نخستین 200 خط.
.يازدهم مارس 2011 ما داريم به جايي ميريم که نخست وزير ژاپن اونجا زندگي مي کنه
.طبق اخبار ،زلزله ويرانگري منطقه "توهوکو"را از بين برده و کشور در موقعيت متزلزلي قرار گرفته
...تعداد تلفات لحظه به لحظه در حال افزايش است
.در حال حاضر ما فقط مي توانيم به ميزان فاجعه فکر کنيم
ما سخت در تلاشيم تا مردم شجاعمان جا به جا کنيم
از همين جا ميخوام که از انجمن حمايت از کارگران تشکر کنم
براي کمک به ما براي رهايي از اين عملياتي که
بسيار کار خطرناکيست،و ما شجاعتشان را ستايش ميکنيم
،من صادقانه اميدوارم که اين همکاري انجمن همچنان ادامه داشته باشد
زيرا که اين تنها راه رهايي از اين فاجعه ست
.من براي اين هدف دعا ميکنم
...بخاطر شما ،ما ژاپن را دوباره برپا ميکنيم و به سمت آينده پيش مي رويم
تعداد کشته شده ها چند تاست؟ تو منطقه خودمون حدود هشت هزار نفر-
.خيلي وضعيت بدي ـه .هر لحظه ممکنه بدتر شه
.ساختمونا خيلي ضعيفن و هيچ مقاومتي ندارن
.28نفر زنده داريم
طبق شواهد بلافاصله بعد از زلزله پنج نفر فورا وارد رستوران شدن
.دوتا دختر و سه تا مرد جوون .همشون آلماني هستن
اونا اينجا بود براي نجات زندگيشون،به يه تيکه سنگ چسبيدن
.ما يه راه باز کرديم،و يه ميکروفن براي دوربين کنترلي توش گذاشتيم
...سعي ميکنيم با فرستادن اين از وضعيتشون باخبر شيم
.فعلا همين کارو کرديم،فکر ميکنم هر پنج نفر زنده باشن
اونا سي سانتيمتر زير پنل هستن
.اين خيلي خطرناکه،چون هر لحظه ممکنه بريزه سرشون
.آروم باشيد بچه ها .من دکترم
.سعي نکنيد حرف بزنيد .چون اکسيژن بيشتري مصرف ميشه
.با علامت من،ميخوام که يکي از شما خيلي مختصر وضعيت رو توصيف کنه
خب...کي صحبت ميکنه؟ .من "نينا"هستم-
.صدام رو ميشنوي؟پنج نفر از ما اين پايينن
.ما...ما زنده ايم
.خيلي خب ،بچه ها ...بياييد اين کار رو بکنيم
.سعي کنيد آروم نفس بکشيد که اکسيژن کمتري هدر بره
.بعدا هم ميتونيم حرف بزنيم،ما همتون رو مياريم بيرون
!نه نرو .خواهش ميکنم با ما حرف بزن
ميدوني کجا ميريم؟ .مترو از حالت سرويس خارج شده کسي توي خونتون هست که بدونه تو اينجايي؟
پدرت،مادرت؟
.آره،مامانم ميدونه
.پدرم مرده !دلم براش تنگ شده
.نينا،نينا،گريه نکن .اين کار اکسيژن بيشتري مصرف ميکنه
.من پنج تا پدر داشتم .و حالا همشون مُردن
ولي من گريه نميکنم،ميبيني؟
پنج تا پدر؟ .امکان نداره
...ولي داره...ممکنه
.مثل خيلي از چيزايي که ميدوني .هر چيزي ممکنه
استالينگراد
!خداي من .اونا دارن رو آب راه ميرن
.خب،آره ديگه .اونا پيامبرن
.خفه شو ،ديوانه
.ديگه نبينم از اين حرفا از اون دهنت بياد بيرون
اونا صدامون رو ميشنون .چرت نگو،پيرمرد-
مهندس هاي شناسايي تو شب بصورت خيلي مخفيانه ميرن به .هواپيما هاشون که توي آسمونن
.خدا با ماست .دوستان ،پارو ها رو بردارين
.اين در استالينگراد بود
تو پاييز سالِ 1942
روس ها خيلي مصمم از "ولگا"عبور ميکردن که به کساني که او طرف هستن کمک کنن و
.جلوي آلماني ها رو بگيرن تا نتونن شهر رو تصرف کنن و از رود خونه بگذرن
