نخستین 200 خط.
تشويش
تيــــم ترجـــمه .:: قـقـنوس ::. .تــقــديم ميـــکـــند
!خودت رو بکش
پس براي ديدن پدرت اومدي؟
!ديدن چيزي که ازش مونده
...حالا، پدر
حالت خوب نيست؟
من؟ ....احساس خوب بودن يا بد بودن ندارم
حالا حالا..... راهي براي واکنش نشون دادن وجود نداره
نميتونم کاريش کنم
داري چي کار مي کني؟
سعي مي کنم فراموش نکنم زنده ام
!چيزي نيست
ما فراموشت نميکنيم چطور مي تونيم؟
!تا الان هم فراموش کرديد
امروز سرحال نيستي
تو معروف ترين مرد نسل خودتي
تو رو هم فراموش مي کنن
حتي تو رو
جشن رياست پس چيه؟
در حال مرگه، همون طور که تو خواهي بود
يک آدم چه چيز ديگه اي مي تونه بخواد؟
من پير و راضيم تمسخر شدم و مورد تمجيد قرار گرفتم
ميتونم از دستاوردهام لذت ببرم
اما تو همه چيز رو خراب مي کني همه رو خراب ميکني
!خودت رو بکش
براي مردن، روي خودم کار کردم؟
خودت رو بکش
بي خيال، پدر
داروت رو ميخواي؟
پاهات ورم کردند؟
اين چيه؟
!تقصير اونهاست
!اونها همه چيز رو مي گيرند
همه چيز ناپديد ميشه
ميزت! روي ميزت يک کليد نيست؟
کليد رو بردند
از دستش دادي يکي ديگه بساز
نه، مسئله اين نيست
اينجا راحت ترم
اما بابا! اين مال تو نيست
حق با توئه
نبايد مال من باشه
!من مردم
مرده، يا نيمه مرده
من سلاخي شدم بيشتر، نيمه سلاخي شدم
تو هم همين طور
حتي تنها پسرم هم من رو نصفه و نيمه ميبينه
بي خيال
!پدر مشهور من
!يک گنجينه ملي ! يک قهرمان جهاني
!بله
اما تو فقط جوراب هاي من رو ميبيني
! و ميگي کليدها رو درست کنم
که چي بابا؟ عصباني نشو
بهم بگو، فرزندم ...قبل از اين که
بايد کليدها رو بسازم؟
خودت چي فکر ميکني؟
....خواهش ميکنم پدر ...فراموشش کن
خودت فراموشش کن
چيزي که اون ميگه رو داري دوباره تکرار ميکني
اون طراوت
و سرسبزي رو به ياد آورد اون نمي دونست از کجا شروع کنه
...روزنامه به داستان هايي نياز داشت
سالها کسي به ديدنش نيومد اما اون هم همين فکر رو ميکرد
اون من رو ابله پير خطاب ميکرد
من رو، قهرمان ملي رو
اون برهان هاي مشهور پدريت رو ياد ميگيره
قوانينش رو
فرمول هاش رو
يک مصاحبه نبود؟- سالها پيش بود-
خوب ازش پذيرايي کردم
من ايستادم
بهش پيشنهاد کردم که بشينه
من ايستاده بودم
بعد به صرف يک فنجان چاي دعوتش کردم
بيرون هوا سرد بود
بينيم داشت چکه ميکرد
با يک دستمال پاکش کردم
با دستمال اون
بهش برش گردوندم
اون بهش دست نميزد
...بي خيال، پدر
ميتونستي از دستمال خودت استفاده کني
کلي دستمال اينجا هست
...گوش کن، تو
ميتوني مال خودت رو بفروشي دوتاشون رو نگه دار
يا فقط يکيش رو
سعي کردم عذرخواهي کنم
اون گفت: فراموشش کن
!فراموشش کن
اين اتفاقات ميفتند
گناه آدم هايي مثل ما چيه؟
!ببين، پدر
نبايد اين اتفاق ميفتاد ...اون نبايد
من سلاخي شدم ...نيمه سلاخي شدم
اون يکي نيمه چي؟
اون ها رو روي هم گذاشتم
به صورت يک هيولا در اومد
اوه، پدر، سريع ميگذره
من اينجا هستم تا بهت تبريک بگم
براي نيمه سلاخي شدن بهم تبريک بگي؟
براي اين که موفق به کشتن نيمه ديگرت نشدم، بهم تبريک بگي؟
