Last Train to Fortune

Last Train to Fortune

دانلود زیرنویس Farsi/persian

هماهنگ با نسخه‌های زیر

Last Train to Fortune 2025 1080p WEB-DL Farsi Dubbed Film2Media
ناشر Samurai_EP

برچسب‌ها

webdl
machine_translated
تاریخ انتشار: 2026-07-01
تعداد دانلود: 6
مخصوص ناشنوایان: No

پیش‌نمایش زیرنویس Farsi/persian

نخستین 200 خط.

‫آخرین قطار به مقصد فورچون ساعت ۱۲:۰۵ از اینجا حرکت کرد.‬

‫نه، تو تا ساعت ۱۲:۱۵ اینجا نبودی.‬

‫من این را می‌دانم، چون آن موقع است که شروع به خلوت کردن اینجا می‌کنم.‬

‫قطار بعدی به مقصد فورچون تا یک هفته‌ی دیگه نمیاد اینجا.‬

‫حالا اینکه چطور این زمان را بگذرانید ، به خودتان مربوط است.‬

‫فقط دارم میگم اون آقایی که به اندازه کافی مهربون بود‬

‫تا من را به این ایستگاه راه آهن منتقل کند،‬

‫او به من اطمینان داد که قطار به مقصد فورچون ساعت ۱:۰۵ بعد از ظهر حرکت می‌کند.‬

‫- و او به تو اشتباه گفت. - من اصلاً چه کار می‌توانم بکنم؟‬

‫من فقط باید حداکثر تا دوشنبه صبح در فورچون باشم.‬

‫پرستون سیتی فقط حدود یک مایل از آن فاصله دارد.‬

‫اونجا یه محل نگهداری اسب هست و می‌تونی یه اسب بگیری.‬

‫از پرستون تا فورچون دو روز راه است .‬

‫تو کارت‌هاتو درست بازی می‌کنی،‬

‫تقریباً همین یکشنبه، می‌توانید آنجا بدوید .‬

‫اما من نمیذارم هیچ علفی زیر پایت سبز بشه. یه کاریش می کنم.‬

‫غرب وحشی.‬

‫خب، آقایون، خانم‌ها، بهتره چند لحظه استراحت کنیم.‬

‫ما یک پیاده‌روی طولانی و گرم در پیش داریم.‬

‫شاید چند صفحه از آثار هومر به ما نیرو و الهام ببخشد.‬

‫برای سفر پر فراز و نشیب پیش روی خودمان.‬

‫چی شیطان؟‬

‫اوه، اگر نمی‌دانستم، قسم می‌خوردم که جای گلوله بوده.‬

‫- برنگرد. - جای گلوله‌ست!‬

‫- خدای من. دارن ازم دزدی می‌کنن. - گفتم روتو برنگرد!‬

‫فقط یه واکنش غیرارادی بود، قربان. نه، قصد بدی داشتم.‬

‫- جیب‌هاتو خالی کن. - اوه، خب، من چیزی ندارم.‬

‫پس بله، خواهش می‌کنم، آقا. من خیلی قلقلکی هستم.‬

‫اوه، نه آقا خواهش می‌کنم، این تمام پولیه که دارم. این همه چیزه، خدایا!‬

‫- اشیاء قیمتی‌ات را به من بده. - من فقط انگشتر مدرسه‌ام را اینجا دارم، اینجا.‬

‫و ساعت مچی.‬

‫شما که مطمئناً این ساعت قدیمی را نمی‌خواهید آقا،‬

‫بی‌ارزش است و قلابش شکسته.‬

‫فقط به دلایل احساسی نگهش می‌دارم. مال پدرم بوده.‬

‫نسل به نسل منتقل می‌شد .‬

‫پدر عزیزم که از دنیا رفت،‬

‫او مهمترین فرد دنیا برای من بود‬

‫- و مهربان و دانشمند... - خفه شو!‬

‫پدرم آن ساعت را برای من حکاکی کرده بود‬

‫با نقل قول الهام بخش مورد علاقه اش.‬

‫توی کیسه‌ها چی هست؟‬

‫اوه، قربان، التماس می‌کنم قربان. شما چیزی که توی اون کیفه رو نمی‌خواید.‬

‫این، این بی‌ارزشه. فقط، اوه، نه...‬

‫- اوه. کتاب؟! - آره.‬

‫اینجا هیچی جز کتاب‌های مزخرف نیست .‬

‫بله. اونا فقط کتاب‌های احمقانه‌ای هستن. کاملاً حق با شماست.‬

