نخستین 200 خط.
تیــــم ترجـــمه .:: قـقـنوس ::. .تــقــدیم میکند
"عشق بزرگ"
:فیلمی از "پیر اتکس"
ساعتها میگذرند
و من منتظرت میمانم
با قلبی در حال تپش
ساعتها میگذرند
و من منتظرت میمانم
با قلبی در حال تپش
...این سفر، سفری طولانی
به سرزمین بیوفایی است
ادامه میدهی و با هوش و ذکاوت بیشتری برمیگردی
با کمال بیشتر
...در حالی منتظرت میمانم
که دیگران میتوانند از روزهای لطیف لذت ببرند
عشق، شمارشی معکوس است
من دوستت دارم و همیشه هم خواهم داشت
من منتظرت میمانم
همه چیز به طرز بدی شروع شد
...اوه، آره
واقعاً به طرز خیلی بدی
...یادمه، اون روزها
چهار یا پنج سال پیش بود
تازه داشتم خدمت سربازیام رو تمام میکردم
و وقتی به خونه برگشتم، با "ایرن" ملاقات کردم
که در ایستگاه منتظر من ایستاده بود
دقیقاً همون جایی که 18 ماه پیش با من ملاقات کرده بود
!ایرن شیرین
بنابراین، تازه خدمت سربازیام رو تمام کرده بودم
و وقتی به خونه برگشتم، با ایرن ملاقات کردم
که در ایستگاه، منتظرم ایستاده بود
...دقیقاً همون جایی که 18 ماه پیش
با مارتین ملاقات کرده بودم
!مارتین جذاب
من، ایرن و مارتین زمان زیادی همدیگه رو میشناختیم
ما دوستان دوران کودکی جدایی ناپذیری بودیم
...در شهرستانهای یه شهر زندگی میکردیم
هر سه تامون
...بستگی به حال و هوای اونها
من با مارتین یا با ایرن بیرون میرفتم
گاهی حتی با هردوشون بیرون میرفتم مخصوصاً یکشنبهها
با هم دیگه میرقصیدیم
وقتی هوا خوب بود، با هم به پیاده روی میرفتیم
...یادم هست
اون هم بود.... اسمش چی بود؟
"!تِرسا"
تِرسا، خوب بود
اون، خیلی شیرین بود
و از خانوادهی خوبی بود
پدرش یه دفتردار و مشاور محلی بود
مادرش، با آبرنگ نقاشی میکشید
...آنها تحصیلات عالیه
زبان لاتین، پیانو و خیاطی برایش فراهم کرده بودن
همه چیز بهش یاد داده بودن
اون روزها که اون رو میشناختم
تازه داشت مدرسهاش توی صومعه رو تمام میکرد
...اما سریعاً
خیلی سریع، اون بد شد
اما وقتی بهش فکر میکنم
میتونستم با مارتین هم ازدواج کنم
چرا که نه؟
مارتین... یا ایرن
و حتی کلی آدم دیگه
فلورنس کسی که همسرم شد
اون رو برای اولین بار توی تراس کافه دی پاریس دیدم
نه، این درست نیست
من توی تراس نبودم بله، داخل بودم
داخل کافه دی پاریس
این طور نیست من می دونم چی دارم میگم
توی تراس بودم
!دارم از چی حرف میزنم
...من توی تراس نبودم
!تصمیمت رو بگیر
تراس، تراس هست داخل، داخل هست
...دارم
هوا گرم هست بیا بریم و روی تراس بنشینیم
آره، روی تراس
معلومه که بعد از اون ...من و فلورنس
دوباره همدیگه رو دیدیم
....همدیگه رو اتفاقی میدیدیم
اگر شانس، اجازه میداد
بنابراین، بدون اینکه متوجه باشیم شروع به بیرون رفتن با هم کردیم
اغلب بیشتر و بیشتر بیرون میرفتیم تقریباً هر روز
این کار، به سادگی تبدیل به یه عادت شد
دوستت دارم
بعد چه دوست داشته باشید، چه نه این موضوع به اتفاقات دیگهای پیوند خورد
...هرگز نمیفهمی، اتفاقات چطور رخ میدهند
اما اونها رخ میدهند
برای من و فلورنس همه چیز، سریع اتفاق افتاد
من متوجه هم نشدم
یک روز خوب بهاری
فلورنس ناگهان تصمیم گرفت تا من رو به خانوادهاش معرفی کنه
به سرش زده بود که من با والدینش ملاقات کنم
یک وسواس فکری
...و من کاملاً بدون تردید گفتم
خیلی خب، البته
میای؟
بریم داخل
بابا
از دیدنت خوشحالم
مامان
از دیدنت خوشحالم
خانم و آقای جرارد آدمهای کاملاً گیرایی بودن
باید میدونستم
پدربزرگم
فلورنس، والدینش رو ستایش میکرد
