نخستین 200 خط.
در سرزمینی دورافتاده بود. نمیدانم کجا.
اما سرزمینی دوردست بود.
شاهزادهای عقلش را از دست داد و فکر میکرد
که خروس است. خروس؟ مثل این؟
بله. زیر میز ناهارخوری پناه گرفت،
لخت و عور، و حاضر نبود چیزی جز دانه بخورد.
خب، بعدش؟ شاه جادوگران و پزشکان را صدا زد
تا پسرش را درمان کنند، اما فایدهای نداشت.
یک روز، یک مرد خردمند ناشناس آمد، لباسهایش را درآورد
و زیر میز کنار شاهزاده نشست و گفت که او هم خروس است.
سرانجام، آن خردمند شاهزاده را متقاعد کرد که لباس بپوشد
و بالاخره با بقیه سر میز بنشیند و غذا بخورد. «هیچوقت فکر نکن»
آن خردمند گفت: «... که با خوردن مثل یک آدم،
با بقیه مردها سر یک میز،
یک خروس دیگر خروس نیست.»
«تو میتوانی هر کاری را با این مردها
در دنیایشان انجام دهی. یا حتی برای آنها.»
«و با این حال همان خروسی باقی بمانی که هستی.»
خیلی بهت افتخار میکنم، بنیامین.
پسر کوچولوی به این جوانی، و از همه بزرگترها باهوشتر.
حدس بزن چی؟ پول دارم.
دوست داری بریم رستوران غذا بخوریم؟
رستوران؟ واقعاً؟
نظرت راجع به من و اون چیه، هان؟
خوب بودی. آره، راست میگم!
خانم؟ خانم!
سینه و باسنش قشنگه.
به خوابیدن باهاش نه نمیگفتم. خانم!
خانم، خانم!
هی، خانم! این دخترهای لعنتی کجان،
تو این جای گند، هان؟
میشه لطفاً یکی دیگه داشته باشم؟
هی، چاقالو! باید مواظب وزنت باشی.
وگرنه به زودی پهنتر از قدت میشی. مثل سیبزمینی.
مثل یه خوک شکمپر!
هی، چاقالو! اسمت چیه؟
اون چاق نیست! اون برادر منه و قویه.
من آهنگرم. اسمم زیشه است. زیشه برایتبرت.
هی، چاقالو! با تو هستم.
چاقالوی ما یهودیه.
یه یهودی گنده چاق.
یه چاق، و یه لاغر.
یهودی چاق زیاد میخوره و یهودی لاغر به اندازه کافی نمیخوره.
هی، چاقالو! چرا
کوچیکه هیچی نمیخوره، هان؟
باید بیشتر مثل برادر چاقت غذا بخوری.
فکر خوبیه.
تو خیلی لاغری.
چاقه و لاغره...
... با هم، توی شرایط سخت و آسون.
هی!
هی!
تاوان اینو بهم میدی! میدونی
چقدر آبجو بود؟ یک هکتولیتر!
و میدونی یه بشکه چقدر قیمت داره؟ و اون میز چقدر؟
تقصیر اون نبود، بقیه شروع کردن!
در مورد پولی که میخواین پرداخت کنین...
بله، واقعاً دلمون میخواست اینو پرداخت کنیم، ولی پولی نداریم.
کاری که باید بکنم اینه که به پلیس زنگ بزنم.
ولی فکر میکنم راهی هست که خسارت رو جبران کنین.
سیرک اومده شهر. بیرون، کنار دروازه.
یه «قویترین مرد» معروف اونجاست. و یه جایزه نقدی هست که میشه برنده شد
برای مردی که بتونه شکستش بده!
خانمها و آقایان، کودکان عزیز!
مایلم اعلام کنم که هرکول ما یک رقیب دارد!
جوان قویای، بدون شک.
اما در بیش از ۲۰ سال،
هرکول ما، غول رودس ما،
هرگز شکست نخورده است.
سالهاست که ما جایزه را افزایش دادهایم
به مبلغ ۵۰۰۰ زلوتی برای هر مردی
که ثابت کند قویتر است. بیدلیل نیست که
قدما، غول رودس را
یکی از ۷ عجایب جهان اعلام کردهاند!
و حالا، حضار محترم،
رقیب او امشب...
زیشه برایتبرت! آهنگر اهل همین شهر!
من بیشتر میتونم! من بیشتر میتونم!
یتزاک، بیا! مهمان داریم. یه جنتلمن واقعی.
چی میخواد؟ نمیدونم. با موتور سواری اومد.
وای خدای من، هیچی برای تعارف بهش ندارم.
لاندور. آلفرد لاندور.
از ملاقات با شما خوشوقتم، آقای برایتبرت.
و این پسر قوی شماست.
لطفاً! بفرمایید بنشینید! متشکرم.
من کارگزار هنرمندان واریته هستم.
رقاصها، کمدینها، شعبدهبازها.
هر چیزی که مشتری داشته باشه. و تقاضا تو برلین خیلی زیاده.
من غریزهای برای کشف استعدادهای بزرگ دارم.
برای آدمهایی که مستقیم میرن به اوج.
من دیروز تو سیرک بودم که قویترین مرد محلی رو ببینم، که پسرتون...
لازم نیست ادامه بدید. ما آدمهای آبرومندی هستیم.
برای یک یهودی این کار درست نیست.
اما بااستعدادترین آدمها تو سینما، تئاتر و هنر...
من هیچوقت حتی به رفتن فکر هم نکردم. جای من تو همین آهنگریه.