‫- شما فروشنده‌اید؟ - نه، آقا. من معلم خصوصی هستم.‬

‫یه پدا... چی؟‬

‫- یه مربی. - ها؟‬

‫- آقا؟ من مدیر مدرسه‌ام. - مدرسه. ولش کن. همین الان. حرکت کن.‬

‫- بفرمایید آقا، ساعت رو دارید... - گفتم خفه شو.‬

‫اوه، چکمه. نه لیوایز. فقط یه مشت مزخرف بنفشه. معمولی.‬

‫بله. این فقط لباس زیر منه، آقا. شما مطمئناً...‬

‫حالا، اگر می‌دانید چه چیزی برای شما خوب است،‬

‫تو همین‌طوری اونجا می‌شینی تا من از اینجا برم بیرون.‬

‫فهمیدی پیرمرد؟‬

‫من همیشه ساکت و بی‌حرکت خواهم ماند، قول بده.‬

‫معذرت می‌خوام، آقا. آقا، آقا!‬

‫اگر اجازه دهید فقط یک لحظه دیگر وقتتان را قرض بگیرم.‬

‫وای!‬

‫- عالی اسکات، هدف‌گیری فوق‌العاده‌ای داشتی، قربان! - سعی نکن منو مسخره کنی.‬

‫حالا یا عقلت درست کار نمی‌کنه یا آرزوی مرگ می‌کنی.‬

‫اوه، خب، باور کن، در شرایط عادی‬

‫من هرگز از چنین فرمان قاطعی سرپیچی نمی‌کنم . اما افسوس که درمانده‌ام.‬

‫و همه ما می‌دانیم که بقراط چه گفته است.‬

‫- کی؟ - تو که هیپ رو می‌شناسی... به هر حال...‬

‫او گفت که دوران‌های سخت، اقدامات سخت و طاقت‌فرسا را ​​می‌طلبند.‬

‫نه؟ خب، مهم نیست.‬

‫فقط دارم میگم که هیچوقت انقدر گستاخ نمیشم که سرنوشت رو اینجوری وسوسه کنم‬

‫اگر من چنین مرد ناامید و درمانده ای نبودم.‬

‫تو داری تبدیل به یه مرده می‌شی.‬

‫باید مشخص کنم. فکر می‌کردم قرار است به فورچون بروم.‬

‫و متاسفانه آخرین قطار را از دست دادم.‬

‫و من باید تا دوشنبه در فورچون باشم.‬

‫از این رو، یک معلم نمی‌تواند برای اولین روز مدرسه دیر بیاید.‬

‫چطوره یه پیشنهاد تجاری بهت بدم؟‬

‫- چی؟ - منظورم اینه که، لطفا جسارت منو ببخش،‬

‫اما کاملاً واضح است که شما مردی هستید که به پول نیاز دارید.‬

‫منظورم اینه که، تو همین الانش هم هرچی داشتم ازم گرفتی،‬

‫اما وقتی به فورچون رسیدیم، می‌توانم غرامت بیشتری به شما پیشنهاد کنم .‬

‫- کی به فورچون میرسیم؟ - دقیقا. بله.‬

‫می‌بینی، من استاد بخت و اقبال مدرسه جدید هستم.‬

‫به محض ورودم، مستمری در انتظارم است .‬

‫حقوق ماه اولم را به طور کامل.‬

‫اگر ممکن است من را به موقع برای زنگ صبح دوشنبه به فورچون برسانید.‬

‫من همیشه خوشحال خواهم شد که آن را به شما منتقل کنم.‬

‫- چقدر؟ - حقوق یک ماه.‬

‫برای یک سفر دو روزه به فورچون.‬

‫آقا، ما به توافق رسیدیم؟‬

‫اوه، خدای من. من الان اونجام، آقا.‬

‫الو؟ سلام، آقا.‬

‫هی، شما به توافق رسیدید. من ذره‌ای دردسر درست نمی‌کنم.‬

‫من یک همراه مسافرتی عالی هستم.‬

‫من چند کتاب فوق‌العاده برای سفر دارم.‬

‫من هیچ علاقه‌ای به مطالعه ندارم. - چی؟‬

‫خب، شاید شما فقط کتاب‌های مناسب را نمی‌خوانید.‬

‫منظورم این است که، می‌دانید، خواندن آن یک هدیه است. تخیل را به چالش می‌کشد.‬

‫و فرد را قادر می‌سازد زندگی‌های بسیار و ماجراجویی‌های بی‌شماری را تجربه کند .‬

‫من ماجراجویی‌های واقعی را تجربه می‌کنم. لازم نیست درباره ماجراجویی‌های کس دیگری بخوانم.‬

