Snow White

Snow White

Laadige alla Farsi Persian subtiiter

Väljalaske info

Snow White 2025 1080p AMZN WEB-DL DDP5 1 H 264-KyoGo
Kommenteerib HosseinEsmaily
🔴 30Nama | حسین اسماعیلی 🔴

Sildid

webdl
professional_translation
Avaldatud: 2025-05-12
Allalaadimised: 147
Kuulmispuudega: No

Farsi Persian subtiitrite eelvaade

Esimesed 160 rida.

‫تـرجـمـه و تـنـظـیـم : حـسـیـن اسـمـاعـیـلـی

‫« ســفــیــد بــرفــی »

‫روزی روزگاری، پادشاهی آرامی وجود داشت

‫که پادشاه و ملکه‌ای نجیب ‫بر اون حکمرانی می‌کردند

‫بزرگ‌ترین آرزوی اون‌ها ‫داشتن یک فرزند بود

‫یک شب زمستانی ‫کولاکی سرزمین‌شون رو درنوردید

‫و قلمرو را با توفانی شدید ‫از برف و یخ پوشاند

‫اما هدیه‌ای بسیار باارزش به اون‌‌ها داد

‫شاهدختی متولد شد

‫به یاد شب تولدش

‫والدینش اسم اون دختر رو "سفیدبرفی" گذاشتن

‫با بزرگ‌تر شدنش، پادشاه و ملکه ‫به سفیدبرفی یاد دادن

‫که برکات سرزمین ‫متعلق به تمام کساییه که براش زحمت کشیدن

‫بهش نشون دادن ‫چطوری با عشق و محبت حکومت کنه

‫چون تقدیرش اینه که ‫یک روز، مردم رو رهبری کنه

‫برو

‫سلام

‫پادشاه و ملکه با سربلندی شاهد

‫تبدیل شدن سفیدبرفی ‫به شاهدختی جوان، مهربان و زیبا بودن

‫ولی کمی بعد، مصیبتی رخ داد

‫مادر سفیدبرفی مریض شد

‫و ملکه‌ی نیکوکار، از دنیا رفت

‫سفیدبرفی و پادشاه دلشکسته شدند

‫تا اینکه...

‫زنی افسونگر از سرزمین‌های دور ‫در قصر پدیدار شد

‫زیباییش به حدی بود که به‌نظر می‌آمد

‫قدرت‌هایی خارق‌العاده به وی داده بود

‫با پادشاه ازدواج کرد

‫ولی ظاهرش با باطنش تفاوت داشت

‫پلید بود

‫و تنها به زیبایی خودش

‫و قدرتی که به او عطا می‌کرد اهمیت می‌داد

‫برای محفاظت از آن قدرت

‫آینه‌ای جادویی داشت

‫که فقط می‌توانست ‫به یک سوال ساده پاسخ دهد

‫آینه‌ی جادویی روی دیوار

‫زیباترین شخص دنیا کیست؟

‫شما، ملکه‌ی من

‫در بین تمام زن‌هایی که زیبا دانسته می‌شوند

‫زیبایی شما بی‌همتاست

‫ملکه‌ی جدید فوراً برای ‫به دست گرفتن قدرت دست به‌کار شد

‫هشدار داد که تهدیدی وحشتناک ‫از ورای پادشاهی جنوبی در راهه

‫بنابراین پادشاه نیکوکار ‫قسم خورد از مردمش محافظت کنه

‫« نترس، منصف، شجاع، درستکار »

‫ولی پادشاه برنگشت

‫قلمرو در ترس و وحشت فرو رفت

‫و قدرت ملکه افزایش یافت

‫کشاورزان رو تبدیل به سربازانی کرد

‫که فقط به او وفادار بودن

‫و ثروت‌های قلمرو را برای خودش تصاحب کرد

‫سفیدبرفی را تبدیل به یک خدمتکار کرد

‫و اون رو پشت دیوارهای قصر زندانی کرد

‫ولی تا وقتی که آینه هر روز ‫به ملکه پاسخ می‌داد که اون زیباترینه

‫سفیدبرفی ‫از حسادت بی‌رحمانه‌ی ملکه در امان بود

‫با گذر سال‌ها

‫مردم تقریباً فراموش کردن

‫که شاهدختی به اسم سفیدبرفی وجود داشته

‫و در حقیقت

‫سفیدبرفی هم تقریباً خودش رو فراموش کرده بود

‫کیه؟

‫ببخشید

‫کمکی از دستم برمیاد؟

‫نه نیازی نیست. فقط دارم می‌گردم

‫لطفاً بذارشون سر جاش

‫دلم می‌خواد بذارم ‫ولی ظاهراً ملکه خودش از اینا زیاد داره

‫آها، صحیح. پس بهونه‌ت برای دزدیدن اینه؟

‫دوست‌هام گرسنه‌ن. منم گرسنه‌م ‫بهونه‌م اینه

‫شاید بتونم با ملکه صحبت کنم

‫واقعاً فکر می‌کنی مردم اون بالا ‫به آدمایی مثل ما چیزی میدن؟

‫شاهدخت که میده

‫سفیدبرفی

‫سال‌هاست کسی نه سفیدبرفی رو دیده ‫ نه چیزی ازش شنیده

‫بعید می‌دونم بتونه به کسی کمک کنه

‫تمام فکر و ذکرش کمک به مردمشه

‫خب پس بهش بگو که شاید بهتر باشه

‫بالاخره دست از فکر کردن برداره

‫و دست به یه عملی بزنه

‫یکی بی‌اجازه وارد قصر شده ‫درها رو ببندین!