براي توليد يک آسيب شناس ديگه بهم تبريک بگي؟
ما دکتريم، نيستيم؟
نويسنده ايم، نيستيم؟
ما مشهوريم
بايد با شأن و منزلت باشيم، نبايد اين طور باشه؟
...ببين پدر من حالم خوبه
من سالم و ثروتمندم ... مشهورم
ديگه چي ميتونم بخوام؟
که همين طوري نگهش داري- کسي جلوي اين کار رو نميگيره-
خودت انجامش بده
يعني تمام کارهايي که کردم رو انکار کنم؟
هرکاري که براي بشريت انجام دادم رو؟
از هيچ کدومشون لذت نخواهي برد
!تو يک دزدي داري يک بت رو ميدزدي
ما شکوه بي انتها به دست مياريم ارزشش رو داره
به دستش مياريم و از دستش ميديم
تلخه
براي کارهايي که کرديم، در خاطرها مي مونيم
نسل ها، نام ما رو خواهند دونست
بله و نام پرندگان، گياهان ...مواد غذايي
!اعداد
!اين ستايش شدن نيست
!فقط دانشه
براي ديگران هم اتفاق ميفته
اگر به اندازه کافي، زود بميرن
تو هيچ کاري نکردي !من هيچ کاري نکردم
ما چيزهاي زيادي رو شروع کرديم
بقيه افراد بعد از ما کار ما رو دنبال ميکنند
شهرت از تحت تأثير قرار دادن انبوه مردم به دست مياد
و چيزي که روشون تأثير ميگذاره، مرگه
آخرين کار يک متفکر آخرين وظيفش
خوب مردنه؟
بعضي ها همون بار اول ميميرند
صبر نميکنند تا مرخص بشند
!اونها هيچي به دست نميارن
اونها همچنان نيمه سلاخي شده اند
من کاملا زنده ام
بله
مو رشد ميکنه
ناخنت رشد ميکنه
حالا، هيولايي متولد شده
!نه
من خاطراتي دارم
کنفرانس ها، دانشگاه؛ دست زدن ها ....دعوت ها
من بيرون انداخته شدم ...اما بايد بس کنم
اگر سعيتو کردي، بدتر ميشه
اونها ميدونن دارن چي کار ميکنن
اونها نيم پز شدند
حتي خاطرات هم از !محدوده هيولا فرار ميکنن
حتي خاطرات هم ازت دزديده ميشن
نه بابا، اونها نه
!همه چيز فرزندم، همه چيز
!خودت رو بکش
...گوش کن فرزندم، اونجا
من يک بطري کوچک
...سيانور دارم
!سيانور
همراهم بيا
برش ميداريم
...سر ميکشيمش
لطفي در حق پدر پيرته
همين چيز زيادي ازت نميخوام
اون رو سر بکش و تا ابد زنده بمون
منظورت چيه؟
نه، اون نه
اون نه
!تو مريضي
...من
...من ميخوام
من ميخوام زندگي کنم
نه فرزندم خيلي دير شده
هيچ کس نميتونه با يک جسد زندگي کنه
من هنوز به درد بخورم- چي؟-
بعد از جشنم ناتوان ميشم؟
استاد، ناگهان به فردي سالخورده تبديل ميشه؟
!نه نميگذارم بميرم
خودم رو متقاعد ميکنم و از اول شروع ميکنم
!اين همون تله است
هيولا رشد ميکنه
چشمهات رو باز کن
!چشمهات رو کاملا باز کن چشمهات رو باز کن و به من نگاه کن
چي ميبيني؟
اثبات کن که به تله افتادم
...من سخنراني هايي در
من.... از مي دوني.... در
نه پدر، اون قرن پيش بود
البته که بود
...بعدا در پژوهشنامه گفتن که
تاريخ انقضاي نظريات من تمام شده بود
!غيرممکنه من وسط ميدان بازي بودم
ما مردان علم هستيم مردان دست نوشته ها
همه چيز رو فردا دوباره بايد از اول شروع کنم
کي ميدونه، شايد يک روزي اين کار رو کردم
غيرممکنه
قوانين جديدي وجود دارند که بر قوانين جديد، دامن ميزنند
!اما من سعيم رو ميکنم
...و بدترين چيز زماني بود که
No comments yet. Be the first to leave one.