تو شتتل کوچیکمون. ببینید، شتتلهای یهودی ما
مثل کتابهای مقدس میمونن، باز،
به چشمهای خدا. و روز عذاب،
حتی ماهیها هم تو جوی آب میلرزند.
در بهار، در عید پسح، درختان شادی میکنند.
آقا... شما مثل یک مغازهدار با قفسههای خالی هستید.
که چیزی برای فروش نداره.
پسرم... تو باید بری دانشگاه!
چه قشنگ گفتی.
واقعاً.
میدونی این پسر چند سالشه؟ ۹ سال!
این فسقلی تازه ۹ سالشه.
و فکر کنین که این برادر منه، بنجامین.
ببینین برادرم چه پسر فوقالعادهایه.
صبح بخیر، خانمها و آقایان. خوبین؟
بله، ممنون. خوبم! منم همینطور.
صبح بخیر آقای لندور! ما همین الان داشتیم در مورد شما صحبت میکردیم.
تو ماشین خوابیدید؟
اینجا حتی یه هتلم نیست که شب رو بگذرونیم.
صبح بخیر. صبح بخیر. صبح بخیر. شما مرد استثنایی هستین.
بله، همینطوره، وقتی دنبال یه استعداد استثنایی باشم.
زیشه، گوش کن!
میخوام با من بیای فقط برای یک روز!
یه چیزی دارم که بهت نشون بدم.
اما من نمیتونم برم. باید کار کنم. پدرت...
برای یه بعدازظهر بهت اجازه میده، نه؟
پسر من خودش میتونه تصمیم بگیره.
در مورد این چیزا.
خیلی برات جالب خواهد بود ببینی چی میخوام بهت نشون بدم.
زیشه، نگاه کن! به این همه ماشین نگاه کن!
حتماً همه ماشینهای دنیا
همین الان توی برلین هستن!
بیشتر از ماشینه، جوون. ببین چی داره میاد.
اون یه ماشین پرنده است! در موردش خوندم.
ببین چقدر آدم میتونه حمل کنه.
هواپیماها هرگز نمیتونن با اون رقابت کنن.
بنجامین!
بنجامین، بیدار شو! بیدارم!
داشتم فکر میکردم. منم همینطور.
باور داری خدا به هر کدوم از ما یه هدیه میده؟
البته.
خدا منو قوی آفریده بنجامین. به نظرت...
منو برای یه هدفی قوی نکرده؟
یه آهنگر باید قوی باشه.
اما من از حد نیاز یه آهنگر هم قویترم.
بعضی وقتا ما نمیفهمیم چرا خدا کاری رو میکنه که میکنه.
این چیزیه که من باید بفهمم.
زیشه؟ چی؟ بگو.
کتاب انبیا میگه: "به من مهلت بده
تا قبل از اینکه از اینجا برم، قدرتم رو باز پیدا کنم
و دیگر نباشم. و دیگر نباشم."
خب؟ و، چی؟
در موردش چی فکر میکنی؟ در مورد چی؟
برلین.
بذار اول با خاخام صحبت کنم.
اما قبل از هر چیزی، ما باید عید فصح رو جشن بگیریم.
اما...
بچهها، وقتی از مصر فرار کردیم ما...
وقت نکردیم خمیر ور بیاد.
هانا؟ وقتی به دریا رسیدیم چی شد؟
هاشم دریاها رو باز کرد. بله، همینطوره!
و، رافائل؟ چند سال تو بیابون موندیم؟
چهل سال.
بله. خب.
پیداش کنین! آره!
کجاست؟
باید یه جایی باشه.
شاید زیر بالشه. هانله پیداش کرد!
عالیه! هانله پیداش کرد!
پیداش کرده. آفرین!
عالیه!
چقدر برای این میخواین؟ ۶ زلوتی.
نه، خیلی زیاده!
آره.
۶! آره.
میخوام از قادر مطلق تشکر کنم به خاطر همسر خوبم و فرزندانم.
شما نمک زمین هستید. و دلم رو از شادی پر میکنید.
امروز، به خصوص میخوام از خدا تشکر کنم
به خاطر پسر ارشد قویام.
زیشه، پسرم! تو به دنیا میری.
اما هیچ وقت فراموش نکن که کی هستی!
وایسا! وایسا!
من خیلی سفر کردم. تا ویلنا هم رفتم. اما یه همچین چیزی...
یه همچین چیزی رو قبلاً ندیده بودم.
میتونین منو سوار کنین؟
کجا میتونیم برسونیمت؟ اتفاقاً به برلین نمیری؟
گرسنهای؟ همیشه.
مادرم هیچ وقت نتونسته سیرم کنه.
و میخوای تا برلین رو پیاده بری؟
بله. من بلیط قطار درجه یک دارم.
اما میخوام بلیط رو پس بدم، و مادرم به جاش یه لباس جدید بخره.
شنیدم تو برلین دخترای خوشگل زیادی هست.
دخترایی که تو روستا پیدا نمیکنی. شاید یه دونه رو ببینی.
یه جورایی دیدم. تو خواب.
اما نتونستم صورتش رو ببینم، چون... میدونم عجیب به نظر میاد.
اما اونقدر نور زیاد بود. فکر کنم یه شاهزاده خانم بود.
شما مخصوصاً برای من نیومدید؟ از کجا میدونستید؟
شهرتت از پاهات سریعتره.
اسم من دلیلاست.
حواست باشه، سامسون!
برلین، می ۱۹۳۲.
منم، زیشه! زیشه بریتبارت!
میخوای با آقای لندور صحبت کنی؟
هنوز اونجایی؟ الو؟ الو؟
حرف بزن لطفاً. چی؟
No comments yet. Be the first to leave one.