نخستین 200 خط.
یالا!
منو ول کن و برو! یالا!
لعنتی، بدو!
لعنت! بیا!
سریع، برو بالا!
زود باش. دارن میان.
این کوفتی روشن نمیشه.
الان گیرمون میندازن!
خدایا!
نمیتونم اینجوری ولت کنم.
میبرمت پیش یه دکتر. نه...
فایدهای نداره.
اگه اینجوری زخمیت کنن، کارت تمومه. خودت خوب میدونی.
چه بدبختیای داریم.
اومدیم که اینجا بمیریم.
تو ایتالیا.
بذاریم دست اوباش بیفتیم.
چه دزدای حقیری!
نمیخوام روی میز مرمر تموم بشم.
تو سردخونه.
تکهتکهت میکنن.
تو همچین جایی دل و رودهت رو درمیارن.
حالت خوب میشه.
تنهام نذار، التماست میکنم.
نذار کارمون به سردخونه بکشه.
قول بده. آره.
قسم بخور.
صبح بخیر قربان. ماشین رو صدا زدم.
نه، یکم پیاده بریم.
عاقلانه نیست پیاده بچرخیم، بهتره با ماشین بریم.
فقط میخوام برم رستوران.
یه ساندویچ خوب بخورم. بعد برگردیم ماشین رو برداریم.
که بریم فرودگاه.
اینجوری به موقع به ژنو میرسیم برای ناهار با وزیر.
اینجا رو ببین، یه عکس.
نیکو! به خاطر هارماکولاس اومدی؟
من تو عمرم هارماکولاس رو ندیدم.
من حتی از بنزین شما برای ماشینم استفاده نمیکنم. من فقط از شل استفاده میکنم.
پس چرا صدات کردن؟ بذار بیام تو.
صبر کن بهم بگن، بعد من بهت میگم.
قول میدی؟ ضمناً، گوش کن...
درباره نمایشی که تو المپیا اجرا میکنم حرف بزن.
بیا منو ببین. بعد همه چیزو بهت میگم. "شو بنگ بنگ".
میشناسیش؟
آره!
فکر کنم S هست.
چند سال پیش خریدمش.
و بعد دادمش به یه دوست.
اسم کوچیکش؟
ژان دانیل اوبر.
مدت طولانی ندیدیش؟
آره، خیلی وقته.
قبلاً از هم جدا نمیشدیم.
و بعداً...
شروع کردم به پول درآوردن... بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم.
همیشه قرارداد داشتم.
مسئولیتهایی.
ژان دانیل فقط میخواست...
همون زندگی همیشگی رو ادامه بده.
لافزنی، خندههای احمقانه.
ترجیح دادم ولش کنم قبل از اینکه...
به خاطر مسائل بچگانه به گریه بیفتم. خوب بود.
واسه همینه که اون اینجا به عنوان شاهد حضور داره.
مشهور و دوست داشتنی.
با هزاران طرفدار که پرستشش میکنن.
دختر خود منم یه اتاق پر از آلبوم و پوستر از اون داره.
در حالی که ژان دانیل...
ولی اون چیکار کرده؟
اون موتورسیکلت...
اون بادیگارد هارماکولاس نبود؟
آره!
آره، ولی... بحث کردن.
اخراج شد و تهدید کرد که انتقام میگیره.
قول داد که یه روزی اون...
"از بالا تا پایین متلاشیش میکنه."
اوه، واقعا؟ همین.
خب که چی؟
اینا فقط حرفای تو خالیان.
شاید، ولی گاهی اوقات عملی میشن.
قاتل هارماکولاس سوار اون موتورسیکلت بود.
توصیفش رو از منشیش گرفتیم.
اون رو تو خط آهن پاریس-لیون پیدا کردیم.
تو یه گذرگاه همسطح بدون نظارت.
خب، در اون وضعیت...
ژان دانیل مال لیونه.
چه بلایی سرش اومده؟
خدای من!
ببین تو چه وضعیه!
همیشه همینطوری میشن وقتی یه قطار از روشون رد میشه.
گاهی اوقات بدتر.
حداقل، این یکی کامله.
ژان دانیل بیچاره.
ممنونم آقای نیکولز... پرونده هارماکولاس مختومه شد.
و شاید اینجوری بهتره.
تحقیقات راه رو برای هزاران جنجال باز میکرد.
بحثها، اتهامات.
هر کاری میکردیم، همیشه یکی علیه ما بود.
اینجوری بهتره، قربان.
الو. الو.
قطار مستقیم ۹ و ۴۵ دقیقه از پالرمو...
به مسیر ۸ رسیده، نه مسیر ۵.
