نخستین 192 خط.
اونجا کاخ سفیده؟ آره
رئیسجمهور گرانت تشریف دارن؟
آره
براش خدمت میکنی؟
آره
زیاد اهل گپ زدن نیستی، نه؟
نه
پات رو توی شورش از دست دادی؟
آره
پام رو توی نبرد «شیلو» از دست دادم
تقریباً میشه گفت از همین حالا
یه پام لب گوره
میگیری چی میگم؟ یه پا
واسه رفتن به کاخ سفید و دیدن رئیسجمهور
تشریفات خاصی لازمه؟
نه، برو تو و بهش بگو
که میخوای با ژنرال حرف بزنی
همین و بس
ممنون. آره
صاف برو تو
میتونم کمکتون کنم؟
بـ... بله قربان. من
یه نامه از طرف رئیسجمهور دارم
فکر کنم شام ژنرال تازه تموم شده
بهشون میگم که شما اینجایید
بفرمایید بنشینید
اوه، ممنونم قربان
قصد داری رئیسجمهور رو ترور کنی؟
دیوونه شدی؟
اوه، همینطوری پرسیدم
اسلحه، چاقو
فقط داری خودنمایی میکنی، هوم؟
خیر قربان
تا حالا رئیسجمهور رو دیدی؟
چطور آدمیه؟
مثل یه حصار گِلی، خاکی و سادهست
مثل دودکش سیگار میکشه و
گهگداری هم لب به لرزه میزنه
به نظر من، اون بیشتر به درد چادر جنگی میخوره تا... اینجور جاها
تو چی هستی؟ مُبَلّغ مذهبی؟
من؟
جوری رفتار نمیکنی که انگار از رئیسجمهور خوشت میاد
اشتباه میکنی پسر جون
من پدرشم
سلام بابا. سلام پسرم
جانی مککی؟ بله قربان
اصلاً وقت رو تلف نکردی
به خاطر راهآهنه قربان
کلاً ۱۰ روز طول کشید
چرا اینجا بیرون نشستی بابا؟
چرا نمیای بریم شام بخوریم؟
نه، با اون «داک توماسِ» پیر نه؛
با اون اراجیفی که دربارهی سرخپوستهای بیچاره میبافه
دکتر توماس فقط خواستار رفتار منصفانه با سرخپوستهاست
مثل خودِ من
برای قهوه به ما ملحق شو
هوم، جالب میشه
که تو و دکتر با هم آشنا بشید
بهتره اون چاقوی پوستکنیت رو باز کنی، پسر
«در حالی که در اورگان و کالیفرنیا،»
اونها در واقع عریضههایی رو امضا کردن و تقاضا دارن
که سرخپوستکُشها رو به اون منطقه بفرستیم
«تا سرخپوستها رو هر جا که هستن بکشن.»
خانمها
کنار من، بهترین سرخپوستکُشِ
ایالت اورگان ایستاده
خانم گرانت، اجازه بدید جانی مککی رو معرفی کنم
از ملاقاتتون خوشبختم، آقای مککی. سلام خانم
این هم دخترمون، «نِلی» هست
واقعاً تا حالا دیدی که سرخپوستها غزل خداحافظی رو بخونن؟
در واقع اونها غزل نمیخونن خانم کوچولو، نفله میشن
دوشیزه نانسی، با آقای مککی آشنا بشید
من دقیقاً میفهمم نلی چه حسی داره، آقای مککی
شما دقیقاً همونقدر وحشی و بیپروا به نظر میاید
«که یه دخترِ اهل شرق آرزوش رو داره.»
