نخستین 191 خط.
مرد: اون ریتم کوفتی رو برگردون!
اون ریتم پدر سگ رو برگردون!
نه یه تیکهاش، نه یه قسمتش
همهاش رو لعنتی برگردون!
اوه!
هروئین باب (صدای روی تصویر): خب، خب، خب
وایسا. اون پسربچه رو میبینی که اونجا داره تا حد مرگ کتک میخوره
توسط یه عالمه پانکِ عصبانی؟
اون اتفاقاً پسر من راسه
و من نمیتونم لعنتی کمکش کنم
میخوای بدونی چرا؟
چون من مُردم. حدس بزن دیگه چی مرده
زن: در مورد چه شکارچیهایی حرف میزنی؟
هروئین باب (صدای روی تصویر): باشه. بیا در مورد بچهم راس حرف بزنیم
اون بدون پدر به این دنیا اومد
پس تو این مغازه استیمپانک بزرگ شد
توسط این زن کاملاً عجیب و غریب به اسم تریش
میدونی، من واقعاً عاشق این دختر شدم
واقعاً باهوش بود. خوشگل بود
مثل یه الهه بود
همه بهش احترام میذاشتن و من این افتخار رو داشتم
که جفت روحش باشم تا اینکه رفتم و با مردنم گند زدم
عزیزان از دست رفته. چطور میتونم کمکتون کنم؟
هروئین باب (صدای روی تصویر): خلاصه من و تریش دست به کار شدیم
و یه زمانی قبل از اینکه بمیرم، نطفهم گرفت
و تریش حامله شد، که واقعاً براش بد شد
چون باید این بچه رو خودش تنها بزرگ میکرد
و واقعاً کار بزرگی کرد تو بزرگ کردنِ
این موجود کوچولوی تاریک، ترسناک و شیطون
میدونی که ما اینجا با باباتیم
میدونستی، راس؟
کجاست؟
اون همونجاست
نمیبینمش
هروئین باب (صدای روی تصویر): آره، خلاصه اون این کارو به عهده گرفت
ولی داداش، براش سخت بود چون هیچجا جا نمیافتاد
جز تو مغازهاش که کلاً احاطه شده بود
با تمام وسایل عجیب غریب خودش
مثلاً دستیار مورمونش، اِمو شِلی
که کلاً شیفته پسر منه
که منو برمیگردونه به راس، این مشکل
راس به خاطر من تمایل به مرگ داره
اون یه دث پانکره، یه گات، این اون
هیچ لقبی واسه راس وجود نداره
اون فقط لعنتی پیچیدهست
ولی فرض کن همه چی از قبل مرده
هروئین باب (صدای روی تصویر): و اون چیزایی میدونه، چیزای بزرگونه
یا حداقل خودش اینطور فکر میکنه
الکل نمیخوره. سیگار نمیکشه
مواد مصرف نمیکنه. سکس نداره
اون انقدر لعنتی استریتاِج بود
که حتی با بقیه بچههای استریتاِج هم نمیگشت
داداش، داداش، داداش، راس تا الان هیچ کاری نکرده بود
پس حالا، چند ساعت قبل از اینکه حسابی کتک بخوره
تو یه کنسرت پانک، راس مست و پاتیل با دوستش کِرَش تو یه ماشین بود
حالا، کِرَش، خب، کِرَش از اون جور آدمهاست
که هیچکس رو قضاوت نمیکنه، هیچکس رو، مگر اینکه اونا قضاوتش کنن
که این برای پسرم چیز خوبی بود
چون وقتی تو دبیرستان همدیگه رو دیدن
اون تنها دوست واقعی راس شد
بقیه همه از پسر کوچولوی مرموز من دوری میکردن
حتی این دختر پانکِ غریبه، پنی هم ازش دور بود
تا این روز
ببین، پنی مثل یکی از پسرا بود و خیلی عاشق ماشین بود
در واقع، اون داشت رو این کادیلاک بزرگ کار میکرد
از وقتی که ۱۲ سالش بود و پیداش کرده بود،
تو حیاط پشتی پدربزرگش
یعنی میگی من شبیه یه مردم؟
آره
هروئین باب (صدای روی تصویر): بگذریم، راس
اوگدن؟ اون تو اوگدن چیکار میکنه؟
نه
نه. نه
متاسفم. اون راس نیست
ببین. چون پسر من الکل نمیخوره
خب، شاید پسر تو بود
کجا رفتن؟
چی؟
خودت صدات رو میشنوی؟
یعنی، تو واقعاً
احمقترین آدمی هستی که تا حالا باهاش حرف زدم
چی شده؟
خب، اون مامان کِرَش بود
گفت که راس اومده بود خونهشون
گریون و مست
راس الکل نمیخوره
پس دلیل اینکه کل این وضعیت اینقدر مشکلساز شده،
این بود که من یه کمی اهل مشروب بودم
بابام مشروبخور بود. بابای اونم مشروبخور بود
این تو خونِ لعنتیمون بود
و برای هیچکدوممون خوب تموم نشد
وقتی مامان راس زنگی دریافت میکنه که راس داره مشروب میخوره،
در حالی که اون الکل نمیخوره،
راس گریه میکنه در حالی که اون گریه نمیکنه،
یعنی، داداش، من اینجوری لعنتی از بین رفتم
حتماً یه اتفاقی افتاده
هروئین باب (صدای روی تصویر): اوه، راستی،
اسم من بابه و ۱۹ سال پیش
اینجا بود که من کاملاً لعنتی مُردم
چه بلایی سرت اومد؟
یه دختره
معلومه
چی کار کرد؟ خط چشمشو کش رفت؟
هوم... دیگه آبجو هست؟
نه. جدی میگم، پنی. تو یه جورایی تو قضیه جنسیتت مشکل داری.