‫یکمم برای خودت بردار

‫و بقیه‌شو بده به شاهدختت

‫شاید اصلاً کسی بهش نگفته

‫مطمئنم اگر ملکه بدونه ‫شرایط زندگی مردم چقدر سخت شده

‫خوشحال میشه داشته‌هاش رو ‫با مردم سهیم بشه

‫حداقل باید سعی خودمو بکنم

‫حتی اگر یه آرزو بیشتر نباشه

‫آرزو...

‫آرزو...

‫آرزو...

‫سفیدبرفی، کارهات رو تموم کردی؟

‫بله، علیاحضرت

‫مهمه که همه‌مون سهم خودمون ‫از وظایف رو انجام بدیم

‫راستش اومدم در مورد همین ‫باهاتون صحبت کنم

‫سهیم شدن

‫بفرما

‫داشتی می‌گفتی؟

‫آخه...

‫علیاحضرت...

‫زندگی مردم سخت شده ‫و شاید چیز چندانی نباشه...

‫ولی وقتی بچه بودم ‫من و والدینم می‌رفتیم سیب می‌چیدیم

‫میاوردیم‌شون ‫و باهاشون شیرینی درست می‌کردیم

‫- و می‌رفتیم توی روستا... ‫- شیرینی؟

‫شیرینی یه چیز تجملاتیه ‫مردم نیازی به تجملات ندارن

‫باعث میشه سردرگم بشن

‫ولی گاهی اوقات یه چیز کوچیک ‫حتی یه چیز شیرین

‫باعث میشه باور پیدا کنی ‫زنده بودن چیزی فراتر از زندگی بخور و نمیره

‫می‌دونی، اصلاً یادم نمیاد اینقدر...

‫خودرای بوده باشی

‫معذرت می‌خوام. ولی آخه...

‫حس می‌کنم مردم نیاز به محبت دارن

‫"نترس، منصف، شجاع، درستکار"

‫چه جالب

‫یه روز درک می‌کنی ‫این کلمات چقدر بی‌مصرف هستن

‫ولی تا اون‌موقع

‫بذار یه نکته‌ای رو بهت نشون بدم

‫تماشا کن

‫مسحور کننده‌ست، مگه نه؟

‫بله، علیاحضرت

‫یکی از این‌ها ضعیف، بی‌مصرف و آسیب‌پذیره

‫اون یکی مقاوم، سرسخت

‫جاودانه، بی‌نقص

‫و زیباست

‫رعیت‌هام گل نمی‌خوان

‫الماس می‌خوان

‫- علیاحضرت... ‫- ولم کن!

‫مچ این تبهکار رو توی آشپزخونه ‫در حین دزدیدن آذوقه‌های سلطنتی گرفتیم

‫دروغه

‫یکی از اون راهزن‌هایی هستی

‫که توی جنگل جمع میشن ‫و بخاطر پادشاه دزدی می‌کنن؟

‫نه، نه، علیاحضرت

‫یکی از راهزن‌ها نیستم، من رئیسشونم

‫و فقط به پادشاه برحق وفادارم

‫خونه‌ش رو پیدا کنین و با خاک یکسانش کنین

‫می‌دونی جالب کجاست؟

‫من اصلاً خونه‌ای ندارم

‫پس بندازینش توی سیاهچال

‫- کاری کنین فریادهاش توی قصر بپیچه ‫- علیاحضرت...

‫متوجهم که باید عدالت اجرا بشه

‫ولی خواهش می‌کنم، این منصفانه نیست

‫چی گفتی؟

‫مجازات نباید شدیدتر از جرم باشه

‫- و می‌دونم اگر پدرم بود... ‫- پدرت؟

‫پدرت؟

‫اگر پدرم بود بهش رحم می‌کرد

‫ببخشید، عزیزم. حق با توئه

‫این دزد از من دزدیده

‫پس منم باید چیزی رو از اون بدزدم

‫کت و چکمه‌هاش رو دربیارین ‫و به دروازه ببندینش تا یخ بزنه

‫میشه برم همون سیاهچال؟

‫ببرش!

‫صبر کن، اینطوری می‌میره ‫خواهش می‌کنم، علیاحضرت

‫سفیدبرفی!

‫بیا...

‫یه نگاه به خودت بنداز

‫مگه همینو نمی‌خوای؟

‫برو...

‫با مردمت صحبت کن

‫رعیت‌هات منتظرتن، سفیدبرفی

‫منتظر شیرینی‌هات و سخنان حکیمانه‌ت

‫می‌خوای چی بهشون بگی؟ همم؟

‫که براشون دسر درست کردی؟

Kommentaarid

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left