نخستین 200 خط.
قسمت 22
.هـوا زی لـی
فک کنم نرمالِ دپـرس ـَم
.وقـتی ببینی دو نفـر باهمـند
وقـتی تو وضعیت بدی ببینیشون خیلی معذبُ خجـالت زده میشی
راستش ، ما بیشـتر وقـتا میخندیمُ از کـنارش رد میشیم
.ولـی تو برات مهمه
بـه خاطـره دائـو مینگ سیـه ، نـه؟
کی گفـته برام مهمه؟
،بـه علاوه
.خـوبه کـه باهم خوشحـالند
غمـاتو تـو خودت نریز ، گــریه کن
نیـازی نیست تظـاهر کنی قـوی ای
میـشه بهت تکیه کنم؟
.مـامـان ، بـابـا اومدم خونه
.شـان کای ، برگشتی
چه خبـر شـده؟
.بـابـا
نکـنه دوباره ورشکسـت شدیم؟
...شـما دوتـا
رئیس شـرکت بابات بـا پولای ـه سرمایه گذاری فـرار کرد
چـی؟ جلوشُ نگرفـتین؟
.خیـلی دیر شده
فقـط ، اونایی نـرفتند که درگیر ایـن ماجـراهـا نشدند
هیـچی دیگه ارزش نـداره
سـهامدارا همه چیُ واسـه خودشـون برداشتند
.عـزیزم ، متأسفـم
الان میخوای چیکار کـنی؟
.منـو بابات باید تا یه مدت تو روستا بمونیم
چـرا؟
فک کردیم وقـتی بابات داره دنبال ـه یه کار دیگه ای میگـرده
میتـونیم با غذا فـروختـن خرجِ خونـرو دربیاریم
ولـی عمت بهمون زنگ زد
.گفت عمـوت مریضه
گفـت سخته بـراش هم ماهیگیری کنـه هم از عموت مراقبت کنه
.ازمـون خواست بهش کمک کنیم
خوبـه ؟
.الآن تو وضعیت اضطـراری نیست
،باید یکمی استـراحت کنه نیـاز به مراقبت داره
...پـس
مـن باید اینجـا تکُ تنها بمونم؟
نـه ، منم میخوام باهاتـون بیام
.شــان کای
.بـاید تنها اینجا بمونی
فک کردی منُ و بابات واسه چی سخت تلاش میکنیم؟
.میـخوایم تـو دانشگاه مینگ ده موفق باشـی
.نبـاید بزاری این مشکلات سدـه راهت بشند
پس قضیـه غذاپزیـمون چی میشه؟
میخوایم به ایـن زودی جا بزنیم؟
.ایـنم یه دلیله دیگه واسه اینه که پیشت باشم
واسـه درست کردن غـذاهای جدید به کمکت نیاز دارم
فـراموش کردی؟
.ایـن رویای ـه ماست
.شـان کای ، نتـرس
.مـن اینجام
واسـه چی به خـاطرـه من نباید بیام؟
نمیخوام ازم هم جـدا شیـم
دوست نداریم بـدون تـو بریم
، بـعد از اینکه عمـوت خوب شـدُ
، پول کـافی دراوردیم
.بـرمیگردیم اینجا
.درسـته
، ببین ، از ایـنجا که رفتـیم
تـو باید قـوی بمونی ، بـاشه؟
.بـاشه
،الان به بـعد .بــاید مراقب خودت باشی
.مـامـان
.خیله خب ، باهـات در تماسیم
باهـم چت میکنیم ، بـاشه؟
.بـاشه
.شـیائو زی
از وقـتی برگشـتی قیافت ناراحـته
.بـابات نگـرانته
بهـمون نگفـتی چه اتفاقی تو هتل افتاد
مـدیر گرفت شیشه هتل شکسته بودُ
.اتـاق خیلی کثیف شـده بود
با دائـو مینگ سـی دعـواتون شد؟
میخوای بهش زنگ بزنم؟
اگـه میخوای دخـترتُ شـرمنده کنی زنگ بزن بهش
.از مـادرش شنیدم
با یـه دخـتره ای به نام شان کای خیلی بـیرون میرفتین
ایـن دخـتره ریگی به کفشش نیست؟
تـو هتل مشکل درست کرده؟
.بسـه دیگه ، درباره ی این موضوع حرف نزن
.نگـرانم ازت سوء استفاده کنه- .مـامـان-
.شـان کای دوستـمه
.نمیذارم هیچ کس پشت سرش حرف بزنه
، اگـه یه بار دیگه ازش بد بگی
.نمیبخشمت
.بـاشه
.خـوب دیگه
.الان ، میتونم با خیال راحت بخوابم
.امـروز ، اولین روزیه که تنهـا زندگی میکنم
