نخستین 200 خط.
بعداً میبینمت، ارن.
ها؟ میکاسا...
بیا برگردیم.
من اینجا چیکار میکنم؟
خیلی گیجی. کاملاً خوابت برده بود؟
نه...
چیزه فقط، حس میکنم یه رویای طولانی دیدم.
در مورد چی بود؟
یادم نمیاد...
ارن،
برای چی گریه میکنی؟
گوشکن، هلیل.
من میخوام تا وقتی این کیسه پُر میشه اینجا پول پسانداز کنم.
بعدش به اندازه کافی برای همه پول داریم که بریم یه جای خوب زندگی کنیم.
ولی، رمزی، اگه به این کارت ادامه بدی...
یه روزی دست چپـت رو هم از دست میدی.
نباید بابابزرگ رو بیشتر ازین ناراحت کنی.
ولی یه نفر باید اینکارو بکنه.
وقتی همهمون تو اون چادر های کُهنه گیر کردیم،
زندهمون تو زمستون خیلی سخت میشه...
مردم هر سال دارن جونـشون رو از دست میدن.
پس، هلیل، اگه من مُردم، لطفاً این پول رو بین همه تقسیم کن.
رمزی...
قایمـش کن!
چه خبر شده؟
مردم شهر... دارن فرار میکنن؟
چرا؟
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @DigiMoviez
تــرجمه از :::. VahidMax .:::
بعداً، اگرچه مطمئن نیستم چقدر بعد در آینده،
این مردم رو قتل عام میکنم.
خیلی زود همهشون خواهند مُرد.
نه، من میکُشمشـون.
از قبل مشخص شده که انجامش میدم.
فکر میکنم هیچوقت راهی برای نجات جزیره پارادایس پیدا نکردیم.
هر چیزی که اینجاست قراره نابود بشه.
خانهها،
مردم،
حیوانات،
زندگیها،
رویاهاشون...
مامان چی فکر میکنه؟
اونی که میمیره نباید ما الدیاییها باشیم؟
همونطور که پادشاه دیوارها راهی که به مرگ منتهی شد رو انتخاب کرد؟
حداقل، تعداد کشتهشدگان داخل این جزیره
بخش کوچکی از بقیه دنیا خواهد بود.
اینم درسته که اگه الدیاییها از بین برن، مشکلات غولها هم به کل حل میشه.
فقط نمیتونم قبول کنم که همهچی به این شکل تموم بشه...
این صحنه...
تو خاطرات آیندهام دیده بودمـش.
به احتمال زیاد،
این پسر رو نجات میدم.
این بچه یه پناهنده خارجیه که کارش هم جیببریه.
اینجا محل کسب و کار ماست.
به عبارت دیگه، برای ما، این یعنی کنترل آفت.
اینجا هیچی به تو ربط نداره. برو گمشو.
آره... درسته.
چی فکر میکنم؟
بالاخره این بچه رو هم میکُشم.
فکر میکنم کی هستم؟
اینو بگیر!
من کارای بهشدت وحشتناکی رو انجام دادم.
حق ندارم مثل یه انسان عادل رفتار کنم.
به نظر میاد آینده تغییری نمیکنه.
ممنون!
منم مثل تو هستم، راینر.
یه آشغال بیکفایتـم.
نه، درست نیست.
تازه من بدتر ازین حرفا هستم.
متاسفم.
ببخشید. ببخشید.
چرا گریه میکنی؟
رمزی! هلیل!
عجله کنید! با ما بیاید!
رمزی!
فرار کنید! فرار کنید!
برای چی غولها اونجا هستن؟
کوهها!
برید به سمت ارتفاعات!
فایده نداره! ببینید!
غولها روی کوهها هم هستن!
خدایا خودت کمک کن!
کارمون تمومه!
راه فراری نداریم!
یعنی مارلیاییها بدون اینکه به ما بگن فرار کردن؟
خیلی سریعـن!
بیاید حداقل جون بچههارو نجات بدیم!
رمزی، قراره که زیر دست و پای اونها له بشیم؟
این اتفاق نمیفته! تسلیم نشو!
برای نجات جزیره... برای نجات الدیا...
ولی... فقط این نیست...
پول!
هلیل!
واقعیت دنیای بیرون از دیوارها
با دنیایی که رویاشو داشتم زمین تا آسمون فرق داشت...
هلیل!
با دنیایی که تو کتاب آرمین بود فرق داشت.
وقتی فهمیدم که بیرون از دیوارها بشریت از بین نرفته،
من...
نا امید شدم.
من... میخواستم...
میخواستم که... همهچیو نابود کنم...
ببخشید. ببخشید.
متاسفم.
خیلی معذرت میخوام!
زودباشید! دروازه رو باز کنید! خواهش میکنم بذارید وارد بشیم!
آهای؟ کسی اونجا نیست؟
کسی نیست!
عزیزم.
همینجاست، مگه نه؟ روز قیامت فرا رسیده.
