نخستین 200 خط.
norsemen سریال: فــــــــصـــــل اول قســـــــمت یکم
تـــــــر جــــــــمــــــه و زيــــــــرنــــــــويـــــــــس از .....:::::god.father:::::.....
! گوش کنید ...اتفاقات جدیدی افتاده،میتونم
قبل از اینکه چیزی بگی بزار یه حقیقتی رو بهت بگم
بیشتر از 12 ساعته که آب نداشتیم و این فاجعه است
.بعداً آب به دست میاری اول اطلاعات کاربردی مهمه
ممنون
.به زودی به خونه میرسیم و این یه تجربه جدید براتون به حساب میاد
کسی از شما قبلاً در نروژ بوده؟
تو بودی؟
نه،من تا حالا اینجا نبودم
،ولی ، من اینجا اقوامی دارم پس این زبان رو هم میدونم
خوبه پس همدیگه رو میفهمیم
اره ، من گوش های خیلی تیزی برای یادگیری زبانها دارم
شبیه کلاس های درجه یک و بالا- واین باحال-
(بسیار خب،زمانِ (اتستوپ کی می خواد اولی باشه؟
بیورن,تو از همه پیرتری !شاید بهتره تو اولی بپری
خب،اگه کس دیگه ای نخواد بپره من انجامش میدم
کسی دیگه ای میخواد انجامش بده؟
نه،نه- نه،همین خوبه،زود باش دیگه-
بسیار خب
اگه کسی نمیخواد انجامش بده من میپرم
این یک افتخاره،اینطور نیست؟
بزرگترین افتخارییه که میتونی کسبش کنی
افتخار واقعاً مهم ، بیورن- اره، درسته-
میتونی یکم عقب بری بهش یک کم جا بدین؟
شما رو جای دیگه ای میبینم
تو رو میبینم
(به سمت(والهالا
وای
خب،به هر حال،تو میتونی سخت کار کردن در اینجا رو بپذیری
اما باید تغیراتی داشته باشی تا چیز های جدیدی یاد بگیری
و من تقریبا باید ضمانتت رو کنم تا دوستهای جدیدی پیدا کنی
ببخشید؟
بگو ،سوالی داری- هزینش شبیه چیه؟خوبه یا بد؟-
هزینه ای نداره- یعنی پرداختش نمیکنیم؟-
نه
شکایتی نیست اما فکر میکنم گردشِ اطلاعات اینجا در این کشتی
به شدت مستبدانه است
و این کاملاً نامطلوبه که زمانی که ما داریم باهمدیگه یه حرفه کوچیک رو
یه حرفه کوچیک روبه سرعت یاد میگیریم
من تا دیروز نمیدونستم که که حتی داریم به نروژ میریم
پس فکر میکنی اطلاعات کافی نیست؟
اره
این هم اطلاعاتی که میخواستی- بالاخره-
وای،وای
اون رو دیدی؟ کسی اون رو دید؟
دماغم رو نابود کرد
خیلی زیاد بود؟- نه،تو رئیس قبیله ای-
وقتی تو رئیسی، باید یه کمی شبیهش باشی؟
اما این واقعاً من نیستم، این سبک رهبریمه
احساس خوبی بهم دست نمیده
میتونی شاهد من باشی؟
شاید بخوای بعدی بری؟
دارم فکر می کنم بدترین چیزی که میتونه اتفاق بیفته چیه
اگه من اتستوپ رو انجام ندم؟
