نخستین 158 خط.
🐈 SubNeko
بهشت جهنمیان
گلی کمرنگ، بیصدا شکفت در این حوالی
نه با سرخیِ آتشین، که با سوسویِ زلالی
عمریست ایستادهام، پایم اسیرِ گذشته است
گر بندِ این دوگانگی از پایم گسسته است،
آیا کنارِ این گل، مجالی برای شکفتنم هست؟
آینده میچکد ز میانِ انگشتانِ دست
تاوانِ کدامین گناه است این دردِ بیامان؟
پیوسته خنجر میزنم بر قلب و جان
و در حسرتِ یک دلخوشیِ ساده، دو دلم
میخواهم اکنون پای در این نقطه نهم
آن گل به صد وقار شکفت و شد عیان
همین برای شادیام بس بود در این جهان
تنها امیدم، محافظت ز یک برگ و بار بود
در آرزوی قدرت، دلم بیقرار بود
همان نقطه ضعفی که طرد کردم، دوباره برداشتم
رهایی ز دوگانگی را دگر محال پنداشتم
در دلِ همین تضاد است که خود را یافتم
چون ریشهای که در خاک، محکم شکافتم
یا چون رقصِ برگی، زودگذر در مسیرِ باد
آرام رها میشوم تا شکوفا شوم شاد
بهشت جهنمیان
پس با توجه به حریفمون، شاید منطقی باشه که من ازت محافظت کنم.
جفتمون شینوبی هستیم، ولی من و تو هیچ شباهتی به هم نداریم.
هیچی برام مهمتر از جونم نیست.
تحت هیچ شرایطی تو خطر نمیندازمش.
موافقم.
هدف منم اینه که زنده برگردم خونه.
زنده بمونم و زنم رو ببینم.
قصد ندارم جونم رو به خطر بندازم.
بسه دیگه.
مأموریت انجام شد. بزنین بریم.
چیزی رو جا نذارین.
گابیمارو.
رفتارت عجیب شده.
دیگه تو هر مأموریت آدم نمیکشی.
قبلاً قبل از شروع کار، هر کی سر راهت بود رو میکُشتی.
چه فرقی میکنه؟ ما استخدام شدیم تا اینو بدزدیم.
همین؟
نکنه زن گرفتن طرز فکرت رو عوض کرده؟
یه ازدواج ساده که باعث تغییر عقیده نمیشه.
اوه، خوش اومدی عزیزم.
عـ-عزیزم.
آره.
امروز صدمه ندیدی.
خیالم راحت شد.
ایـ-این اواخر، برای کشتن کسی استخدام نشدم.
میفهمم.
این خوبه.
خوشحالم.
تغییر عقیده نیست.
خودم هم گیج شدم.
کل زندگیم رو فقط به عنوان یه شینوبی زندگی کردم، اما...
نمیدونم چطور تو روش نگاه کنم.
مـ-من برنج و شاهبلوط دوست دارم.
هان؟ آه...
که اینطور.
نمیدونم چطور تو روش نگاه کنم.
خب، این دفعه چیه؟
آدمکشی.
گابیماروی توخالی، بدون هیچ رحم و مروتی.
چهرهی واقعی من اینه.
خوش او...
همونجا بمون.
قیافهم افتضاح شده.
فقط میترسونمت.
وایسا.
کثیف میشی.
نـ-نمیترسی؟
معلومه که نه.
تو که غول یا جن نیستی.
قیافهت هر شکلی که باشه، هنوزم شوهر منی.
هنوزم نمیدونم چطور تو روش نگاه کنم.
اما اصلاً دلم نمیخواد توی چهرهاش ناراحتی ببینم.
یویی...
هدفم اینه که زنده بمونم و زنم رو ببینم.
قصد ندارم جونم رو به خطر بندازم.
پس...
به جاش حاضرم هر چیز دیگهای رو فدا کنم.
باورهامو.
منطقم، عقلم رو.
حتی انسانیتم رو.
گابیمارو احتمالاً داره از نقشهی دوم استفاده میکنه.
