نخستین 200 خط.
تقديم به پارسيزبانان جهان
پنجاهمين انيميشن كلاسيك Walt Disney Animation Studios
اين داستان چگونگي مرگ منه
نگران نباشين. در واقع يه داستان خيلي بامزه است و حقيقت اينه كه اصلا اون من نيستم
"اين داستان دختري به نام "راپونزله
و با خورشيد شروع ميشه
يه روزي روزگاري، يه قطره از نور خورشيد از آسمون افتاد زمين
و از اون قطره خورشيد، يه گل طلايي جادويي روييد
اون گل ميتونست بيماريها و زخمها رو درمان كنه
اون زن پير رو اونجا ديدين؟
شايد بخواين چهرهاش رو بخاطر بسپارين
اون يه جورايي آدم مهميه
خب، قرنها اومد و رفت و در اونجا پادشاهياي به قدرت رسيد
اون پادشاهي، يه پادشاه و ملكه دوست داشتني داشت
و اون ملكه، خب حامله بود
و مريض شد
واقعا مريض
و ديگه وقتي نداشت
و اين وقتيه كه مردم شروع ميكنن به دنبال معجزه گشتن
كه در اين مورد، اون گل طلايي جادويي بود
بهتون گفتم اون زن مهميه
ميبينين، به جاي اينكه اون موهبت خورشيد رو با ديگران تقسيم كنه
اين زن، "مادر گوتل" از قدرت شفابخش گل
براي اينكه صدها سال جوون بمونه استفاده ميكرد
و تنها كاري كه بايد ميكرد خواندن اين شعر خاص بود
اي گل بدرخش¶ و قدرتت رو نمايان كن
زمان رو برگردون¶ و چيزي كه زماني مال من بود، بهم برگردون
زماني كه جوون بودم¶
بسيار خب. حالا فهميدين. اون آواز ميخونه و جوون ميشه. وحشتناكه، مگه نه؟
!پيداش كرديم
قدرت گل جادويي، ملكه رو شفا داد
و يه دختركوچولو، يه شاهدخت، به دنيا اومد
دختري با موهاي زيباي طلايي
بهتون يه راهنمايي ميكنم
"اون "راپونزله
براي جشن تولدش، پادشاه و ملكه يه فانوس به آسمون فرستادن
در اون زمان همه چيز عالي بود
و بعدش اون دوران خوش تموم شد
اي گل بدرخش¶ و قدرتت رو نمايان كن
...زمان رو برگردون¶ !ها
گوتل، وارد قلعه شد
و اون بچه رو دزديد ...به همين راحتي
پادشاه گشت و گشت ولي نتونست شاهدخت رو پيدا كنه
اما در اعماق جنگل
در يه برج مخفي
گوتل شاهدخت رو بعنوان بچهي خودش بزرگ كرد
چيزي كه از دست رفته رو برگردون¶ چيزي كه زماني مال من بود
گوتل، گل جادويي جديدش رو پيدا كرده بود
اما اين بار تصميم گرفته بود كه اون رو مخفي نگه داره
چرا نميتونم برم بيرون؟
چون دنياي بيرون خيلي خطرناكه
پر از آدمهاي خودخواه و وحشتناك
تو بايد همينجا بموني. اينجا امنه. ميفهمي؟ - آره، مامان -
اما ديوارهاي اون برج نميتونست همه چيز رو مخفي نگه داره
هر سال، در روز تولد شاهدخت، شاه و ملكه هزاران فانوس رو به آسمون ميفرستادن
به اميد اينكه يه روز شاهدخت گم شده، برگرده
Walt Disney تقديم ميكند
!ها
فكر نكنم "پاسكال" اون بيرون قايم شده باشه
!گيرت انداختم
شدم 22
با 23 در برابر 45 چطوري؟
بسيار خب، پس ميخواي چيكار كني؟
آره. اينطور فكر نميكنم