منظورم اینه که بدتر از خرد شدن چیه؟
نمی دونم من فقط میخواستم تو رو از این جا ببرم.منظورم اینه که
تو باید بپری و از خانوادت چشمپوشی کنی
باری که در سنین پیری از تو حمایت میکنه
اره،ولی فقط47سال سن دارم
یعنی زیاد پیر نیستم
و فقط میخوام از همه چیز صرف نظر کنم
خوبه؟- اره-
من نمیخوام ازجایی بپرم این کار من نیست
کس دیگه ای میخواد بپره؟
....بیا فلا.منظورم- این خیلی وسوسه کننده نیست-
خب،منظورم اینه که من فقط یک برده ام
...نمی تونم کاری رو بکنم که دلت نمیخواد ولی
"فقط میشه از"نورهیم دور بمونید؟
تا مردم نفهمند که اتستوپ"رو انجام ندادید؟"
البته،مشکلی نیست دیگه هرگز ما رو نمیبینی
عالیه.ممنون خیلی خوبه
بسیار خب،خدانگه دار
دقیقا نمیتونم بگم که الان منتظر برگشتن به خونه ام
نمیتونی؟
تمرکز من همیشه تاراج کردن و غارت و این جور چیزا بوده
وقتی بقیه بچهها با همسران, بچهها, مزارع و وسایل زندگی می کنن
احساس میکنم اینجا تنهام
اره،ولی این خوب نیست؟
هرکاری خواستی بکن هرچی دلت میخواد
بدون داشتن برنامه ای سه ماه کامل درپیش داریم
من تو یه چادر زندگی میکنم و تنها لباس هایی که دارم همیناس که پوشیدم
کمکم دارم احساس رقت میکنم
ما باید کاری کنیم که
یه مرد خوب مثل تو تنها نباشه البته اگه تو بخوای
!تو پیشنهادی داری
نه،خیلی زیاد نیستن
فکر کنم یه نقشه ای براش دارم- واقعاً-
یه نقشه خیلی احمقانه که ممکنه جواب بده
وای
اوه،ممنون
چطور پیش رفت؟
تو دیگه اون آدما رو نمی بینی واسه همین میگم عالی پیش رفت
خوبه،خوب
این چیه؟
هوم؟- پس شایعات درست هستند؟-
که تو مردان مسن رو برای مرگ فرستادی
خوب،اونا اتستوپ رو انجام دادن
بالاخره به این دهکده رسیدگی کردیم
ونتیجش اینه که مردم مجبورند خودشون رو به مرگ محکوم کنند
چون ما هیچ غذایی نداریم؟
این چه نوع رهبریه؟ از خودت راضیی؟
فکر میکنم همه چیز در شرف وقوعه
خب من انجامش نمیدم- خوب، پس ما باید موافقت کنیم که مخالف باشیم-
این چیزی است که تصمیم گرفتهام شروع کنم
ارباب و افرادش باید به خونه برگردن
از حمله یک ماه پیششون
خیلی عجیبه که تو هر کاری میکنی تا اونا رو به خونه بیاری
نه،ولی این چیزا برای اودین و خدایانه تا تصمیم بگیرن
منظورم اینه که باید چه کار کنم؟
حداقل میتوانستی چندتا برده رو فدا کنی
سعی کردم یه کمی خلاقیت به خرج بدم
فداکاری? نه, نه, نه فکر نکنم ایده خوبی باشه
این همه داد و فریاد
و آشوب...