رفقا رفقا
کار میخواید؟
داریم.
لیست خرید رو آماده کردم.
حالا یه کادوی کریسمس دیگه میگیریم.
باشه.
یه کیف پول طرح مار برای خاله کارملا.
سی هزار لیر برای لوچتا.
یه سبد نون شیرین، نوشیدنی گازدار
گز و شکلات.
اینم میشه بیست هزار لیر دیگه.
برای عمو نیکولا.
نمیدونم.
کتابهای شکار.
که توی کتابفروشی بهمون پیشنهاد بدن.
آره.
الو؟
کی؟
باشه، الان میرم.
نگو که باید بری.
آره، دردسره. کاریش نمیشه کرد.
ولی هنوز رئیس برنگشته؟
نه، هنوز تو رمه.
ولی امروز بعدازظهرت تعطیل بود.
باید میرفتیم خرید.
با هم.
من باید برم... ولی تو میتونی تنهایی بری خرید.
حوصله ندارم تنهایی برم بیرون.
خب، مجبوری.
حالا تو همسر منی.
تو توی میلان زندگی میکنی.
باید یاد بگیری تنهایی رفت و آمد کنی.
تنهایی تصمیم بگیری.
تو دیگه همسر منی.
یه کاری میکنیم.
هر چی رو که مطمئنی
میخری. بقیهاش رو هم فردا یا نهایتاً پسفردا با هم میریم میخریم. باشه؟
موافقی؟ باشه.
عالیه.
ولی دیر نکنی.
تو به من میگی؟ همیشه خودت وقتی شام سرد شده، میرسی.
باشه، سعی میکنم زود برگردم. امشب.
زندان قضایی
ببخشید که مزاحمتون شدم آقا، یه دیوونه چاقو دزدیده. تو بهداریه و میخواد خودکشی کنه.
و بقیه زندانیها هم تحریک شدن.
هر کاری میکنن که اسمشون بره تو روزنامهها.
خلاصه، نمیدونستم چیکار کنم، واسه همین به شما زنگ زدم.
این زندگی نیست! این جهنمه!
من نمیتونم اینجا بپوسم.
من کار میخوام!
کار میخوام! پلیس، به حرفم گوش کنین! بهش نیاز دارم!
شکم خانوادهام رو با چی سیر کنم؟
دور بمونید!
یا منو بکشین!
تو دیوونهای.
اگه خودت رو بکشی، بچههات چی میخورن؟
فکر میکنی کسی ازشون نگهداری میکنه؟
تو مگه ژاپنی هستی؟
تو ژاپنی هستی؟
یه چیزی هست که باید بدونی.
فقط ژاپنیها میدونن چطور خودکشی کنن.
با چاقو.
فقط ژاپنیها.
اون اسباببازی رو بده من، تو بلد نیستی ازش استفاده کنی. بگیرینش!
منو ول کنین!
منو ول کنین!
دیوونهست. ببریمش تیمارستان.
نه، دیوونه نیست، مسته.
مشروبات اینجا رو کنترل کنین.
آنا!
آنا!
آنا
تو همون معاونت لعنتی زندان چیپریانی هستی؟
کی؟ به تو ربطی نداره. بذار حرفمون رو بزنیم.
همسرت رو دزدیدیم. متوجهی؟
اگه میخوای دوباره زنده ببینیش، هر چی میگیم انجام بده.
یه رفیق توی زندان شما داریم، اسمش مایلو روئیزه.
بند سه، شماره ۳۷۴۲.
میخوایم آزادش کنین.
وگرنه همسرت رو نه الان میشناسی نه تو روز قیامت.
یا قبول میکنی یا نه. گوش کن!
گوش کن!
الو؟ پلیس، بفرمایید؟
پلیس. کی صحبت میکنه؟
کی صحبت میکنه؟
مایلو روئیز.
فرزند پابلو روئیز و ژان دوراند.
متولد کازابلانکا در تاریخ ۱۶/۴/۱۹۴۶.
سال ۱۹۷۰ از لژیون خارجی فرار کرده.
پاسپورت ایتالیایی.
بازداشت شده به اتهام اقدام به آدمربایی.
همراه با همدستش که هنوز پیدا نشده.
عصر بخیر، رئیس.
مایلو روئیز چه جور آدمی هست؟
آدم سرسختیه، ولی سرش تو کار خودشه. اگه سازمانیافته بود، دچار مشکل میشدیم.
میخوام ببینمش.
روئیز، پاشو.
و سیگار رو بنداز.
داشتم خواب راکل ولچ رو میدیدم.
No comments yet. Be the first to leave one.