نخستین 200 خط.
زیرنویس از احسان محبی
فیلمی از اُلیور اِستون
این فیلم بر اساس داستانی واقعی از زندگی "فانگ تی لی لی هایسلیپ" میباشد
از دهکده "کی لا" شالیزار برنج در ویتنام مرکزی
اوایل دهه پنجاه میلادی "کی لا"تحت سیطره فرانسه میباشد
و تا قبل از آن تقریبا هفتاد سال تحت سیطره امپراطوری هندوچین بزرگ بود
،حاکمان فرانسوی به دور از سایگون هانوی یا پاریس اند، اما در "کی لا" هستند
زندگی به خودی خود هزاران سال ادامه دارد و توسط پدر بهشتی محافظت میشود
"اُنگ تروی" و مادر بهشتی "مِدَت"
بین آسمان و زمین - تروی و دَت - مردم هستند
تلاش برای برداشت محصول و پیروی از آموزه های خداوند بودا
خیلی وقت پیش
یه زن جوان ازدنیا رفت
مثل برادر ها و خواهر هاش
اون در جنگ مبارزه کرده بود
فرزندانی داشت
رنج کشید
و خیلی دوست داشتنی بود
من فرزند ششم بودم
فانگ تی لی لی
و در زیباترین دهکده روی زمین زندگی میکردم
قدیمی ترین خاطره ای که از مادرم به یاد دارم بر میگرده به مزرعه
مادرم همیشه کار میکرد
هر دانه برنج نمادی از یک زندگی است که نباید تباه بشه
زمانی که مشغول به کار بودیم
اون تمام چیز هایی که درباره ی زندگی باید میدونستم رو به من یاد میداد
مامان من از کجا اومدم؟ بچه کوچولو ها از کجا میان؟
از دکمه شکم من
نگران نباش، خدا بچه ها رو میسازه و میذاره تو شکمت
باید خیلی مراقب باشی
دانه های برنج باید چندین بار نشاء و تغییر جا داده بشن
شالیزار ما همیشه نزدیک قبرستان بود
چون ما اعتقاد داشتیم ارواح از زمین وارد برنج ها میشن
و نسل بعدی با خوردن اون برنج ها
روح اجدادشون درشون وارد میشه
... یه روز در تابستان 1953
فرانسوی ها به ما حمله کردن
و دهکدمون رو نابود کردن
و سال بعد همه گرسنه موندیم
هرگز نگاه پدرم رو فراموش نمیکنم
که تا خاکستر شدن خونه به اون خیره شده بود
اما از اونجایی که این اتفاق قرنها در دهکده ما تکرار شده بود
ما زندگی رو از نو شروع کردیم
مامان، واقعا بچه ها از کجا میان؟
...بعد در سال 1963
زمین های کشاورز ها برای همیشه تغییر کرد
در اون فصل بارونی اول ویت کنگ ها رسیدن
بعضی هاشون از جنگ با فرانسوی ها برگشته بودن
بیشتر اونها مهاجرینی بودن که از شمال اومده بودن
و همه شون عصبانی بودن
خانوادم بهم یاد داده بودن که ویتنام
یک کشور آزاده
و این جنگ به همین خاطر بود
چینی ها، فرانسوی ها همه شون سعی میکردن بر ما حکومت کنن
اما ما پیروز میشدیم
شمال و جنوب مثل دو خواهر از هم جدا نشدنی بود
...در سال 1954
فرانسوی ها و آمریکایی ها متحد شدن که ما رو از هم جدا کنن و جنوب رو مال خوددشون کنن
ما باید می ایستادیم و نگاه میکردیم که متجاوزین
به خواهر ما تجاوز کنن و اون رو اذیت کنن؟
این جنگ به این دلیله
چرا باید اجازه بدیم که بیگانه ها
زمین هامون رو از هم جدا کنن و به مردم بگن که شما برین شمال و شما برین جنوب
چرا؟
