نخستین 200 خط.
تقدیم به تمام پارسیزبانان
NESTED با افتخار تقدیم میکند
زنده از کینگستون
هرچند رسماً طوفان نیست
ولی اوضاع داره خیلی سریع بدتر میشه
جلوماز بارون شدید سیل راه افتاده، بن
اگه به ساحل نگاه کنی،
میبینی اوضاع خیلی خیلی بدتره
مد دریا تو این فصل رکورد زده
و داره به خیابونا میرسه
اینجا داوطلب ها دارن کیسه های شن رو هم میذارن
و هر احتیاطی که میتونن انجام میدن
ولی میدونیم این طوفان فاجعه بار میشه
برمیگردم به استودیو
مرسی جودی. مواظب خودت باش
داریم این طوفان رو دنبال میکنیم
منتظر موج های طوفانی هستیم
بادهای شدید و بارون سنگین...
جامو بلند کن.
به ما میگن خانواده سرپرست.
ولی ما اینجوری صداش نمی کنیم.
ما بهش میگیم همون چیزی که هست...
یه خانواده.
- به سلامتی لوک! - آره، لوک!
پسر من داره میره دانشگاه.
آره!
- غلیظتر از خون؟ - همیشه.
به احتمال زیاد طوفان به سمت شمال میره
و تا آخر هفته به منطقه سه تا ایالت میرسه
لعنتی، داداش کوچیکه.
هی، این یکی از بهترین کاراته.
باورم نمیشه داری منو اینجا ول میکنی.
هی، من تو رو هیچ جا ول نمیکنم.
باشه؟ همش برات نامه مینویسم.
یه ساعت با اینجا فاصله دارم. تعطیلات و تابستونا میام خونه.
و چهار سال دیگه برمیگردم.
و بازم من و تو باهمیم، داریم مسیرمونو میسازیم.
همونطور که بابا گفت، به ما میگن برادرای به پسرپرست گرفته شده.
ولی مکس، رابطمون غلیظ تر از خونه.
همیشه.
بیا عزیزم، اشکالی نداره. همه چیز درست میشه...
مکس.
بیا اینجا پسرم.
نمیدونم چطور بگم، مکس.
لوک...
فوت شده...
چی؟
برادرت دیگه نیست.
یه یادداشت گذاشته، مکس.
تو دانشگاه مشکلاتی داشت.
نمیفهمم... نمیفهمم چرا نیومد پیش ما.
اشکالی نداره. اشکالی نداره.
شماره 0426. بریم.
خب، چند بار مکس؟
دزدی از ساختمونا، تخریب اموال.
باید جواب پس بدی.
- از وقتی لوک مُرد... - میدونم. میدونم...
میدونم. با این سخنرانی آشنام. نیازی نیست دوباره...
بهم بگی چقدر از دستم ناامید شدی.
- چندتا تماس گرفتم... - نخواستم.
با قاضی بریک حرف زدم. التماسش کردم کمک کنه.
کمک کرد.
بدون زندان.
خدمات اجتماعی.
لعنتی. باشه.
مرسی.
فکر کردم قراره بندازنم زندان.
چکار باید بکنم؟
قاضی ازم پرسید دست به آچار هستی؟
دروغ گفتم که هستی.
گفت: خب، پس میتونه چهار ماه بعدی رو
تو خونه سالمندان گرین مدوز به عنوان سرپرست جدید کار کنه.
چی؟
شوخی میکنی.
خونه سالمندان، با آدمای پیر؟
چی؟ نمیخوام... نمیخوام این کارای گه رو بکنم.
این آخرین شانسته، پسر.
طبق قوانین عمل کن.
وگرنه میری زندان.
کِی شروع میکنم؟
نازه. این کیه؟ دوست پسرت؟
سطلای زباله باید روزی دو بار خالی بشن.
فرش ها هر روز جارو بشن.
وقتی اومدی دیدی چقدر اینجا تمیزه؟
بله قربان.
کارت اینه که همینجوری نگهش داری.
آره. این کلید،
همه اتاق های خونه رو باز میکنه،
به جز چندتا راهرو و زیرزمین.
و تو آپارتمانای مسکونی نرو مگه اینکه اضطراری باشه.
- درسته. - از اون موقعیتای «افتادم و نمیتونم بلند شم»
از این چیزا، میدونی؟
اول در بزن.
آهان، راستی. طبقه چهارم نه، عزیزم.
اون مریض ها نیاز به مراقبت ویژه دارن.
برات ممنوعه.