گابیمارو
یوزوریها
چی؟ نقشهی دوم؟
وقتی انسان و گل با هم ترکیب میشن، اگه تائوی گل پیروز بشه انسان به گل تبدیل میشه.
اما اگه تعادل ایجاد بشه، انسان قدرت گل رو به دست میاره.
درست مثل تنسن.
برادرمم همین کارو کرد.
آره، اما اون بر تائوی گل غلبه کرد.
"تان" از طریق گل وارد بدنش شد،
اما چون مقدارش خیلی کم بود، تونست به تعادل برسه.
الان بدنش مثل تنسنها شده.
به عبارت دیگه، اگه بتونیم جهش رو کنترل کنیم،
میتونیم درست مثل اونا خودمون رو ترمیم کنیم.
یه چیزی هست که میخوام مطمئن بشم.
شاخکِ مو دان.
میتونیم با این خودمون رو به گل تبدیل کنیم.
کنترل کردن این مقدار کم باید راحت باشه.
خیلی خطرناکه.
تعادل فقط به طور تصادفی اتفاق میافته.
در حالت عادی، حتی با یه مقدار کم هم تبدیل به گل میشی.
اما چوبه تونست.
چطوری؟
احتمالاً چون لب مرگ بود.
تائو با نفس کشیدن، فکر کردن، و هر چیزی که به زنده بودن ربط داره مصرف میشه.
اما حین مردن، هیچ کاری نمیکنی. فکری تو سرت نیست.
پس تائو فقط رو ترمیم متمرکز میشه.
که اینطور.
که اینطور نداریم!
برادرم خاصه.
حتی تو بیهوشی هم تونست تائوی گل رو شکست بده.
حس خودآگاهیش قویه.
میل به زندگیش قویه.
برادر من فرق داره. بیخیالش شو.
تو هم مثل بقیه میشی.
اگه اونو تو خودت فرو کنی، تبدیل به گل میشی و میمیری.
فرق چوبه با بقیه این بود که چیزی برای از دست دادن داشت.
چون کسی رو داشت که به خاطرش زنده بمونه،
به هر قیمتی که شده.
دست کشیدن از انسانیت برای اینکه زنده برگرده خونه.
این همون...
نقشهی دومه.
با عقل جور در نمیاد.
گابیمارو
یوزوریها
اما گابیمارو میتونست انجامش بده.
نه، مطمئنم انجامش میده
اگه باعث بشه به زنش نزدیکتر بشه.
به دست آوردن قدرت ترمیم، چیز زیادی رو عوض نکرده.
حریفم داره تائوم رو مهار میکنه.
ترمیم و تائوم دارن ضعیف میشن.
تحملم فقط یه ذره بیشتر شده.
جفتمون نباید بذاریم ضربهی مهلکی بهمون وارد بشه مخصوصاً به تاندنمون.
اما همون یه ضربه کافیه.
همون یه ضربه کافیه...
تا ران رو بکشم.
قبل از اینکه بدنم توسط گلها تسخیر بشه.
تو یه هیولایی.
بعد از یه بار مردن هنوزم داری میجنگی.
حتی انسانیتت رو هم دور انداختی.
اونم واسه یه چیز نامعلوم.
تو احمقی. من وقت این مسخرهبازیا رو ندارم.
شاید حق با تو باشه.
اما یه جاهایی هست که فقط احمقها میتونن بهش برسن.
با خونسردی و منطق نمیتونی بهشون برسی.
بعضی وقتا فقط باید به تجربهت تکیه کنی.
تو به فکر خودتی، اما عقلت هم سر جاشه.
احتمالاً هیچوقت چیزی رو تجربه نکردی که باعث بشه مثل احمقها رفتار کنی.
شک نکن که عقلم سر جاشه.
با کسی که نتونم شکستش بدم نمیجنگم.
اما...
هر کی لباسای موردعلاقهم رو پاره کنه، بهای سنگینی میده.
اونا که اصلاً مال تو نیست.
تائوی آتیش من نمیتونه ضربهی مهلکی به تائوی آبِ ران بزنه.
اما برای تائوی خاک تو، این کار ممکنه.
No comments yet. Be the first to leave one.