نخستین 200 خط.
با وجود تمام سختیهاش،
لینگ از زندگی توی اون برج راضی بود.
حالا که این همه از ساکنین از سر راه برداشته شده بودند،
حس میکرد میتونه آروم باشه.
بیشتر روی خودش مسلط بود.
آماده بود که پیش بره و زندگی رو کشف کنه.
چطور و کجا، دقیقاً...
میبینم که پوسیدگی شروع شده.
...هنوز تصمیم نگرفته بود.
یه نوشیدنی میخوری؟
کازگرو هست.
همه پسرا دور همیم.
بعضی وقتا براش سخت بود باور نکنه که
دارن توی آیندهای زندگی میکنن که قبلاً اتفاق افتاده.
اوه، لعنتی!
اوه، بدشانسی.
یا شاید خوششانسی؟ هیچوقت یادم نمیمونه.
اوه!
خیلی متاسفم.
من واقعاً متاسفم.
ببخشید.
زنده میمونم.
شک ندارم.
شما نمونهی بینظیری هستید.
فکر کردم خالیه.
آره، من... من تازه اومدم اینجا.
من شارلوت ملویل هستم.
سلام. ببخشید، حتماً خوابم برده بود.
خدایا، امیدوارم نترسونده باشیمش.
خب که چی اگه ترسونده باشیم؟
میگم... - بله؟
چرا بعداً نمیآی بالا یه نوشیدنی بخوری؟
یه مهمونی دارم. - ممنون، سعی میکنم بیام.
امشب کی میخوای ما بیایم؟
هفتِ سروقت. - این یادم انداخت...
هنوز کادوی تولدت رو ندادم بهت.
میدونی که تو تیپ من نیستی.
در ضمن، نباید الان استودیو تلویزیون باشی؟
منم تیپ اونا نیستم.
بیا دیگه.
نمیتونم. هنوز به اندازه کافی نخوردم.
نمیخوام ناامیدشون کنم.
هلن داره چی به خوردت میده؟
هیچی. اون خیلی افسردهتر از اونه که آشپزی کنه.
باید با یکی مثل تو ازدواج میکردم.
خویشتندار و با سینههای عالی. - مم.
میدونی، من واقعاً دلم میخواد یه روزی بین اون رونهات قرار بگیرم
یه روزی.
بعضی وقتا واقعاً شورشو درمیاری، وایلدِر.
واقعاً؟
آیا چیزی اتفاق افتاده که بتونه باعث جمع شدن
انرژی منفی بشه؟
خواهرم اخیراً فوت کرده.
واقعاً؟
بله، البته.
ببخشید، فقط مردم معمولاً اینجا دروغ میگن و فقط... دروغ میگن.
برای اینکه ده دقیقه اضافه بگیرن، میدونی؟
من ده دقیقه اضافی ندارم.
"تمام کیسههای زباله بزرگ... نه، کیسههای بزرگ نه."
پوشک.
ببخشید؟ - راه شوت رو میبندن.
من هیچ بچهای ندارم، پس...
خوبه. اونا توی استخر ادرار میکنن.
این رو یادم میمونه.
پنجاه و هشت ساله. مرد.
اسکیزوفرنی. سکته قلبی.
یه لاکپشت پیر بود، نه؟
احترام رو نباید کنار گذاشت
با هر حس کاملاً طبیعی انزجار.
حالا، با گذشت زمان ممکنه در درمان بالینی متخصص بشید
بیماریهای روانی، تحقیق در مورد ریشههاش،
توسعه یا تظاهراتش.
اما بیاید از اصول اولیه شروع کنیم.
همونطور که میبینید، ماسک صورت به سادگی از روی جمجمه جدا میشه.
مانرو؟
مانرو؟
افتادی.
خب...
بله، متاسفانه من توی این جور چیزا خیلی خوب نیستم.
یعنی جا افتادن؟ - بله.
من بیشتر انتظار داشتم نوعی گمنامی اینجا پیدا کنم.
نگران نباشید، مردم معمولاً اهمیت نمیدن چی اتفاق میفته
دو طبقه بالاتر یا پایینتر از اونا.
خوبه.
شارلوت فرق داره. اون توی همه جور کمیتهای هست.
اون گفت درخواست اجاره شما خیلی بایرونی بود.
واقعاً گفت؟ - مم.
خب، من مصممم که همه چی رو درست انجام بدم.
باشه.
بیشتر بریزم؟
بله، ممنون. - بفرمایید.
طبقه چندمی؟ - ۲۵.
یه طبقه پایینتر.
تنیس؟ - نه، در واقع اسکواش.
اون ۲۰ (طبقه) است، فکر کنم.
چرا اینجا و نه یه آپارتمان مجردی توی شهر؟
فکر کنم یه جور سرمایهگذاری برای آینده است.
حس کردم به یه شروع تازه نیاز دارم تا اثرم رو روش بذارم.
