Esimesed 200 rida.
اولین بارم نیست!
میدونم، اما الان وقت پاریس رفتن نیست آقای فرناند.
اگه سردته، پتو و چای تو فلاسک هست.
چرا یه شرپا هم باهام نفرستی!
دارم میرم پاریس، نه تبت!
آقای فرناند
نمایشگاه تا یکشنبه شلوغ میشه.
اگه بتونین برگردین.
گفتم دو روز کار دارم!
نمیتونید بدون من ده تا تراکتور رو نمایش بدین؟
و دوباره خراب نشی!
چی خراب شد؟
ماشین امداد!
"لویی اینجاست. فوری بهت نیاز داره."
فوری بهت نیاز داره.
پونزده سال ازش خبری نبود.
پونزده سال دیپورت شده بود.
اگه تونسته از مکزیک فرار کنه و برگرده، پس حتماً وضعش خیلی خرابه.
یا پول لازم داره یا بد جوری گیر افتاده.
منتظرت بودیم. سفر سختی بود؟
به اندازه کافی سخت بود!
از دیدنت خوشحالم.
مکزیکیه داره بیتابی میکنه.
برگشته؟ شوخی که نیست؟
من همچین کاری نمیکنم.
بازم یه غافلگیریه.
هنوز غافلگیریهای دیگهای هم داری.
آقای فرناند
ایشون اینجاست.
بفرستش داخل.
فکر کردم هیچوقت نمیرسی.
یا اینکه خیلی دیر میرسی.
مجبور بودم پانصد مایل رو پشت سر بذارم.
از دیدنت خوشحالم، پیر پدرسوخته!
منم همینطور.
نمیخواستم اونجا بمیرم.
بدون اینکه حتی یه دوست رو ببینم.
و به تو فکر کردم.
اینطور نیست که نخواستم ببینمت، اما...
آدم همیشه نمیتونه هر کاری که میخواد رو انجام بده.
تو چطور؟
پلیسا که دعوتت نکرده بودن برگردی.
چت شده؟
ممنون، دکتر.
بگو بیان بالا.
فکر نمیکنی...
ساکت شو! وقت نداریم.
صد هزار تومن بده به دکتر.
چی شده، لویی؟
من برگشتم که بمیرم.
و تو آرامگاه خانوادگی دفن بشم.
آمریکا خوبه اگه میخوای پول رو پارو کنی.
اگه خیلی مجبور باشی، میتونی اونجا هم زندگی کنی.
اما برای مردن فقط یه جا هست: فرانسه.
آره، دارم فاتحهمو میخونم... و یه بچه از خودم میذارم: پاتریشیا.
میخوام تو ازش مراقبت کنی.
چه فکر عالیای!
مادرشو میشناختی. سوزی لبخند.
یعنی... تو مادرشو میشناختی.
هر چقدر پول لازم داشته باشی برات میذارم.
کار و بارم خودش میچرخه.
فولاس، وکیلم توضیح میده.
با چرخهای رولتم.
شصت درصد خالص سود میکنم.
و تو صد درصد دردسر به جون میخری!
نه، بچت و کار و بارت خوبن.
اما منم کار و بار خودم رو دارم.
و مال من قانونیه.
آره... رفیق روزهای خوش!
من اینو نگفتم.
تو اینو نگفتی ولی در هر صورت...
میخوای پاتریشیای کوچولوی منو بندازی جلوی لاشخورها!
فرشته من.
به درک با فرشتهت!
تو آدم شدی. یادت رفته کلاهبردارا کین.
دنیا پر از ایناست.
دختر کوچولوی من شانسی نداره.
کاری میکنن که استخوناشو مثل آینه برق بندازن!
فرستادمش مدرسه شبانهروزی صومعه.
بهش انگلیسی یاد دادم. همه چی بهش دادم.
آخرش سر از خیابون درمیاره... و همش تقصیر توئه!
همش تقصیر توئه!
بس کن!
من این نمایشاتو قبلاً هم دیدم!
سر مواد مخدر، سر زنها... هر چی!
بهترین کارت نالیدنه.
ولی سعی نکن سر من این کارو دربیاری.
عوضی! دخترم پدرشو از دست میده. دارم میمیرم!
تو هم که فیلم بازی میکنی!
من همه چیز رو ول کردم تا بیام تو رو ببینم، حالا باید به اینا گوش بدم.
چه احمقی هستم!
میتونستی تنها بیای بالا، تئو.
حرصت رو درمیاره؟
آره... وقتی مردا حرف میزنن، دخترا میرن بازی کنن.
پایین منتظر میمونم. طول نمیکشه.
خلاصهش میکنم.
سهامم رو برای فرناند گذاشتم.
آره، اون جای منو میگیره.
تو قول دادی اول به من بگی.
آره... میتونستم یه رأیگیری هم بکنم.
ولی من تصمیم گرفتم اینجوری پیش ببرم.
