Esimesed 160 rida.
تـرجـمـه و تـنـظـیـم : حـسـیـن اسـمـاعـیـلـی
« ســفــیــد بــرفــی »
روزی روزگاری، پادشاهی آرامی وجود داشت
که پادشاه و ملکهای نجیب بر اون حکمرانی میکردند
بزرگترین آرزوی اونها داشتن یک فرزند بود
یک شب زمستانی کولاکی سرزمینشون رو درنوردید
و قلمرو را با توفانی شدید از برف و یخ پوشاند
اما هدیهای بسیار باارزش به اونها داد
شاهدختی متولد شد
به یاد شب تولدش
والدینش اسم اون دختر رو "سفیدبرفی" گذاشتن
با بزرگتر شدنش، پادشاه و ملکه به سفیدبرفی یاد دادن
که برکات سرزمین متعلق به تمام کساییه که براش زحمت کشیدن
بهش نشون دادن چطوری با عشق و محبت حکومت کنه
چون تقدیرش اینه که یک روز، مردم رو رهبری کنه
برو
سلام
پادشاه و ملکه با سربلندی شاهد
تبدیل شدن سفیدبرفی به شاهدختی جوان، مهربان و زیبا بودن
ولی کمی بعد، مصیبتی رخ داد
مادر سفیدبرفی مریض شد
و ملکهی نیکوکار، از دنیا رفت
سفیدبرفی و پادشاه دلشکسته شدند
تا اینکه...
زنی افسونگر از سرزمینهای دور در قصر پدیدار شد
زیباییش به حدی بود که بهنظر میآمد
قدرتهایی خارقالعاده به وی داده بود
با پادشاه ازدواج کرد
ولی ظاهرش با باطنش تفاوت داشت
پلید بود
و تنها به زیبایی خودش
و قدرتی که به او عطا میکرد اهمیت میداد
برای محفاظت از آن قدرت
آینهای جادویی داشت
که فقط میتوانست به یک سوال ساده پاسخ دهد
آینهی جادویی روی دیوار
زیباترین شخص دنیا کیست؟
شما، ملکهی من
در بین تمام زنهایی که زیبا دانسته میشوند
زیبایی شما بیهمتاست
ملکهی جدید فوراً برای به دست گرفتن قدرت دست بهکار شد
هشدار داد که تهدیدی وحشتناک از ورای پادشاهی جنوبی در راهه
بنابراین پادشاه نیکوکار قسم خورد از مردمش محافظت کنه
« نترس، منصف، شجاع، درستکار »
ولی پادشاه برنگشت
قلمرو در ترس و وحشت فرو رفت
و قدرت ملکه افزایش یافت
کشاورزان رو تبدیل به سربازانی کرد
که فقط به او وفادار بودن
و ثروتهای قلمرو را برای خودش تصاحب کرد
سفیدبرفی را تبدیل به یک خدمتکار کرد
و اون رو پشت دیوارهای قصر زندانی کرد
ولی تا وقتی که آینه هر روز به ملکه پاسخ میداد که اون زیباترینه
سفیدبرفی از حسادت بیرحمانهی ملکه در امان بود
با گذر سالها
مردم تقریباً فراموش کردن
که شاهدختی به اسم سفیدبرفی وجود داشته
و در حقیقت
سفیدبرفی هم تقریباً خودش رو فراموش کرده بود
کیه؟
ببخشید
کمکی از دستم برمیاد؟
نه نیازی نیست. فقط دارم میگردم
لطفاً بذارشون سر جاش
دلم میخواد بذارم ولی ظاهراً ملکه خودش از اینا زیاد داره
آها، صحیح. پس بهونهت برای دزدیدن اینه؟
دوستهام گرسنهن. منم گرسنهم بهونهم اینه
شاید بتونم با ملکه صحبت کنم
واقعاً فکر میکنی مردم اون بالا به آدمایی مثل ما چیزی میدن؟
شاهدخت که میده
سفیدبرفی
سالهاست کسی نه سفیدبرفی رو دیده نه چیزی ازش شنیده
بعید میدونم بتونه به کسی کمک کنه
تمام فکر و ذکرش کمک به مردمشه
خب پس بهش بگو که شاید بهتر باشه
بالاخره دست از فکر کردن برداره
و دست به یه عملی بزنه
یکی بیاجازه وارد قصر شده درها رو ببندین!