من اين تو رو دوست دارم تو هم بايد همينطور باشي
بيخيال پاسكال. اين تو اونقدرها هم بد نيست
"TANGLED"
زيرنويس از امير طهماسبي
ساعت 7 صبح، كارهاي روزمره ¶
كارهاي خونه شروع ميشه¶ جارو ميكنم تا تمام زمين تميز بشه
برق انداختن و لباس شستن و گردگيري¶ تا همه چيز برق بدرخشه
تميز كردن و تميز كردن¶ بعد تازه ساعت 7:15 ميشه
بعدش يه كتاب ميخونم، شايدم دوتا يا سه تا¶
چند تا نقاشي به نقاشيهام اضافه ميكنم¶
بعدش تمرين گيتار و دوخت¶ و دوز و آشپزي ميكنم
موندم كه كي زندگيام شروع ميشه¶
بعد از ناهار وقت پازل حل كردن و¶ دارت بازي كردن و نون پختنه
صورتك بازي، يه كم رقص و شطرنج¶
سفالگري و خيمه شب بازي و شمع سازي¶
بعدش ورزش و نقاشي و بالا رفتن¶ و لباس دوختن و دوباره كتاب خوندن
و اگه وقتي بمونه، دوباره ديوارها رو رنگ ميكنم¶ مطمئنم يه جاي خالي پيدا ميكنم
و بعدش موهام رو شونه ميكنم و شونه ميكنم¶ و شونه ميكنم و شونه ميكنم
و اونها رو جايي كه هميشه هستن، ميذارم¶
و فكر ميكنم و فكر ميكنم و فكر ميكنم¶
و فكر ميكنم كه كي زندگيم شروع ميشه؟¶
فردا شب، اون نورها دوباره پيداشون ميشه¶
درست مثل هرسال روز تولدم¶
اون بيرون چه شكليه؟¶ اون نورها از كجا ميان؟
حالا كه بزرگتر شدم¶ شايد مادرم اجازه بده برم بيرون
!واي
من ميتونم به اين منظره عادت كنم
فلين"، بجنب" - صبر كنين -
آره. بهش عادت دارم بچهها من يه قلعه ميخوام
اين كار رو كه كرديم بعدش ميتوني يه قلعه براي خودت بخري
عافيت باشه
مرسي
ها؟
صبر كن، هي، صبر كن
نميتونين منو توي قصر خودم تصور كنين؟
منظورم اينه كه حتما ميتونين
آه، اين همه كار كرديم و تازه ساعت 8 صبحه
آقايون. امروز روز خيلي بزرگيه
خودشه. امروز روز خيلي بزرگيه، پاسكال
بالاخره ميخوام اين كار رو بكنم
ميخوام ازش بخوام - راپونزل -
موهات رو بنداز پايين
وقتشه
ميدونم ميدونم. بجنب. نميخوام ببيندت
راپونزل. زير پام علف سبز شد
اومدم، مامان
خوش اومدي، مامان
آه، راپونزل. چطور هر روز اين كار رو ميكني
بدون اينكه بيفتي. واقعا كار خستهكنندهايه، عزيزم
اينكه چيزي نيست
نميدونم پس چرا اينقدر طولش ميدي
عزيزم. داشتم اذيتت ميكردم
بسيار خب... مامان ميدوني كه فردا روز خيلي مهميه
راپونزل. به آينه نگاه كن ميدوني چي ميبينم؟
من يه دختر جوون زيباي قوي و بي پروا ميبينم
ببين. تو هم توي آينه هستي
داشتم اذيتت ميكردم اينقدر حرفهام رو جدي نگير
بسيار خب، مامان ... داشتم فكر ميكردم فردا
عزيزم، مادرت خسته است
برام آواز ميخوني؟
بعدش حرف ميزنيم - حتما، مامان -
اي گل بدرخش و قدرتت رو نمايان كن¶ زمان رو برگردون و چيزي كه زماني مال من بود، بهم برگردون
زخم خورده رو درمان كن، تقدير رو تغيير بده¶ از دست رفته رو نجات بده، و چيزي كه زماني مال من بود، بهم برگردون