چی؟ اصلا نمیفهمم یعنی چی، کِرَش.
اوه، خودت که میدونی.
مثلا وقتی تو قضیه جنسیتت یه خورده شک داری.
راس، تو چی فکر میکنی؟
اوم... دیگه... دیگه آبجو هست؟
نه، راس. دیگه آبجو نداریم.
بریم؟ بریم چی؟
بریم سوپرمارکت؟
بقیهاش واسه خودت.
هی، کارت شناسایی داری؟
آره
خب که چی، یه کارت شناسایی قلابی داری؟
نه.
نه. یه کارت شناسایی واقعی دارم.
خب که چی، این آبجو رو همین الان خریدی
بدون اینکه هیچ کارت شناسایی نشون بدی؟
اصلا چرا باید کارت شناسایی نشون بدم؟
چون باید ۲۱ سالت باشه تا بتونی آبجو بخری.
پسرکِ چندش.
اینو نمیدونستم.
خب پس واقعاً چه بلایی سر پسر بیچارهام اومد
که اینقدر افسرده و غمگین شد
تو یه همچین روز قشنگ بهاری؟
راستش، اون همیشه یه جورایی یه آدم عبوس بود.
باشه، ولی نظرت در مورد اون عوض میشه.
وقتی دلت بشکنه.
فکر بچهگانهست.
جدّی؟
مامان، من مثل بقیه
این تودهی مردم نیستم.
من دیدگاه خودمو دارم، فهمیدی؟
من هیچ وقت برای مسائل
قلبی بالا نمیارم.
مگه تو همیشه در مورد
زیبایی مرگ حرف نمیزنی؟
مگه توش شور و شوق نیست؟
نه. نه. فقط مشاهده.
مامان، مرگ زیباست.
چون تنها آینده واقعی ماست.
این تنها کار بزرگی خواهد بود
که هر کدوممون انجام میدیم.
زندگی یه تمرینه. همین و بس.
منظورم اینه که... اصلاً چه هدفی داره؟
واسه آرمانهای سیاسی جنگیدن
واسه دین، واسه عشق؟
اینا هیچ ربطی ندارن
به مقصد اصلی ما
میفهمی؟
یعنی، عین بابا، زندگیش واسه چی بود؟
جز اینکه بمیره؟
باشه، ولی وقتی زنده بود
واقعاً کسی بود
شک ندارم
و مثل یه قهرمان مرد.
راس، اون تصادفی از پرکودان اووردوز کرد.
فکر میکرد ویتامینن، زیاد قهرمانانه نیست.
ولی خب، کلاسیک بود.
قطعاً یه مرگ به یاد موندنی.
باشه، ولی وقتی ضربه خوردی، نیا پیشم گریه کنی.
نمیشه.
ولی، با همه این حرفا...
مامان، دوستت دارم.
مطمئنی؟ مجبور نیستی.
Mother
Hi, Shelly. Hi, Ross
So that bullshit pseudo philosophy of his
lasted right up until he met can you believe it?
اوه، لیلیث
نمیدونم چی توش دیده، ولی خب، خودش میدونه چه زهرماری میخواد.
سلام. من راسام.
پس شنیده بودم.
اگه اجازه بدید، دلم میخواد امشب بیام دیدنتون.
من مشکلی ندارم.
هروئین باب، صدای روی تصویر: و اینگونه بود که روتشیلد جوان...
گرفتار چنگال عشق شد.
و کاملاً به فضیلتهای دوشیزهی جوانش ایمان داشت.
انگار که خودش مریم مقدس بود.
قدم میزدند. پیکنیک میرفتند.
به هم پیام میدادند.
کادو میدادند، نگاه رد و بدل میکردند و هر کوفت و زهر مار دیگه.
راس... بله؟
من تو رو میپرستم.
میپرستی؟ آهان.
تو همین مدت کوتاه...
نمیتونم زندگیمو بدون تو تصور کنم.
اووه، بیخیال دیگه.
No comments yet. Be the first to leave one.