یکمم برای خودت بردار
و بقیهشو بده به شاهدختت
شاید اصلاً کسی بهش نگفته
مطمئنم اگر ملکه بدونه شرایط زندگی مردم چقدر سخت شده
خوشحال میشه داشتههاش رو با مردم سهیم بشه
حداقل باید سعی خودمو بکنم
حتی اگر یه آرزو بیشتر نباشه
آرزو...
آرزو...
آرزو...
سفیدبرفی، کارهات رو تموم کردی؟
بله، علیاحضرت
مهمه که همهمون سهم خودمون از وظایف رو انجام بدیم
راستش اومدم در مورد همین باهاتون صحبت کنم
سهیم شدن
بفرما
داشتی میگفتی؟
آخه...
علیاحضرت...
زندگی مردم سخت شده و شاید چیز چندانی نباشه...
ولی وقتی بچه بودم من و والدینم میرفتیم سیب میچیدیم
میاوردیمشون و باهاشون شیرینی درست میکردیم
- و میرفتیم توی روستا... - شیرینی؟
شیرینی یه چیز تجملاتیه مردم نیازی به تجملات ندارن
باعث میشه سردرگم بشن
ولی گاهی اوقات یه چیز کوچیک حتی یه چیز شیرین
باعث میشه باور پیدا کنی زنده بودن چیزی فراتر از زندگی بخور و نمیره
میدونی، اصلاً یادم نمیاد اینقدر...
خودرای بوده باشی
معذرت میخوام. ولی آخه...
حس میکنم مردم نیاز به محبت دارن
"نترس، منصف، شجاع، درستکار"
چه جالب
یه روز درک میکنی این کلمات چقدر بیمصرف هستن
ولی تا اونموقع
بذار یه نکتهای رو بهت نشون بدم
تماشا کن
مسحور کنندهست، مگه نه؟
بله، علیاحضرت
یکی از اینها ضعیف، بیمصرف و آسیبپذیره
اون یکی مقاوم، سرسخت
جاودانه، بینقص
و زیباست
رعیتهام گل نمیخوان
الماس میخوان
- علیاحضرت... - ولم کن!
مچ این تبهکار رو توی آشپزخونه در حین دزدیدن آذوقههای سلطنتی گرفتیم
دروغه
یکی از اون راهزنهایی هستی
که توی جنگل جمع میشن و بخاطر پادشاه دزدی میکنن؟
نه، نه، علیاحضرت
یکی از راهزنها نیستم، من رئیسشونم
و فقط به پادشاه برحق وفادارم
خونهش رو پیدا کنین و با خاک یکسانش کنین
میدونی جالب کجاست؟
من اصلاً خونهای ندارم
پس بندازینش توی سیاهچال
- کاری کنین فریادهاش توی قصر بپیچه - علیاحضرت...
متوجهم که باید عدالت اجرا بشه
ولی خواهش میکنم، این منصفانه نیست
چی گفتی؟
مجازات نباید شدیدتر از جرم باشه
- و میدونم اگر پدرم بود... - پدرت؟
پدرت؟
اگر پدرم بود بهش رحم میکرد
ببخشید، عزیزم. حق با توئه
این دزد از من دزدیده
پس منم باید چیزی رو از اون بدزدم
کت و چکمههاش رو دربیارین و به دروازه ببندینش تا یخ بزنه
میشه برم همون سیاهچال؟
ببرش!
صبر کن، اینطوری میمیره خواهش میکنم، علیاحضرت
سفیدبرفی!
بیا...
یه نگاه به خودت بنداز
مگه همینو نمیخوای؟
برو...
با مردمت صحبت کن
رعیتهات منتظرتن، سفیدبرفی
منتظر شیرینیهات و سخنان حکیمانهت
میخوای چی بهشون بگی؟ همم؟
که براشون دسر درست کردی؟
No comments yet. Be the first to leave one.