مخصوصاً مادرش رو
و والدینش اون رو ستایش میکردن
در تمام خونه، عکسهایی از اون وجود داشت
این تو هستی؟
تو رقص خوندی؟
یه کم - از رقص خوشم میاد -
یک نوشیدنی میخوای؟
نوشیدنی و سیگار رو کم کردم اما من هیچ تقصیری نداشتم
این سرگرمتون میکنه، بچهها
میتونیم؟
فکر میکنید به سختی تلاش کردم تا تأثیر خوبی رویشون بذارم
فقط بیش از حد موفق بودم
این دختر کوچولو، کیه؟ - اون، بابا هست -
اون دخترعمو الیسا است
نتیجهی مادربزرگت
...و اون، همسرش هست
اونی که بالای قاب هست، کیه؟
اون در جنگ جهانی اول کشته شد
اون عمو فیرمن هست
من اون رو نمیشناختم اما میگن من بهش شباهت دارم
نمیدونم اون کیه
اون عمو آلبرت هست
بابا میگه وقتی اطراف شرکت بود خیلی بامزه بود
اون رو میشناسی؟
اون منم، وقتی همسن فلورنس بودم
...بنابراین در اونجا
فقط در عرض چند دقیقه با تمام خانواده ملاقات کردم
یک خانوادهی خوب
از اون لحظه به بعد سیل اتفاقات، رخ دادن
...روز بعد
آقای جرارد من رو برای بازدید از کارخانهاش دعوت کرد
البته، کارخانهای کاملاً خوب
یک کارخانهی دباغی و یکی از اون موفقهایش
در سال 1984 توسط پدربزرگش، بنا شده بود
اون تمام داستان رو برایم تعریف کرد
اون خیلی به کارخانهاش افتخار میکرد و و دلایل خوبی هم داشت
اون ساختمانها و کارگاههای اطراف رو بهم نشون داد
البته، همینطور دفترها رو
اون، من رو به منشیاش معرفی کرد
مادام لوئیز، منشیمون
داماد آیندهام
مادام لوئیز، با دلپذیرترین لبخند، ازم استقبال کرد
حس ششمم میگفت که اوضاع داره برایم خراب میشه
همه چیز داشت بدتر و بدتر میشد
فلورنس، تک فرزند بود
...و آقای جرارد این موضوع رو روشن کرد
که برای من ...جایی توی کسب و کارش
توی دباغیاش وجود داره
!من خیلی دوست داشتم موسیقیدان بشم
...موسیقیدان یا خلبان
...!حتی، او
بنابراین، در روز خوبی خودم رو نامزد کرده دیدم
یک حلقه برای فلورنس انتخاب کردم
البته
این یکی رو انتخاب میکنی؟
بنابراین، طبیعتاً مجبور بودم با مارتین به هم بزنم
و با ایرن، به هم بزنم
و من از ناراحت کردن دیگران، متنفرم
اوه، فلورنس
چی میتونم در مورد فلورنس بگم؟
اون حساس و دلربا بود
همانطور که مادرش هر روز تکرار میکرد
اون خیلی خوب تربیت شده
اون بسیار نجیب و گیرا است
و همه کاری از دستش برمیاد و خیلی هم تو رو دوست داره
دیگه چی میخوای؟
اون شایستگیهای بسیار زیادی داره
بله، فلورنس شایستگیهای بسیار زیادی داشت
که یه روز تصمیم گرفتم به دیدن مادرش برم و بگم
خانم جرارد فکر میکردم اینها تموم شده
من فکر نمیکنم آمادگی ازدواج رو داشته باشم
من به فلورنس علاقه دارم اما تصمیم ندارم که باهاش ازدواج کنم
...انگار
به نظر نمیاد که ازدواجشون خیلی خوب پیش بره
نه، نمیره
فقط چون همیشه بازو به بازوی همدیگه هستند ...معنیاش این نیست که
اما اونها به همدردی ما نیازی ندارن
نه، به نظر میاد که کارخانه خوب کار میکنه
با چنین کسب و کاری
حتماً رابطهشون با هم خوبه
من نمیدونم با هم رابطهی خوبی دارن یا نه
اما می تونم بهت بگم که اون دختر همون کُت ده سال پیش رو پوشیده
!و اون دخترِ کاملاً ایراد گیری هست
...در کارخانه
میگن اون مایهی شرمندگی کارکنان هست
!مایهی شرمندگی
خب، تعجبی نکردم
ندیدی چطوری بهت نگاه میکنه؟
باید مزاج کاملی داشته باشه
نمیتونه هر روز برایش مثل پیک نیک باشه
می دونی
دخترمون هم باید خشمگین باشه
!اگر هر کسی هر چی توی سرش هست، میگفت
:به اندازهی کافی ساده است
No comments yet. Be the first to leave one.