اگر ویتنام واقعا مال مردم ویتنامه
ما خودمون میتونیم تصمیم بگیریم که چه دولتی بر ما حکومت کنه
هیچ ملتی نمیتونه دوتا حاکم داشته باشه
همونطور که هیچ خانواده ای نمیتونه دو تا پدر داشته باشه
اونا بمب دارن، تعدادشون ده برابر ماست - راست میگه -
ما چی داریم؟
ما با لباس های کهنه و کلت به سراغشون میریم
و چوب! ما چوب داریم
نه آموزشی میبینیم و نه ارتشی داریم
ما پولی نمیگیریم
ما خدمتگذار شما هستیم
ما به خانه ها و معابد شما احترام میگذاریم
ما جزیی از خانواده شما هستیم
میخوای برقصی؟
اون برادرم، سائو بود که از همه بیشتر دوستش داشتم
همیشه کنارم بود، مراقبم بود و سعی میکرد که بخندم
عجله کن
برنج و لوبیا
خیلی مراقب باشید، باشه، سائو
بر میگردم
للی، بر میگردم
تو دیگه دختر بزرگی شدی، همیشه سعی کن مراقب پدر و مادر باشی
جلوی اون ارواح از خودت مراقبت کن
مواظب باش
وقتی اونها با ویت کنگ ها به هانوی در شمال رفتن
احساس کردم که که برادر بزرگترم، بون
و برادر کوچک ترم، سائو، رو برای زمانی طولانی نمیتونم ببینم
شایدم برای همیشه
اما سائو بود که خیلی دلتنگش میشدم
متوجه هستی که یه کشورخیلی بیشتر از یه مشت خاک، رودخونه و جنگله؟
اینو درک میکنی که برادرت سائو ممکنه دیگه برنگرده؟
...خیلی اینو برات تعریف کردم که
چینی ها بر ما حکومت میکردن
خیلی ها مُردن
للوی، جای لونگ و خواهران ترونگ
و پدران تو فانگ تی چین برای بیرون کردن چینی ها مبارزه کردن
پدر بزرگت در برابر ژاپنی ها جنگید و مُرد
درست قبل از به دنیا اومدن تو
ما خیلی سختی کشیدیم
...وقتی ژاپنی ها اومدن
منو مادرت رفته بودیم به دَنَنگ
که جاده برای هواپیما ها بسازیم
مثل برده ها جون میکندیم
جایزه مون یه کاسه برنج بود
و اجازه یه روز زندگی بیشتر
آزادی هیچ وقت به کسی هدیه نمیشه
باید به خاطرش مبارزه کرد و مبارزه کرد، میفهمی؟
آره
این زمین رو میبینی؟
ویتنام دیگه متعلق به شماهاست
...اگه دشمن دوباره برگرده
تو هم باید پسر باشی هم دختر
از پدرم یاد گرفتم که خدا و اونهایی رو که نمیتونم ببینم دوست داشته باشم
اجدادم رو
اما با گذشت زمان متوجه شدم
که حرف های پدرم عین واقعیت بود
نیروهای حکومتی با پشتیبانی نیرو های آمریکایی وارد دهکده ما شدن
دهکده شما در امان خواهد بود
اونا راه ویت کنگ ها رو بسته بودن
اینجا جزیی از دهکده بین کی به شمار میره
خیلی از شما ها باید به لحاظ نظامی تعلیم ببینن
و آماده میشوید که
در مقابل شورش های کمونیستی مقاومت کنید
در عوض به شما مزایایی
از قبیل غذا و پول داده میشه
فرزندان بزرگتون به اردوگاه میرن
برای آموزش های نظامی
و فرزندان کوچکتون به مدرسه میرن
و دهکدتون در صلح و آرامش خواهد بود
کسی سوالی نداره؟
برید پیش راهنماتون
سرباز ها غذای ما رو میخوردن و با زن های ما میخوابیدن
و درست مثل سرباز های فرمانروایان قرن های گذشته ما رو میکشتن