تقريبا کار غير ممکني بود .ولي اونا اصلا به اين فکر نميکردن
هر سربازي بهترين مبارزَشو انجام ميداد
اما اونا نميدونستن که دارن تويِ يه نبرد خونين تاريخي
.شرکت ميکنن
يا عيسي،اين کار نکن
.ماموراي شناسايي پشت سرمونن
.بپَر .تو ميري تجهيزات رو تعمير ميکني
.درست بپر
.بشين راهي پيدا کردي؟
معدن؟
سعي نکردي؟
چي گهي خوردي؟
.تو کارخونه يه عقب افتاده ي کرولال پيدا شده
،گوش کنيد.تويِ روسيه ما عقب افتاده نداريم.فقط بيمارهاي رواني
...نه عقب افتاده.خوب
.منتظر حمله باشيد
.اونا رو سريعا بکشونيد به پالايشگاه
.يالا
اينجا جايي که ما هستيم.ساختمونا هم اينجان .خيلي آروم وارد ميشيم
.و بعدش،همه چيز به شانسمون بستگي داره .يا سرشون رو بزنيد يا تعقيبشو کنيد
حالا،نارنجک ها رو بياريد .ما ميريم طبقه دوم نه بالاتر
اونجا ديد خوبي نداره و دليلي هم نداره که
.بعد از بمبارون اونجا بريم
دوما:قبل از وارد شدن،نارنجک هاتون رو بندازين و همه رو بکشين
.هر سيمي پيدا کردين پاره کنيد
.تمام.يالا بريم
!"يانگس"."يانگس"
.روس ها چي؟-
.برو به کارکنان خبر بده .کاپيتان،ما نيرويي نداريم-
!تعجبي نداره چون ما پشتيباني نداريم
!برو و به تانک ها بنزين بزن
.اما اون سوخت ها مالِ کل ارتشه،کاپيتان
عجب احمقي هستي ها .مثل اينکه روس ها اومدن ها
!نارنجک
!اينجا جايي که اونا گذاشتنش
.خدا با ماست.زود باش،پسر
...عزيزم
.مواظب باش
.من دارم ميرم بالا
...رفيق،چيزي که منو اذيت ميکنه کاراي احمقانست
بيسيم منو بهم بده ...رفيق،رفيق
!اينجاست
...ديروز صبح رفتيم به اون برج منفجر شده
.و اينجا بود،که آلماني ها بيسيم چي من رو کشتن پيش مرگ داشتي؟
آره وايسا بينم،چرا گير دادي به اين موضوع؟
من قبلا هم گفتم که
.ماموراي سر به هوا تنبيه ميشن مامور؟-
.بزدل ها رو اينجوري صدا ميزنن تو هيچ ميدونستي که آلمان ها مامور ها رو-
مثل درخت کريسمس به دار زدن؟ .من سه روزه نخوابيدم-
.خب،آفرين،من کل پاييز رو خواب بودم
!خواب آلو،تو يه حرومزاده اي .بخاطر تو يه لشگر زنده زنده سوختن
، ما نيروي پشتيباني نداشتيم !اونوقت تو خوابيده بودي؟
!فرمانده چي ميخواي؟-
،سمجونووا"مرده" .و بيسيمش هم داغون شده
ميشه بعدا ادامه بدي؟
تو ميدوني چه جوري ميشه بيسيم رو کار انداخت؟ .آره ميدونم-
ارتباط رو با يه موج"اچ کيو"امن کن .فيوز-
.فقط فرکانس رو به من بگو و بعد علامت ."علامت اينه:"کالوگا-
.چهل-چهار-سه .خيلي گهي
من گُه نيستم.من من يه مامور"ارتش سرخ"که در حال انجام وظيفه ست هستم
خواهش ميکنم تفنگم رو پس بده .ارتباط رو امن کن-
...اگه کاري که ميکم نکني .ميکُشمت
!کاپيتان،سريعا بياييد اينجا
.اون يه پسر رو گروگان گرفته
!تموم شد ديگه،پسر
!دختره
.يا خدا،فرمانده،اون يه دختره
يه خرده پوستش خراش برداشته شايد يه خرده ضرب ديده باشه
با يه خورده،ميشه کنار اومد حالت چطوره،"نيکيفورو"؟
.توکه ميدوني ما يه گروهيم
آره و تو چه جهمي باشي؟
.جهنم؟من شيطون نيستم که .من يه فرشته ام
."فرمانده توپخانه،گروهبان "پولياکوف
توپ تانک؟ .دقيقا-
