد تا به آموزش گروه دفاع خودکار کمک کنم.
کجایی که دوباره برای جنگیدن بیرون رفتی؟
لوپز میگوید تو شکستناپذیری.
من فقط خوش شانسم، رفیق.
نه، اون میگه تو اهل شوخی و خنده نیستی،
که مردم را مستقیماً در تابوت قرار میدهید .
لوپز داستان تعریف میکند.
کاش منم میتونستم اینجوری بجنگم.
نه، نه، این کار را نمیکنی.
آنقدر جنگیدم که دیگر جانی برایم نمانده بود.
و یک روز، از خواب بیدار میشوی و متوجه میشوی
تو دقیقاً همون جایی هستی که اولش بودی.
فقط مسنتر.
چیزی رو که دوست داری پیدا کن، مارکو، و اون رو محکم نگه دار.
فرقی نمیکند کجا زندگی میکنی.
وای. این هویجها خیلی خوب به نظر میرسند.
اگر استرلا بتواند چهار جعبه دیگر به من بدهد، عالی میشود.
در واقع، فکر میکردم امروز منتشر میشوند،
چون روز یادبود نزدیکه.
-آره، بابتش متاسفم. -اشکالی نداره.
هر چه زودتر، دوست من
No comments yet. Be the first to leave one.