اما فرمانده نیروهای حکومتی، که اسمش نو دین دیم بود، و هم پیمان نیروهای آمریکایی بود
...مثل فرانسوی ها کاتولیک بود
و این تنهایی باعث شده بود که به بودایی های سرزمین ما مشکوک بشه
فرمانده نیرو های شمالی، هو چی من
یه میهن پرست واقعی علیه ژاپنی ها و فرانسوی ها بود
ما داستان های سختی هایی که به خاطر ویتنام کشیده بودیم رو شنیده بودیم
اونا چیکاره ان؟ آمریکایی ها؟
میگن پشت اون عینک های تیره چشم های آبی دارن
اگه کفشاشون رو دراری، پاهاشون اونقدر لطیفه که با کوچیکترین دردی فریاد میکشن
اگه عینک هاشون رو برداری، پوتین هاشون رو دراری، نمیتونن بجنگن
پس سرباز های به درد بخوری نیستن
اینم حصار به درد به خوری نیست
رییس جمهور شما، نو دین دیم، دوست داره بدونه
اگه یه ویت کنگ رو ببینید چیکار میکنید؟
یا بشنوید که کسی به اونا کمک کرده
اونو میسپریم به دست سربازا
خوبه
و یه پاداش خوب در عوض هر ویت کنگی که اسیر بشه دریافت میکنید
در طول روز، دهکده تحت نظر نیروهای حکومتی بود
اما شبها، که سربازا برمیگشتن به پایگاهشون و ما بازی میکردیم
ویت کنگ ها راحت می اومدن به دهکده
یه شب، ویت کنگ ها رفتن سر وقت معلمم
تو به این بچه ها درس شورش علیه کشورشون رو میدی؟ خائن
اول چیزی که امشب باید یاد بگیرین
اینه که کی لا از دست ستمگرا نجات پیدا کرد
ما آزادی بخشیم
شب ها متعلق به ویت کنگ ها بود
اگر چه که من ترسیده بودم
اما راه دیگه ای وجود نداشت
اونها برای آزادی ما علیه حکوت جنوبی میجنگیدن
مهم نیست که کسی چیزی بپرسه، در هر صورت
مثل بچه ها کار های خیلی احمقانه انجام میدن
خبری از سائو و بن نداری؟
دارن در شمال آموزش میبینن
هیچ راهی نیست که بتونم ببینمشون؟ - الان موقع دلسوزی مادرانه نیست -
بهشون گفتم که توی مزرعه بهشون احتیاج داریم
اون برای کمک کردن اینجاست
کاشکی با سائو میفرستادیمش میرفت
اون موقع بود که قدر کار کردن رو میدونست
اینجوری حرف نزن
لی لای باید بتونه کارای خودش رو مثل بقیه انجام بده
خیال میکنه خیلی کار میکنه، اما همش همراه پسر بچه های مدرسه ست
نه، اون پسر همه اش مزاحم من میشه - حرف نزن -
ساکت باش
میشنوی چی میگم؟
دلت میخواد همه بچه هام رو بفرستی به هانوی یا سایگون؟
اگه نتونم خانوادم رو دور هم نگه دارم پس دیگه برای چی دارم زندگی میکنم؟
تو همیشه به فکر خودتی
فرانسوی ها، ژاپنی ها، حالا هم که آمریکایی ها دور و برمون ریختن
بهتره که برن به شمال
داره جنگ میشه، تو نمیفهمی، تو خودخواهی
بس کن
برو از جلو چشام
مامان، پدر رو ببخش
گریه نکن
من بابات رو مجبور کردم که اختیارش رو از دست بده
اگه تو همچین کاری رو با شوهرت بکنی
خودم میزنم تو دهنت، یکی به جای اون و یکی هم به جای خودم
میفهمی؟
اول نوبت کیه؟
یا حرف میزنی یا باید خداحافظی کنی، چارلی
تو کندی، پدرسگ؟
خیله خب، خودت خواستی
No comments yet. Be the first to leave one.