فرمانده،سلاحت کجاست؟ .درست همين بيرون-
هوممم،خب يه محافظ ،آره؟ آره-
.عليه توپخونه ازش استفاده ميشه
...معلومه
.البته،ما هنوز ميجنگيم
!کاپيتان...کاپيتان
.فرماندهي کل رو خطِ .بشين-
خب بذار بينم،حالت خوبه؟ لعنتي،به خاطر همين چيزاست که ما ميزونيم-
.صبر کن فرمانده نمي بيني آلماني ها باهاش چي کردن؟
،خيليا تو اين جنگ مُردن .اگه اون زندهست،پس حالش خوبه
...و بلاخره اونا فهميدن
که اون پنج نفر کجا بودن ،دو سال توي جنگ سخت
،تويِ شهرهاي بزرگ و شهرک هاي بزرگ کشور
با سختي هاي زياد از رودخونه اصلي شهر عبور کردن
.اونا پنج تا مرد و مادر من بودن
.مادر جوان من
ساختموني که مادرم توش زندگي کاملا محاصره شده بود
،بعد از چند ماه ساختمون رو پس گرفتيم
.اما واسه يه لحظه دوباره غيبش زد
،مادرم از زندگي تويِ جهنم آتش خسته شده بود
از ترس،بدبختي و بدجنسيِ انسان ها خسته شده بود
.از تحملشون خسته شده بود
مادرم فقط ميخواست که توي اون خونه قديمي زندگي کنه
.و دوست نداشت که خونهشو ترک کنه
.اينجا اتاقش بود ،آپارتمانش بود،خونهش و خيابونش بود
و بيشتر از هر چيز
براش آسون نبود که شهرش رو ...ترک کنه
...اون روزا مادرم نوزده سالش بود
ما اينجا چيکار ميکنيم؟
"فونتانتا"
.سي صد متر با اون فاصله داريم
.هيچکس براي "چوُنُو" دلش تنگ نميشه
.هيچ چيز نميتونه از ديد "تسوانا"مخفي بشه
.يه تانک خاموش پشت ديوارهاي اون مغازه مخفي شده
...آلمان ها
.تکنيکي هستن .لعنتي-
.اون کار نميکنه.اون نميتونه شليک کنه
.لونهي خوبيه،دارکوب هاي لعنتي
!"تسوانا"
.برو اونجا .يه نگاه به اون بچه ها بنداز
احمق.اون داره اونجا چيکار ميکنه؟
.آپارتمان شماره هشت اونجا جايي بود همسايه مادرم مهندس "سازونُو"ازش براي زندگي کردن استفاده مي کرد
،يه کلکسيونرِ باد بزن هاي ساخته شده از پروانه ها و حشرات
.مستخدم ساختمان ،"گرومُو"اون رو زير نظر داشت
.سه روز از ساختمان محافظت کنيد
تا رسيدن قواي اصلي از جاتون تکون نخوريد.فهميديد؟
.فهميدم چيز ديگه اي هست که نفهميده باشي؟-
...من نفهميدم چطوري اين دستور رو اجرا کنم
،تو يه سرباز آموزش ديده هستي .انوقت مثل يه دانش آموز حرف ميزني
خودم درستشون ميکنم،مفهموم شد بله-
!تمام
وايسا بينم! اينجا چيکار ميکني؟
!وايسا.وايسا
نترس .من بهت نياز دارم
تو نبايد اينجا باشي،دشمن تو رو ميکشه يالا،برو
.اينجا خونه منِ من؟-
اجازه هست اينجا بمونيم؟ .اشکال نداره،فعلا ميتونيد بمونيد-
.قمقمهت رو بده برات آب بيارم
.و اون شب ساختمون تبديل به يه پادگان شد
.تمام کساني که نجات پيدا کردن،خود به خود به ساختمون اومدن
"ملوان هاي ناوگان "ولگا
و کارگران زيردريايي و چند واحد از مهندسين .در طبقه اول ساکن شدند
توي واحد شش
خانواده "کولجيکوف"با کلي بچه با مسالمت در اونجا ساکن شدن
.حالا اونجا يه مسلسل وجود داشت
!کارکرد،فاشيست لعنتي
دختر، بيا اينجا .من بهت اجازه ميدم که به آلمان ها شليک کني
.شوخي کرد
قمقمهت رو بده دست من
دوست داري اونا برگردن؟
No comments yet. Be the first to leave one.