!راپونزل - خب، مامان -
امروز صبح گفتم اگه فردا روز قشنگ و بزرگيه و تو حرفي نزدي
خب فقط ميخواستم بهت بگم فردا روز تولدمه
!يوهو
نه، نه، نه. ممكن نيست
به خوبي يادمه تولدت پارسال بود
بامزگي روز تولد همينه ديگه اونها هر سال تكرار ميشن
مامان. من 18 ساله ميشم
و ميخواستم بهت بگم چيزي كه واقعا براي تولدم ازت ميخوام
چيزي كه در واقع براي تولدم ميخوام
راپونزل، خواهش ميكنم مِن مِن نكن
ميدوني وقتي كسي من من ميكنه چه حالي ميشم
واقعا آزار دهندست
داشتم اذيتت ميكردم. تو خيلي خوبي من خيلي دوستت دارم، عزيزم
من ميخوام نورهاي متحرك رو ببينم
چي؟ - ... آه -
خب، اي كاش منو ميبردي تا اون نورهاي متحرك رو ببينم
منظورت ستاره هاست
موضوع اينه
من محل ستارهها رو مشخص كردم و اونها هميشه يك جا و زمان هستن
اما اونها. اونها هر سال روز تولدم پيداشون ميشه، مامان
فقط روز تولدم
و نميدونم ولي احساس ميكنم
اونها براي من هستن
من بايد اونها رو ببينم، مامان و نه فقط از پنجره
از نزديك بايد ببينمشون
من ميخوام بدونم اونها چي هستن
ميخواي بري بيرون؟
چرا راپونزل
خودت رو ديدي به ظرافت گل
هنوز يه نهال كه تازه جوونه زده¶
ميدوني چرا ما بالاي اين برج ميمونيم؟ -¶ ...ميدونم، ولي -
درسته. براي اينكه تو در امان باشي، عزيزم¶
هميشه ميدونستم چنين روزي فرا ميرسه¶
ميدونستم كه به زودي ميخواي¶ اينجا رو ترك كني
خيلي زود، ولي نه حالا -¶ ...اما -
بهم اعتماد كن، فرزندم¶ مادرت صلاحت رو ميخواد
مادرت صلاحت رو ميخواد¶
به حرف مادرت گوش كن¶
دنياي اون بيرون وحشتناكه¶
مادرت صلاحت رو ميخواد¶
بالاخره يه اتفاق بدي ميفته¶ قسم ميخورم
دزدها و آدمكشها و پيچكهاي سمي¶ و شنهاي روان
آدمخوارها و مارها و آدمهاي مريض¶
و حشرات بزرگ و آدمهايي با دندونهاي تيز¶
و بس كن. ديگه نگو¶ تو منو ناراحت ميكني
مادرت همينجاست¶ مراقبته
عزيزم، نصيحت من اينه¶
اين حرفها رو ول كن¶ و پيش مادرت بمون
مادرت صلاحت رو ميخواد¶
مادرت صلاحت رو ميخواد¶ اين حرف رو از مادر دلنگرانت قبول كن
اگه تنها بشي، اصلا دووم نمياري¶
با لباس نامرتب، خام و بي تجربه¶
اونها زنده زنده ميخورنت¶
سادهلوح، خام، شلخته¶
ساده و يه كم گيج¶
بعلاوه فكر كنم¶ چاق ميشي
اينها رو ميگم¶ فقط چون دوستت دارم
مادرت ميدونه¶ مادرت اينجاست كه كمكت كنه
تمام چيزي كه ميخوام اينه¶
راپونزل؟ - بله؟ -
ديگه هيچوقت ازم نخواه كه برج رو ترك كني
بله، مادر
من خيلي دوستت دارم، عزيزم
من بيشتر
من بيشتر از همه چيز دوستت دارم
فراموش نكن
وگرنه پشيمون ميشي¶
... مادرت¶
صلاحت رو ميخواد¶
راپونزل، فردا شب ميبينمت
من همينجا خواهم بود
نه، نه، نه. اين بده. اين خيلي خيلي بده اين واقعا بده
No comments yet. Be the first to leave one.