ما این پایینیم، توی انواع سایهها.
بیشتر خانوادهها همینطورن. واقعیهاشون، البته.
راه شوت رو بستی.
ببخشید؟ - این استیله. کارش دندونه.
تو هنوز نمیدونی اوضاع اینجا چطوریه، نه؟
نه، ولی من زود یاد میگیرم.
من ارتودنتیستم، نه همجنسباز.
خوش به حالت.
استیل بچهها رو درست میکنه.
میترسم زیاد شیرینی میخورن.
هلن یه محیطزیستیِ پُشتمیزیه.
اون اهمیت میده، کلا کارش همینه.
اسم بازیافت به گوشت خورده؟ - نه، من...
چیزی که اون نفهمیده، اثرات مخربِ
این همه بچههای شیطونِ دندونخراب.
زنهای اینجا اگه...
...پاهاشون رو رو هم بذارن، بیشتر به سیاره کمک میکنن.
این یکی دیر کرده. نمیخواد بیاد بیرون.
مامان. - هوم؟
توبی یه دستگاه رادیو داره.
خودت باید بسازیش. منم میتونم یکی داشته باشم؟
اگه بچه خوبی باشی.
اون زنت نیست که داره با کازگرو میره دستشویی؟
کازگرو اخبار میخونه. تو تلویزیون دیدیش؟
نه. - خیلی خوبه.
خیلی متقاعدکنندهست.
ببخشید.
بیعدالتی. شوهرم نمیتونه تحملش کنه.
سالهاست داره راجع بهش مستند میسازه ولی...
...فکر کنم تمرکزش رو از دست داده.
ببخشید؟
اوم.
خیلی ممنون.
طبقه بیست و پنج.
اوه، لعنتی.
سلام، جین، منم.
گوش کن، من امروز صبح نمیام سر کار.
صبر کن. مونرو چی شد؟ برای اون اسکن اومد؟
باشه، خوبه.
خب، اگه پیداش شد، بذارش رو میزم.
و نه، نه، من چیزی لازم ندارم. همه چی همینجاست.
سلام. - زنگ نزدی.
مگه باید میزدم؟
معلومه دیگه.
سلام.
تو عوض نشدی.
ببخشید، فکر نکنم بتونم.
خب دیگه. ضرر کردی.
دکتر جدید شمایی؟
آره. بله، خودمم.
ولی نه از اون نوعی که احتمالا بهش نیاز داری.
اگه کسی آسیب دیده، میتونم به درمانگاه زنگ بزنم.
آقای رویال میخوان شما رو ببینن.
همین الان.
ببخشید، کی؟
این آسانسور خیلی شیکه.
خصوصیه.
اون رو لازم نخواهی داشت.
طبقه چهل. پنتهاوس.
تراس.
آه، دکتر لینگ.
شنیدم اسکواش بازی میکنید.
بله، همینطوره. شما همه اینها رو ساختید؟
رویاش رو دیدم. ایدهاش رو دادم. من که آستین بالا نزدم.
البته، پروژه هنوز خیلی مونده تا تموم شه.
در کل پنج برج خواهند بود، که دریاچه رو احاطه میکنن.
چیزی شبیه یه دست باز.
دریاچه کف دسته و ما روی بندِ انتهاییِ
انگشت اشاره وایسادیم.
بفرمایید.
تمام انرژیم رو گذاشتم پای این برج.
به نوعی، من قابلهاش هستم.
اوم.
به نظر میاد مثل نمودار ناخودآگاهِ
یه جور اتفاق روانی میمونه.
خوبه. میتونم ازش استفاده کنم؟
حتما.
البته، من ذاتا یک مدرنیست هستم ولی شما، به عنوان یه دکتر،
میفهمید که باید هرچیزی رو طبق نیازش تجویز کرد.
اون سازه عجیب بیرون برای زنم ساخته شده.
مشغله اصلی اون، پرورشِ دقیقِ
یه جور نوستالژیِ شدید و عمیقه.
برای چی؟
چرا کند و کاو کنیم؟
ماشینم زیر یه کامیون سیمان که دنده عقب میاومد، له شد.
متاسفانه من فیزیوتراپیست نیستم.
من میدونم شما کی هستید، دکتر لینگ.
ورزش مداوم تنها چیزیه
که درد رو دور نگه میداره.
پس میشه گفت نه تنها من اولین
قربانیِ جادهایِ این ساختمونم، بلکه خودم معمار حادثه خودم بودم.
نظرت چیه؟
اون اسبه؟ - احتمالا.
زنم اسب سواری میکنه.
تو طبقه چهلم؟
ایشون سیمونز هستن، یکی از واسطههای من.
بله، ...ما قبلا همدیگه رو دیدیم.
اسکواش.
جمعه، شش صبح. هوم؟
چرا که نه. - هوم. خوبه.
اوه، لینگ؟
زنم پسفردا یه "برنامهای" داره.
No comments yet. Be the first to leave one.