‫اسب داری؟‬

‫خب، خب، امم، این بخشی از مشکل است. می‌بینی؟‬

‫آه، قرار بود سوار قطار شوم.‬

‫اما من خیلی خوشحال می‌شوم که فقط در کنار مال تو قدم بزنم.‬

‫شما خوش شانس هستید.‬

‫خب، من اتفاقاً دارم از جلوی فورچون رد می‌شم.‬

‫بله.‬

‫و اگر، و تو بخواهی تمام آن راه را کنار اسب من راه بروی،‬

‫حدس می‌زنم کار خودت باشه.‬

‫اما اگر یک کلمه در مورد اینکه من تو را سرپا نگه داشته‌ام، صحبت کنی،‬

‫سرت را از روی شانه‌های دراز و باریکت جدا می‌کنم .‬

‫نترس. لب‌هایم بسته شده‌اند.‬

‫من تا ابد مدیون شما هستم. خیلی ممنونم.‬

‫من درست پشت سرت میام. اوه، ببین، صبر کن، آقا. خدایا.‬

‫صبر کن!‬

‫بیا بریم.‬

‫این قطعاً یه اسبه، قربان.‬

‫اشکالی نداره. من اینو دارم. دارم پیگیری می‌کنم.‬

‫سعی نکن مهارت ناوبری خودت را زیر سوال ببری،‬

‫اما دنبال کردن خطوط راه‌آهن خیلی آسان‌تر نخواهد بود .‬

‫ما داریم یه میانبر می‌زنیم. جاشون رو خالی می‌کنیم.‬

‫- منظورت چیه که بذاریشون پشت سر؟ - گفتم بذارشون.‬

‫دارن سرعتمون رو کم می‌کنن. - باشه.‬

‫من می‌توانم در فورچون لباس زیر جدید بخرم ،‬

‫بله، اما کتاب‌های من، نه، کتاب‌های من جایگزین‌ناپذیرند، آقا.‬

‫من هرگز این کتاب‌ها را رها نخواهم کرد.‬

‫منظورم این است که معلم بدون کتاب به چه دردی می‌خورد؟‬

‫خب، تو داری میری، هیچکس یه ریال هم بابت اون کتاب‌های لعنتی بهت نمیده.‬

‫با احترام باید موافقت کنم که مخالفم.‬

‫تنها هدف من از سفر از انگلستان به دنیای جدید‬

‫... قرار بود به بچه‌های بی‌سرپرستِ بخت و اقبال درس بدهد .‬

‫هی، الان داری چیکار می‌کنی؟ نمی‌تونم بذارم کتاب‌هامو برداری.‬

‫شما، شما نمی‌توانید این کار را بکنید، آقا. شما، شما نباید این کار را بکنید.‬

‫خواهش می‌کنم! منظورم این است که هر چه هستم در این کتاب‌ها هست، آقا!‬

‫من باید آنها را برای تدریس داشته باشم. لطفا.‬

‫اوه، اوه، ایده فوق‌العاده‌ای است.‬

‫اوه، ممنونم. اوه، بله، اسب‌های زین‌دار.‬

‫من تعجب می‌کنم که آنها برای چه بودند. فوق‌العاده!‬

‫شما مرد بسیار منطقی و معقولی هستید، آقای ...‬

‫فکر نمی‌کنم اسمتون رو درست متوجه شده باشم، آقا...‬

‫باشه، من اول میرم.‬

‫اسم من سیسیل کالدکوت پیچ تری سوم از لندن، انگلستان است.‬

‫- در خدمت شما، آقا. و شما... - دولی، جدیدیا دولی.‬

‫اما هرگز اسم مرا به کسی نگو .‬

‫بله. هرچند مامان حرف اول رو میزنه. مامان حرف اول رو میزنه.‬

‫آقای دولی، واضح است که ما انگلیسی‌ها تصور غلطی را در ذهن خود پرورش داده‌ایم.‬

‫از آمریکایی‌های شما.‬

‫منظورم این است که داستان‌هایی که درباره غرب بی‌قانون آمریکا می‌شنویم ،‬

‫منظورم واضحاً مزخرف و اشتباه است.‬

‫در واقع، شما آدم‌های مهربان و دلسوزی هستید.‬

‫اوه، ما خیلی دوستانه رفتار نمی‌کنیم. بهتره سریع سوار شیم.‬

‫- ببخشید؟ - زود سوار شو.‬