زنت هم تو اون کشتیه تو باید از نگرانی مریض شده باشی
اره،من از نگرانی مریضم برای فوریا
میدونی، خیلی بد میشه اگه اونا برنگردن خونه
با مسئولیت دائم در اینجا و همه چیز باقی میمونه
پس تو رئیس میشی؟- اره-
بزرگترین رویای تو اینه؟- نه، نه، البته که نه-
من وارث تاج و تختم ولی نه اینطوری
این رویای منه نه، من نمی تونم این رو بگم
بسیار خوب، پس ما چند برده رو قربانی میکنیم. باشه؟
نه،من اینطوری فکر نمیکنم
در حال حاضر چیزی که مردم دارن و براش کار میکنن رو خیلی دوست دارن
اینطور نیست؟
داریم انجامش میدیم
بله، خوب، پس من یک تصمیم :میگیرم و میگم
کاری که میخوای رو انجام بده- عالیه،بیا-
اودین،دومین قربانی ما رو دریافت کن
اودین،سومین قربانی ما رو دریافت کن
مردان ما رو به خونه برگردون
صبر کن،فقط یک لحظه- چیه-
... نه برای اینکه برنامه هات رو به گند بکشم، ولی
صد درصد مطمئنی که فداکاری من لازمه
آ ره. منظورم این است که این فداکاری یک علم کامله، اما
در مورد این یکی واقعاً مطمئن نیستم
خوبه،فهمیدم
من فقط … تو دو برده رو قربانی کردی
و تو نگران نیستی که خدایان فکر کنن داری خیلی تلاش میکنی؟
این خیلی زیاده؟
من واقعاً از طرز فکر کردنت خوشم میاد ولی منو اشتباه گرفتی
فکر میکنم این عالیه که به عنوان یه برده بزرگ شدی به خودت زحمت نده که خودتو درگیر کنی
ولی اگه اشکالی نداره فکر کنم باید به راهمون ادامه بدیم
اوه،اره،البته- اره-
فقط فکر میکردم بعداً پشیمون میشی.... منظورم اینه که
...فداکاری دقیقاً برگشتپذیر نیست،بلکه باشه
!یه گوسفند
!اونا دارن میان
ممنونم اودین،ممنون ممنون
بفرما
دو قربانی کافی بود باید یه یادداشت از اینا داشته باشی
هی،فوریا
حداقل میتونی وانمود کنی که از دیدن شوهرت خوشحال میشی
خیلی خجالت اوره یجورایی ضایعه
لوک مقدس خیلی خوبه که میبینمت،برادر
نگاه کن، برنزه شدی
سلام- سلام-
پس بهم بگو کجاها بودی؟ چه کارا کردی؟
هر داستان جذابی و چه لحظه های خاصی
یه عالمه لحظات خاص
در این صورت ممکنه که تو هم یکی از اونا رو بیاری این کار به نفع همه است
چون همه شون خیلی عالی بودن
اوه،وای
از وقتی که اونجا بودیم تا وفتی که از اینجا رفتیم
هر لحظه شیرین تر از دیگری بوده
خیلی چیزا، میدونی … جوک داخلی و به هر حال می تونی گیرش بیاری
دفعه بعدی باید با تو بیام
... کمرم یه کم اما حالا دیگه بهتر شده
اره- خیلی بهتره-
تو باید واقعاً به زنت افتخار کنی
فوریا "داو"رو به تاراج برد
حتی جزئی از تجاوز جنسی بود
فوریا همهمون رو مجبور کرد تا بهش سواری بدیم
واقعاً انتظار اون رو نداشتم کاملاً خر شده بودم
وقتی اون رو دیدم که بالای یه راهب بود که داشت ناله و شیون میکرد
تو اون کاری کردی،فوریا؟
البته،به نظرم کاری بود که وقتی غارت میکنی باید انجامش بدی
یه جورایی غیر ضروری بود، مگه نه؟
غیر ضروری بود؟ ...خب ، اره ، یه جوایی ، ولی
اگه به یه حمله ملحق بشی میفهمی که دنیا چطور کار می کنه ،آره
حالا که حرفش شد امشب به مهمونی میری؟
اره، البته،هممون میریم؟
چطوره برای خوش امد گویی به یه جای دیگه بریم
خب، در واقع همه ما در قایق
از پیش برای مهمانی به توافق رسیدیم
مقداری شراب برای رفقای مرده مون بریزید،به یاد رفقا
به یاد بیارید؟چند دقیقه پیش به خونه رسیدید
ما قرار نیست آخرین لحظات تو قایق رو به یاد بیاریم
وقتی اولین بار به اونجا رسیدیم رو به یاد میاریم
اولین صومعه رو که غارت کردیم
میدونم ولی منم میتونم بیام جشن
میدونی, حتی میتونم صندلی خودم رو بیارم
چون همیشه میگی صندلی کافی وجود نداره
اره،همینطوره
فکر کنم خیلی شلوغ میشه- البته-
اگر مردم برای خودشون صندلیهای خودشون رو بیارن
اره،اره،فهمیدم ...ولی میتونم
No comments yet. Be the first to leave one.