.نگـرانم مامان بابا رسیدند روستا یـا نه
ایـن دیگه کیه؟
کیـه؟
.شـان کای
.صداش آشناست
...نکـنه
شـیائو زی؟
.سـلام
.محلتـون خیلی تاریکه
.یـه چند باری با ترسُ لرز اومدم اینجـا
.چـراغ خیابون شکسته
.اشکـالی نداره ، خـوبه
...اومـدم اینجـا چون
...میخواسـتم بگم- .متأسفم
.نمیخوام چیزی بشنوم
.شیـائو زی
.خانوادم برگشتند روستـا
، از امـروز
.بـاید اینجا تنها زندگی کنم
.گفتـم چرا اینجا نیستـنا
.از الآن به بعد سـرم خیلی شلوغـه
وقـت ندارم درباره ی چیزای دیگه فک کنم
، دفـه دیگه اگه خواستی باهام حرف بزنی
.ممکـنه اصلا وقت حرف زدن نداشته باشم
.شـان کای
ازم متـنفری؟
...مـن
.اشـتباه بـرداشت نکن
،راستش
.اشـکالی نداره ازم متنفـرباشی
...چـون
.مــن بهت دروغ گفـتم
اون روز ، سـی و من
.هیـچ کاری نکردیم
...اون بهم گفت
.نمیـتونه با مـن باشه
...چـی
.غیـرـه ممکنه
اولـش ، خیلی مطمئن بودم
اگـه بـاهاش باشم بهم نـه نمیگه
فک نمیکردم انقدر
.سمج بـاشه
اون یـه آدم سـردُ بی احسـاسه ، مگـه نه؟
بـه مامانم گفتم
.دلـم نمیخواد دوباره ببینمش
چـرا؟
فـک میکردم باهم خیلی جـور شُده باشـین
.الآن میفهمم
مـن نباید کسیُ مجـبور کنم به زور دوسـتم داشته باشه
، چـون سـی رو دوست داشتم
.تـورو شـناختم
.خیلی خوشحـالم
.شـان کای
دوستـیتو با من ادامـه میدی؟
.الـبته
.گوش کـن
.دوست دارم تو ، و سـی خوشبخت بشین
.نگـران مـن نباش
.انقـدر درباره ی احسـاساتت دروغ نگـو
.اومـدم اینجا ایـنو بهت بگم
.دارم میـرم
.صـبر کن
شیائو زی
از دستم عصبانی هستی؟
میدونی چرا دائـو مینگ سـیُ ولش کردم؟
چـرا؟
...چـون بهم گفت
".فکـرُ ذهنم همش درگیره شـان کای ـه"
به کـنسول بگو
.من تـو جشن حاضر میشم
.نگـرانش نباش
.حـتما- .مـامـان-
الان باید برم ، میبینمت
چـته؟
.شـیائو زی و مـن به درد هم نمیخوریم
داری درباره ی چی حرف میزنی؟
.تصمیم خودمُ گرفتـم
.نمیخوامش ، هیچوقتم باهاش ازدواج نمیکنم
بـرو خونـشونُ همین الان ازشـون عذرخواهی کن
اگـه اینکارُ بکنی قـبول میکنم مشکلُ حل کنم
کـارـه اشتباهی نکردم که واسـه چی باید عذرخواهی کنم؟
.بـهت گفتم که
اون کـسی که عاشقـشم شـان کایه
.یـا اون یـا هیچ کس دیگه
مـنم خیلی واضح بهـت گفتم
دونـگ شـان کای حـتی حق نداره پاشُ تـو این خونه بزاره
.حـتی تو زندگی بعدیش
ایـن ازدواج کـاری به چه دردی میخوره؟
، اگـه تـا آخر عمـرم دوستش نداشته باشم
چی میـشه ، اینجوری انصـافه؟
هـنوز جوونی حـتی نمیتونی فکرشم بکنی چه چیزایی واقعـا تو زندگیت ارزش دارن
،یـا بهتـره بگم هیچی درمورد عشق نمیدونی
.آره
هـیچی نمیدونم
ولی ، کی بهت حق امرُ نهی کردن منـو داده؟
!مـن تورو به دنیـا اوردم بـاید به حرفم گوش کـنی
.هـرکاری بگی میکنم
.ولـی ازم نخوا از شـان کای جدا شم
ای کـاش من پسرت نبودم
!ای کـاش دائـو مینگ سی نبودم
!همـونجا وایسـا
!بـه سـلامتی
ایـنجا تنها زندگی میکنی
.بـاید بری یه جای ـه امـن تر
.مـمنون
امنیت اینجا چقـدره؟
واسـه تنها زندگی کردن ، بـه اندازه ی کـافی امـن هست؟
No comments yet. Be the first to leave one.