‫- اون دو تا آقا رو می‌شناسی؟ - آقایون، اونا نیستن.‬

‫حالا تکون بخور. عجله کن پیرمرد.‬

‫- درسته، درسته، درسته - بفرمایید!‬

‫پاتو بذار رو زین - من تا حالا سوار اسب نر نشده‌ام.‬

‫یه دقیقه صبر کن. - یه دقیقه هم وقت نداریم. بلند شو!‬

‫- یه لحظه صبر کن. این نمی‌تونه درست باشه. - بیا!‬

‫آخ! داری منو شلاق میزنی؟ آقای دولی. دارن میان دنبالمون.‬

‫- حالا دارن بهمون شلیک می‌کنن. - خب، پس گورتو گم کن، لعنت بهش!‬

‫بیا، به سمت چپت خم شو - حالم بد است.‬

‫دیگرت سمت چپ. بیا!‬

‫- منظورم اینه که، ما از دستشون دادیم. - بفرمایید. قلدر! خدای من!‬

‫حواست باشه کجا داری شلیک می‌کنی ، احمق!‬

‫- حالت خوبه؟ - اوه، خب، خیلی هیجان‌انگیز بود.‬

‫آه، بله. آنها بودند. بله.‬

‫چرا انقدر به اون سمت خم شدی ، برعکس حرف بزن.‬

‫- لعنت بهت. - وای!‬

‫من گرفتگی عضله دارم. گرفتگی عضله. بفرمایید.‬

‫یالا. دوباره بلند شو. این دفعه درست انجامش بده.‬

‫خدایا، بگو آن اراذل و اوباش که بودند؟ چه می‌خواستند؟‬

‫یعنی به نظر من اینطور میاد‬

‫که شاید روش متمدنانه‌تری پیدا کرده باشند‬

‫از رسیدگی به اوضاع.‬

‫منظورم این است که، شاید اگر با آنها گفتگوی مودبانه‌ای داشتیم ،‬

‫شاید آنها به دلایل گوش می‌دادند.‬

‫تو معلمی؟ خیلی چیزا هست که باید یاد بگیری پیرمرد.‬

‫خب، این قطعاً بیشتر از چیزی است که ما انتظار داشتیم.‬

‫ما قبلاً در ایستگاه راه آهن رها شده ایم ،‬

‫زیر تهدید اسلحه نگه داشته شده و توسط راهزنان تعقیب و مورد اصابت گلوله قرار گرفته است.‬

‫آه، کاش پدر می‌توانست الان ما را ببیند.‬

‫به جرات میتونم بگم یه حس نشاط خاصی به آدم میده .‬

‫ما، ما کی هستیم؟‬

‫اوه، چرا ویلیام شکسپیر، آلفرد لرد تنیسون،‬

‫چارلز دیکنز، هنری دیوید ثورو، جین آستن.‬

‫- چه کسی؟ - نویسندگان کتاب‌های من.‬

‫اونا مثل خانواده من هستن. منظورم اینه که مطمئناً اسم بعضی‌هاشون رو شنیدی.‬

‫نه. من تا حالا اسم هیچ کدوم از این‌ها رو نشنیدم .‬

‫خدای من. سه برابر منفی. فکر کنم منظورت این بود که بگی،‬

‫من تا حالا اسم هیچکدوم از اینارو نشنیدم‬

‫هی، اگه، و می‌خوای این سفر خوب و بی‌دردسر پیش بره،‬

‫انگار دیگه هیچ‌وقت منظورم رو بهم نمیگی. گرفتی؟!‬

‫بله. ببخشید. ببخشید. بله، البته. اجبار عادت حرفه‌ای.‬

‫منظورم اینه که، سعیمو می‌کنم. آره، تمام تلاشمو می‌کنم.‬

‫- خیلی تلاش کن، ها؟ - ببخشید، ببخشید.‬

‫البته. می‌دونی، چون تک فرزندی،‬

‫من همراهی یک خواهر یا برادر را نداشتم .‬

‫بنابراین به کتاب‌ها پناه بردم. شخصیت‌ها برایم خیلی واضح بودند.‬

‫منظورم این است که نمی‌گویم بچه‌ی تنهایی بودم.‬

‫کاملاً برعکس. مادرم خیلی اجتماعی بود.‬

‫فوق‌العاده‌ترین شام‌هایی که او داد.‬

Last Train to Fortune subtitles in other languages

نظرات

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left