کسی مخالفتی داره؟
چون... حرف دیگهای ندارم.
فکر کنم همه چی روشنه.
مگه نه؟
ای بابا، لوئی!
زیاد منتظر نمیمونی.
اینقدر احمق نباش!
من خودم میدونم دارم چی میگم.
میخوای پنجره رو باز کنم؟
ببین، روز شده.
آره، و از اینجا فقط آسمون رو میبینم.
آسمون به درک!
من که خودم به زودی میرم اون بالا.
نه، چیزی که برای من مهمه،
خیابوناست.
از هواپیما کشیدنم بیرون، مستقیم تو آمبولانس.
هیچی نتونستم ببینم.
همه چی عوض شده، مگه نه؟
اونقدرام نه.
حالا هرچی، تو برام تعریف کن.
روز داره میشه... همونجوری که تو دوست داری.
همونجوری که ما دوست داشتیم.
دخترا دارن از لیدو میان بیرون... مثل همیشه.
یادته؟
اون موقع بود که ما میرفتیم سراغشون.
هیچوقت فکر نمیکردم تو تخت بمیره.
"زندگی انسان بین زمین و آسمون،
"مثل کُره اسبی سفید میمونه که از یه گودال میپره.
"یه چشم به هم زدن،
"و تموم میشه."
چین، قرن چهارم پیش از میلاد مسیح.
به دنیا میای... زندگی میکنی...
و میمیری.
همه ما یه راه رو میریم. نه لزوماً.
منظورم اینه که همه تو تخت نمیمیرن.
خسته و کوفتهم. چیزی هست بخوریم؟
حتماً.
اونا مال توئن؟ راحت باش بردار.
همیشه فکر میکردم مکزیکی به سختی میمیره.
چیزی که نجاتش داد، روحیهاش بود.
ما همه اونقدر با استعداد نیستیم.
من اول سراغ روانشناسی خودم میرم.
خام و دست و پا شکسته ست، ولی میتونه جواب بده.
مکزیکی واقعا تک بود.
۱۰۰ سال دیگه هم ازش حرف میزنن.
ولی داشت رو به افول میرفت... یعنی، تو سرش.
اواخرش هر حرفی از دهنش درمیومد.
بدخلق میشد و عصبانیت میکرد.
تو باهاش حرف زدی. متوجه نشدی؟
متوجه چی بشم؟
وصیت آخرش رو جدی نگرفتی؟
نباید میگرفتم؟
خب، اشتباه کردم.
بفرمایید.
لازم نیست جوش بیارید. آقای فرناند هم موافقه.
بعضیها ممکنه بخوان اوضاع رو داغ کنن، ولی ما صاف و سادهایم.
چه کمکی از دستمون برمیاد؟
گم شید از اینجا بیرون!
به رفیقم گفتم خودم همه چی رو درست میکنم.
باشه، پس اشتباه کردم.
ولی چه درست چه غلط، رئیس منم.
ببینید،
ما شما رو نمیشناسیم.
ولی قراره شبای بیخوابی و سردردهای حسابی بکشی.
یه "ناراحتی عصبی" که امروزه اینجوری بهش میگن.
من عین اسب قویام.
۱۵ ساله تو روستا زندگی میکنم.
شب زود خواب، صبح زود بیدار.
توماتو کمک میخواد. سه نفر دارن بازی رو خراب میکنن.
زیاد پیش میاد؟ هیچوقت.
فکر کنم میتونیم مذاکره کنیم.
اگه میخوای سریع بری خونه یه نگاه بنداز.
درست سر راهته.
نگران ولفونیها نباش.
"آب دهان وزغ، مانع کاروان نمیشود."
اشکالی نداره با هم بریم؟
من که مشکلی ندارم ولی ممکنه تو خوشت نیاد.
بهت خبر میدم.
اون یه کلهگندهی پوشالیه یا یه آدم نادون واقعی؟
برای من، اون هیچی نیست.
با یه تلفن، و ده دقیقه بعدش،
وجود خارجی نداره.
احمق به نظر میان ولی من بهشون اعتماد نمیکنم.
اونا کاربلدن.
برادران ولفونی قمار رو خوب بلدن.
تا خود لاس وگاس پول پارو کردن.
اون پسر خوشگله چی؟
اون آلمانیه؟
اون مشروب پخش میکنه.
زمانه عوض شده.
مکزیکی قبلا هیچوقت آدمای لوس و ننر مثل این رو استخدام نمیکرد.
فکر کنم داشت پیر میشد.
حتی به آدمای لژیون خارجی هم کمک میکرد.
اگه برای خیریه بود، اون فرق میکنه!
اینجا پاتوق توماتوئه.
فکر کردم جای مهمیه. یه حلبیه!
توماتو میگه:
یه قمارباز فقط به میز نگاه میکنه.
اصلاً به اطرافش هم نگاه نمیکنه.
No comments yet. Be the first to leave one.