- ساده هست، نه؟ - آره.
فقط قانونو رعایت کن
تا مجبور نشیم گزارش بدیم.
دقیقاً.
یالا!
لعنتی!
سلام. خوبی؟
اومدم زباله تو جمع کنم.
باشه، میام تو.
بلند شو، حالا محکم.
و به سمت راست.
نفس بکش.
و بالا. و چپ.
و بالا.
و، اوه، به راست.
به راست. محکم. محکم و حالا...
ببخشید پسرم. میتونی یه حوله برام بیاری؟
- آره، حتماً. - و برمیگردیم عقب.
و دستاتو بچرخون عقب.
تازه واردی.
- آره. - گرم میکنیم. درسته.
من نورمام. ببخشید، تو... تو...
شبیه یکی هستی که قبلاً میشناختم.
خب، من، اِ... من مکسم. تازه واردم.
و، اِ، خیلی خوشحال شدم که باهات آشنا شدم، نورما.
و جلو و بالا.
ما جنگجویای آسمونیم.
روز اولت چطوره، مکس؟
- ما جوونیم. ما قویم. - اِ، این...
ما در حال رشدیم. و، آره، و بیرون و بالا.
و... خدای من، خانم فیشر!
بعد از عمل پوستش رفت تو استخر.
بیاید همه، عجله کنید.
- خون. خون. - وای خدایا.
- چی؟ - برو کمکش کن.
- برو، برو. - بالا!
همه، بیاید. اینجایی.
- بیاید. - بیاید.
خانم فیشر.
- چیکار کنیم؟ - بیاید. بفرما.
- همینجا. - بیاید.
همه، بیرون. اوه، اوه!
بیاید.
بهترین نسل، گوهم به این حرفا.
این پیرای لعنتی.
فقط میخوام برم خونه.
مکس!
طوفان حالا به یه گردباد ارتقا پیدا کرده
و بهش میگن گرتا
و خیلی خیلی سریع به سمت ساحل میره
باید بگم، واقعاً نادره
که طوفانی با این شدت
تو این موقع از سال به سواحل شرقی بخوره
یه کارشناس میگه این به خاطر گرمایش زمینه
هی پسر، بلند شو! بلند شو! بیدار شو!
به خاطر خدا.
خدایا!
- آره. - بیاید!
آره. باشه.
لطفاً پسر، بلند شو!
چرا اینقدر طول میکشه؟
- چی شده؟ - بیا پسر.
بهت نیاز داریم. ایتن یه تصادف وحشتناک داشت.
- اینجا به هم ریخته هست. - منظورت از «تصادف» چیه؟
شلوارشو حسابی کثیف کرده،
از پوشکش زده بیرون.
- گفتی «کثیف»؟ - مدفوع، فضولات.
- آره، گه. - داره دیوارا رو باهاش رنگ میکنه.
اوه، میخواین من چیکار کنم؟
میخوایم تمیزش کنی، پسر.
- آره. - تو سرپرست جدیدی.
- وای خدایا. - پشت اون دره.
الان بهتره نفس نکشی.
- اوه! - سورپرایز!
آره!
پس، پوشک کثیف نبود؟
نه. نه گهی، پسر.
میدونی، نمیتونم همش بهت بگم «پسر»، پسر.
- من لوم. اسمت چیه؟ - اِ، مکس.
- مکس! باشه، مکس. - مکس...
خب، شنیدیم که دیروز یه روز خیلی سخت داشتی،
برای همین تصمیم گرفتیم یه خوشامدگویی نه چندان رسمی،
ولی خیلی گرم بهت بدیم.
پس، خوش اومدی به گرین مدوز. هورا!
- هوو! - مکس!
الی. اون انگلیسی حرف نمیزنه، مکس.
میگه خوش اومدی، منم همینطور.
مرسی.
- دوباره دیدنت خوبه، مکس. - هی.
و، اِ، اگه اینا اذیتت کردن، فقط بهم بگو.
من درستشون میکنم.
و جدی میگه. آره.
خوشحال شدم باهات آشنا شدم، و خیلی خوشحالم که اینجایی.
حس شوخ طبعی خوبی داری.
- مرسی. - باشه.
میدونی، پدرم تنها مُرد.
ها؟
نمیتونستم پیشش باشم. تو دانشکده پزشکی بودم.
ولی همش فکر میکنم چه حسی داشته...
تنها، نزدیک مرگ.
اِ... هیچوقت خودمو نمی بخشم.
No comments yet. Be the first to leave one.