نخستین 200 خط.
باغ شهاب سنگ
قسمت 8
خــیلی شوکه شدم
هیچ وقـت فک نمیکردم اینجوری باشه
فکر کردم دوسـتیم
میدونی چیـه؟
به ایــن دوستی میگی؟
میخواست تورو به خاطـر کاری که نکرده بودی جلو همه خـرابت کنه
آره ماهــم سرزنشش کـردیم
فک کرده کیه؟
خیله خُب ، لطفا ساکـت باشین
دارم بهـتون یاد اوری میکـنم که
لطفا گزارش گروهیتونو
. آخر ماه تحـویل بدین
تو گـروه باهم همکاری داشته باشین
تـا همتون بتونین نمـره های خوبی بیارین
! پروفــسور
میشــه ما گروهامونو عوض کنیم؟
چــرا؟
ما نمیخوایم با یه دروغگو تو یه گـروه باشیم
نمیخوایم نمره هایی مثل اون بگیریم
.آره- .آره-
کی میخواد هم گروهی این دخـتره بشه آخه؟
نکنـه این رفتارا به خاطر شایعاتیه که تو فـضای مجازی پیچیده؟
بلـه ، پروفسـور
. لی ژن اون شایعات پخش کرد
. میتونید خودتـون از شانکای بپرسید
شان کای
به همـه بگو چه اتفاقی افتاده
پـروفسور
لی ژن اون شایعـات غلطُ منتشر کرد
شایعاتـی که ، خیلی باعث دردسـرم شدن
من و چندتا دخـترای کـلاسمون بیرون رفته بودیــم
خیـلی داشت بهمون خوش میگذشت و مست کـرده بودیم
قَبل از اینکه لی ژن بره خونـه
از یـه خارجی خواسـت که منو ببره هتل
لی ژن واسه اطمینان به اون پـسر خارجیه گفت
از من یه عکـس تو هُتل بگیره که ببینه جام امــنه
لی ژن تصادفی اون عکسـو تو اینترنت آپلود کـرد
زیر اون عکـس کامنتای وحشتناکی برام گذاشته بودن
لی ژن، چون میدونست برام دردســر درست کرده و ناراحـت بود چیزی نگفت
همینـم باعث یه سـری سوء تفاهم شد
لی ژن، درسته؟
. درسـته
این قضــیه همه جای دانشـگاه پخش شده بود
واســه چی اون هیچی نمیگه؟
. لی ژن- .لی ژن-
.. چون من- به خاطر اینکه از دست من ناراحته-
وقـتی من رفته بودم جشن تولد جینگ
به تلفـنام جواب نمیدادم
اون بـیرون تالار ایستاده بود و بارون میومد با این حال نمیتونست بیاد داخـل
من به اون جـشن دعوتش کرده بودم
باید منتظرش میمونـدم
روز بعدش ، سـرما خورد
. رنگش پریده بود ، و بهم محـل نمیداد
. بایـد الآن برم
از بـس احمق بودم متوجه نشدم
حتـی بهش گفتم که مـهمونی چقدر خوش گذشت
. همـش تقصیر منه
ولـی الآن میدونم
باید با افراد مهـم زندگیم بهتر رفتار کنم
پـروفسور
ما دیـگه باهم دعوا نمیکنیم
بچـه ها ، لطفا از لی ژن عصبانی نباشید
از الآن به بعد تو این دانشگاه سخت درس میخونـیم
.باشه ، لطفا بشینید
دانشجـوهای عزیر، باید باهم شایسـته رفتار کنید و کنـار بیاید
اُمید وارم یه همچیـن موردی دیگه تکرار نشــه
بیایـن کلاسو شروع کنیم
شان کـای هرگز یه همچین کاریو نمیکنه
شـان کای
شان کای، واسه چی ازم دفاع کردی با وجود اینکه یه همچین کار بدی در حقت کردم؟
واسه اینکه میشـناسمت
منو و تو دوســت نداریم مثل آدمای نفرت انگیز بشیـم
یادت میاد؟
وقـتی دانشگاه شروع شده بود
...تو بهـم گفتی
شان کای ،خیلی خوبه که اینجـایی
اگـه نبودی حسابی اینجا تنـها میشدم
بیاین از الآن به بعد، و چـهار سال بهترین دوستای هـم اینجا باشیم
.مـنم همون حسـو دارم
خوشحـالم که میشناسمت
شان کای ، متأسفم
لطـفا منو ببخش
. اشکـالی نداره
اشـکالی نداره
شان کای
یـکی میخواد ببینتت
بـعدا میبینمت ، خدافظ
گوشیـتو بهم بده
چرا اونوقـت؟
سـوال نپرس دیگه
.بیا
ایـن گوشیه من نیست- !احـمق-
. دارم ایـن گوشیو بهت میدم
مـگه گوشیتو نشکسته بودم؟
. خــیلی خری