ممنونم خانم. دلم نمیخواد یه بانو رو ناامید کنم
حست رو درک میکنم
متأسفانه من هزاران نفر رو ناامید کردم
چون شبیه ژنرالها نیستم
این دخترِ شرقی داره کمکم یه غربی میشه
ممکنه تا مدتی تحت محافظت تو باشه
دکتر توماس
شما داشتید سرخپوستکُشها رو
به عذاب ابدی محکوم میکردید. حالا با بهترینشون آشنا شید
دستت به خون آلودهست؟
اوه، قهوه میل دارید آقای مککی؟
نه خانم، ممنون
نمیخواید بشینید آقای مککی؟
اوه، نه، ممنونم قربان
خب، مککی
میخوام دربارهی آشوب «مودوک»
و رهبرشون، «کاپیتان جک»، بدونم
خلاصهاش اینه آقای رئیسجمهور، که کاپیتان جک
تمام منطقهی «لاست ریور» رو میخواد
چه جور آدمیه؟
خب، بعضیها میگن به خاطر چشمهای روشنش
یه رگش سفیده
اما من فکر میکنم رگهاش بیشتر شرارت باشه
بهم گفتن تنها راه ممکن برای برقراری صلح در اونجا
اینه که کاپیتان جک و همدستهاش رو
برگردونیم به اقامتگاهِ سرخپوستهای مودوکِ صلحطلب
تا به عهدنامهاش پایبند باشه
این دیدگاهِ مهاجرهاست
دیدگاهِ مودوکها چیه؟
کاپیتان جک میگه اون عهدنامه رو هرگز نخونده
اما داره دروغ میگه آقای رئیسجمهور
میتونی توی روی خودش هم بهش بگی دروغگو؟
قبلاً گفتم
آخه من نامههایی از سفیدپوستها دارم
که اون رو تا عرش بالا بردن
معلومه، اون چندتا زنِ سرخپوست داشت
اونها هم نامههای خوبی دربارهاش مینوشتن
هر وقت به مشکل میخورد، نامهها رو برمیداشت و
پیش قاضی صـ
این نباید روی عدالت تأثیر بذاره
نمیذاره
اما اون برای قاضی صلح هم
یه زنِ سرخپوست جور کرده بود
تا حالا به تو هم پیشنهادِ زنِ سرخپوست داده؟
بله خانم. با یکیشون ازدواج کردی؟
خیر خانم
ملاحظات اخلاقی داری؟
چی دارم؟
مخالفِ ازدواجِ بیننژادی هستی؟
نه خانم، من... قصد دارم یه روزی ازدواج کنم
منظورم اینه که ازدواج با زنهای سرخپوست اونجا یه رسمِ پذیرفته شدهست؟
خب، بله خانم، اونجا زنِ سفیدپوست به اندازهی کافی پیدا نمیشه
وقتِ خوابه، نلی
اما من که چیزی نمیگم مادر
فقط دارم گوش میدم. میدونم
اون داره تاریخ رو از نزدیک یاد میگیره، جولیا
فکر میکنی مودوکهای کاپیتان جک رو میشه
با راههای صلحآمیز برگردوند به اقامتگاه؟
مکدایر، اپلگیت و هانتینگتون امتحان کردن قربان
و شکست خوردن، میدونم
حالا گزارشهایی دارم که نشون میده مهاجرها
خواهان صلحی هستن که با تفنگ به دست بیاد
کار به جایی رسیده که کنترل کردنِ مهاجرها
خیلی سختتر از سرخپوستها شده
وقتی خانوادهات رو میکشن، تو هم شلیک میکنی
تا حالا سرخپوستی رو کشتی؟
خیلی زیاد
حالا دیگه باید بری بخوابی نلی
امشب خوابهای بد میبینی
من خوابهای بد رو دوست دارم. از ترسیدن خوشم میاد
برو بخواب نلی
شب بخیر پدربزرگ
احساس قاتل بودن بهت دست نمیده؟
نه قربان. چرا باید بده؟
من هرگز بدون دلیل به کسی شلیک نکردم
وظیفهی من محافظت از کاروانِ واگنهاست
وقتی کسی به مردمِ من شلیک میکنه، منم جوابش رو میدم
صاف میزنم بهشون، بنگ
و شرط میبندم تیرش هم خطا نمیرفت
خیلی کنجکاوم بدونم جوون
توی چه جور خانوادهای بزرگ شدی؟
پیشگام بودن
اونها با شغلِ تو موافقن؟
هیچوقت ازشون نپرسیدم خانم
تعجبی هم نداره
الان کجا هستن؟
توی «بلادی پوینت» دفن شدن
بلادی پوینت
قتلعام شدن؟
بله خانم. تمام خانوادهات؟
پدر و مادرم و
برادر کوچیکم؛ پوست سرش رو کندن و بدنش رو تکهتکه کردن
دوتا خواهرهام، ۱۲ و ۱۴ ساله. اونها همون موقع کشته نشدن
اسیر شدن
زیاد دووم نیاوردن
زنهای سرخپوست حسادت کردن و اونها رو با سنگ زدن تا مردن
شاید اگه خانوادهام زنده بودن، با این که
یه سرخپوستکُش بشم موافقت نمیکردن
هیچوقت فرصت نکردم ازشون بپرسم
احتمالاً برات سواله که چرا فرستادم دنبالت؟
من به عنوان یه سرباز تعلیم دیدم
پس میدونم که یه جنگجو، معنیِ صلح رو بهتر از هر کسی میفهمه
میخوام تفنگت رو زمین بذاری و صلح رو
به سرزمین مودوک بیاری
کاپیتان جک و مودوکهاش رو برگردونم به اقامتگاه؟
این تنها راهِ رسیدن به صلحه، مگه نه؟
بدون اسلحه؟ اگه واقعاً ممکن باشه
تلاشت رو میکنی؟
خب، من ۳۰۰۰ مایل راه نیومدم که
به رئیسجمهورم بگم نه
پس انجامش میدی؟
تمام تلاشم رو میکنم قربان. این تمام چیزیه که میخوام
ممنونم... و برات توی این مأموریت آرزوی موفقیت میکنم
رئیست حتماً به این قضیه کلی میخنده
جان مککی، کمیسرِ صلح
صبر کن تا کاپیتان جک این رو بشنوه
جانی آدمِ خوبیه. شاید بتونه صلح برقرار کنه
No comments yet. Be the first to leave one.