ازون لحظه که متولد شدم،
همیشه یه دیوار خفهکننده در مقابل من خودنمایی میکرد.
آبهای جوشان،
سرزمینهای یخی،
زمینهای برفی...
آدمایی که شاهد این چیزا بودن
کسایی بودن که بزرگترین آزادی رو تو زندگیشون به دست آوردن.
این...
آزادیـه!
بالاخره به این صحنه رسیدیم.
مگه نه، آرمین؟
ارن...
دیگه زخمهات خوب شدن؟
ها؟ آنی؟
آره، ازونجایی که کلی وقت داشتیم...
هرگز تصور نمیکردم که انقدر راحت کنار هم باشیم.
میخوای کنارم بشینی؟
میخواستم... ازت تشکر کنم.
ها؟
برای اینکه سالهای سال میومدی پیشـم و باهام حرف میزدی.
ممنون.
اوه. آره.
انقدر تنها بودم که گمون میکردم قراره دیوانه بشم.
گوشکردن به صحبتهای تو و هیچ تنها خوشی من بود.
آنی...
ولی چرا اینهمه وقتـت رو برای حرف زدن با تیکه سنگی که هرگز جواب نمیده گذاشتی؟
دخترای شادتر و خوشگلتر هم بودن، درسته؟
این...
موضوع این نیست.
بخاطر این بود که دلم میخواست ببینمت، آنی.
چرا؟
چی؟ واقعاً نمیدونی؟
اونم بعد اینکه هیچ منو کلی دست انداخت؟
نمیدونم.
اصلاً دارم چیکار میکنم؟
الآن، هزاران نفر، اگه به صدها میلیون نفر نرسیده باشه،
دارن تو سرتاسر دنیا زیر پا له میشن، و ما...
میدونم.
تو با دشمنی مثل من حرف میزدی چون تو آدم خوبی هستی، درسته؟
به همون دلیل که بیخیال صحبت کردن با ارن نمیشی.
ممکن بود هر لحظه بیدار بشم.
صحبت با هیولا راه دیگهای برای جلوگیری از درگیری بود.
درسته؟
نرو.
ضمناً، قبلاً هم این حرفارو زدم، ولی...
واقعاً از عبارت "آدم خوبه" متنفرم.
خیلی از آدمهارو کُشتم.
مردم عادی رو... حتی بچهها رو...
و حالا تصمیمی گرفتم که خیانت به مردم جزیرهام محسوب میشه،
و دوستانم رو به قتل رسوندم.
منم مدتهاست که به هیولا تبدیل شدهام.
بخشی از من گمون میکرد که، یه روزی،
قولی که من و ارن به همدیگه برای اکتشاف دنیای ناشناخته دادیم
به واقعیت تبدیل میشه.
دنیای ناشناخته چیزی نبود که توصیفـش میکردن، درسته؟
آره. با دنیایی که رویاشو داشتم خیلی فرق داشت.
ولی...
میخوام باور داشته باشم که هنوز هم چیزی فرای دیوارها وجود داره
که ما ازش بیخبر هستیم.
ساکته، مگه نه؟
مردم اودیها حتماً قبلاً به سمت جنوب قرار کردن.
با توجه به اینکه هیچکدوم از کشتیها نیستن.
خب، پس، ما روی قبیله آزومابیتو حساب باز میکنیم.
بله، و ما باید هر کاری که میتونیم رو برای آماده پرواز شدن کشتی هوایی انجام بدیم.
روپوشـش رو بردارید!
عجله کنید!
لعنتی! مواد منفجره جلوی دست و پا هستن.
بیاید ببریمـشون و بندازیمـشون دور.
صبر کنید.
ممکنه بتونیم ازشون استفاده کنیم. بیاید اونارو تو کشتی هوایی بار بزنیم.
آخه چطور ممکنه؟!
همهشون مُردهان؟
فرامانده ماگات... خانوادهام تو لیبریو... همهشون؟!
رژه ویرانگر همین الآنش هم بخش بزرگی از قاره مارلی رو نابود کرده.
پس ما الآن باید چیکار کنیم؟
قراره چیکار کنیم؟ دیگه کسی باقی نمونده!
متاسفم. نمیدونم.
آنی، تجهیزاتـت رو بررسی کن.
هنوز با تجهیزات مانور سه بعدی جدید کار نکردی، مگه نه؟
برو با راینر این اطراف چرخ بزن تا بهش عادت کنی.
چرا؟
باید... کاری که از دستمون برمیاد رو انجام بدیم... پس...
فکر میکنم بهتون گفتم که من دیگه نیستم.
حتی قصد نداری که همراه ما سوار کشتی هوایی بشی؟
ببخشید، ولی من کنار میکشم.
اینکه میخواید بشریت رو نجات بدید... واقعاً درکـش نمیکنم.
این بشریتی که میخواید نجاتـش بدید از بدو تولد تو مارلی مارو مورد
آزار و اذیت قرار میدادن.
No comments yet. Be the first to leave one.