مـن این گوشیو نمیخوام
گوشی خودمُ بهم بده
!هــی
پــسش بده
بهـم برش گردون
داری به چـی نگاه میکنی؟
گوشیمو بهـم بده- !خـفشو-
اگـه قبولش نکنی
گوشی مامانتو میشکونم- ..تو-
. همین الآن توضیح بده
از کجـا میدونی این گوشی واسه مامانمه؟
دیـروز رفتم خونتون شماره تلفونتو از مـامـانت بپرسم
بعد، خودش بهـم گفت دیگه
از مامانم شماره تلفنمو پرسیدی؟
مـامانتم شماره تلـفنمو گرفت و میخواست اددَم کنه
. بهـم گفت ازت مراقبت کنم
نمیتونم مـامانمو بفهمم
به هر حـال
بایـد هر جایی میـری بدونم کجایی دیـگه
مـفهـوم شد؟
مـشکلت چیه نامـوسا؟
من که سگـت نیستم، واسه چی باید بهت گوش کنم؟
الـبته که سگ نیستی
. سگا مطیع ترن
! دائـو مینگ سی
زوج خوشبخـت دوباره دارین دعوا میکنین؟
... آخه کـی با این دعوا
! لـی
سـلام ، من برگشتم
امـروز صبح رسـید وقتی فـرود اومد بهم زنگ زد
سی! امشـب باید دور هم جمـع شیم
. حتـما، چرا که نه
شان کای، خیلی وقـته ندیدمـت
. خوش اومـدی
.هـی
شان کـای الآن دوست دختر منه
نه ، کی گفته؟
!انقد اینو نگو- جدی؟-
چه حیـف شد
یه خوشـتیپ مثل مـن الآن دیگه دوست پسر کسیه
. واقعا که حیـفه
حیـف، چون دیگه هیچوقت قـرار نیـست روی آرامشو ببینیم
.آره
دعواهاشون تو یـه روز از کل دعواهایی که ما تو یه سـال داریم !بیـشتر میشه
! ببر بزمجه
بیاین بـریم سر کـلاس
.هـی
هــی این مثل یه پنکس مـــثل یه پنکس
خوب یه پنکس، واسه چی کـار نمیکنه؟
چون تـو برق نیــست خوب اُسکل
!خیلی بــاهوشیا
حتـی یه احـمقم اینو میدونه
. مَشـنگ
.هـی ، شانکای ایـنجا چه خبره؟-
...این لـوازم چیه
چطوری خریدیدشون؟- البـته که، ما اونارو نخریدیم-
. دائو مینگ سی برامون خریده
! دائو مینـگ سی واقعا آدم خوش قلبیه
.آره- ..دائو مینگ سی-
کی گفـته میتونی این وسایل بخـری؟
. من هیچـوقت قـبول نکردم
شان کـای ، برگــرد
واسـه باز کردن این جعبه ها کمـک نیاز داریم
دوستـشون داری؟
. خودم انتخابشون کردم
! ازشون متنــفرم
واســه چی سرم داد میزنی؟
! سقـف اتاقت الآن میاد رو سرت
. خونمـون به هر حال همچینام محـکم نیست
اینهمه وسیله واسه چیه؟ نمیتونیم تو این چــار دیواری راه بریم دیگه
یـعنی انقدر بزرگن؟
. فک کـردم اندازه ی خونتون باشن
شـاید بهتـره رو وســایل بخوابی :))
خیلی مزخرفی ، نمیتونم باهات بحث کنم
اگه نمیتونی بحرفی ، بیا همو ببینیم
! رانندم چند دقیقه دیگه میاد دنـبالت
هـــان؟
"اگه نمیتونی بحرفی، بیا همـو ببینیم"
این دیگه چه منطق کوفتی ایه؟
. همـه ی دخـترا شیـرین زبونی دوست دارن دیگه
قـبل از اینکه سی شـیرین زبونی یاد بگیره فقط باید خفه شه
. آره واقعا
لی کـجاست؟
.اینجاها ندیدمش
گفت میخواد بره هـوا خوری زود بر میگرده
فک کنم لی ، از وقتی برگشته کاملا یه آدم جدید شده
یعنی چطوری؟
نمیدونی چرا یعنی؟ نه-
هــی ، بیاین اینـجا
.سـلام- .سـلام-
ایـنا کیـان دیگه؟
مگـه لاکپشتی؟ چرا انقـدر دیـر اومدی
چـطور جرئت میکنی اینو بگی؟
رُک و پوس کنده پشت گوشی بهم بگو دیگه
واسه چی منو کـشوندی اینجا؟- میخواســتم ببینمت-
فکـ کردی کی هستی؟
! هی ، شان کای
. این کی-کیه
. بلاخره تونـستم اف مشهـور و ملاقات کـنم
کی میتونـم باهاتون بریدج بازی کنم؟
اگــه میخوای بازی کتی
هـر وقت خواستی ، به لی بگو بیارتت کلوپمون
همــیشه در خـدمتیم- جـدی؟-
No comments yet. Be the first to leave one.